گزیده غزلهای آدم 101 فراموشم نكن همچو کولیهای عاشق ،خانه بر دوشم نكن گر چه تركم کردهای ،اما فراموشم نكن بار دوري را بهزحمت میکشم بر دوش خود بیخبر ماندن ز خود را ،بار بر دوشم نكن گاهگاهی نامهای ،زنگي ،پيامي ،قاصدي گر نمیخواهی نيا ،مهمان آغوشم نكن يادگارت عكس خنداني برايم پست كن نيش قهرت دیدهام ،محروم از اين نوشم نكن روز و شب تیماردار قلب بيمار خودم شيشه ی عمر مرا نشكن ،سیهپوشم نكن عاشقم ،جان و سر و دل را فدايت میکنم گر غلامي را نيرزم ،حلقه در گوشم نكن
درستایشعشق 102 فال قهوه شور شبهای امتحان دارد دستهایی به آسمان دارد هر كه دلداده نگاهش شد لب ،شب و روز نوحهخوان دارد داع ِش چشمهاي خونریزش عز ِم فت ِح د ِل جهان دارد غمزههايي كه میکند پنهان اثر مي ِن طالبان دارد حرفهایش ز بس كه بانمک است قصد شورش در عاشقان دارد ته فنجان قهوهام ديدم فا ِل من با لبش َقران دارد دل من اهل جنگ بازي نيست بيشتر ميل گفتمان دارد مرد طوفان عشق او بايد دل چو درياي بكيران دارد
گزیده غزلهای آدم 103 دیوانه یعنی این! میان آبوآتش ،رفتن مستانه یعنی این رهایی از هوای هر قفس ،مردانه یعنی این مرا با وعده ی صد بوسه شیرین غزلخوان کرد دو بوسه داد و رفت و داد زد :بیعانه یعنی این دروغ راست گفتن ،وعده رندانه ،یعنی این کنار من نشست و با رقیبان گفتوگو میکرد رسیدن ،وعده ی فردا و رفتن با لب خندان ز سر واکردن مردم هنرمندانه ،یعنی این زبان شهر یک آنی ز لفظ عشق ،خالی نیست ولی چشمی ندید این کیمیا ،افسانه یعنی این بخوانی منطقالطیر و بدانی قصه ی مرغان پسازآن جستن سیمرغها ،دیوانه یعنی این بگردی دور شمع و شعلهاش در بال تو گیرد بمانی بر سر پیمان خود ،پروانه یعنی این سر ُخم بازکن ،من تشنه ی دیدار محبوبم برای مانده در راهی چو من ،پیمانه یعنی این
درستایشعشق 104 در دام آبشار وقتي به چشمان کسی دل میسپاری يعني كه در سينه دل ديوانه داري دارد مهارت را و هر سو میکشاند چون ابرهاي تيره و باد بهاري من بیقرارت بودم و ديدي و گفتي عاشق صبوري میکند ،نه بیقراری سهمي ندارم از تو بر پيشاني خود انگار ،بعد از اینهمه امیدواری جمعاند گرد تو همه داعیهداران ما را از اين دايره بيرون میگذاری من تشنهام ،مانند يك گلدان بي گل بايد بر اين در غربت افتاده بباري در انتظار عشق اينجا خانه كردم میفهمیام ،گر مثل من در انتظاری وقتي نگاهي راه میبندد به رویات چاره بهجز در دامش افتادن نداري افتادم ،اما اینچنینم دیدنیتر چون رو ِد افتاده به دا ِم آبشاري
گزیده غزلهای آدم 105 طنز تلخ روزگار پاييز در پيراهن سبز بهارم خارم كه گل را کردهاند آيينه دارم تصویر گریه قاب شد در چشمهایم روی لبانم شکلکی از خندهدارم مانند اقیانوس آرامم ،اگرچه آبستن صد کوه ،موج بیقرارم رودم که دارم آرزو سیلاب باشم عصیان ،موروثی ست در ایلوتبارم انگار دامنگیر من شد خون هابیل در آن آن زندگانی سوگوارم در انتظار اتفاقی تازه اینجا آمدورفت روز و شب را میشمارم بیداری پردرد امروز خودم را مدیون دشمن بازی طاووس و مارم ترکیب ناموزون شیطان و فرشته من آدمم ،من طنز تلخ روزگارم
درستایشعشق 106 عشق بي ليلا عاشقم ،با اين دل شيدا خوشم در ميان شعلهام ،اما خوشم قطرهقطره ،میچکم از دامنم مثل يك پروانه ،بیپروا خوشم گوشهای و آسمان و ماه و من امشبي با عالم بالا خوشم چون نمیدانم ز فردا سهم خود تلخ يا شيرين ،ولي حالا خوشم گرچه اينجا در كوير افتادهام با خيال قطره و دريا خوشم لاله زاري داغ دارم در دلم با تمام داغها ،كيجا خوشم مهر تنهايي ست بر پیشانیام در ميان جمع هم تنها خوشم گر شما با عشق ليلا دلخوشید من ولي با عشق بي ليلا خوشم مدعي در معني « لا» مانده است من به نام او پس از « ا ّل» خوشم
گزیده غزلهای آدم 107 شب هزار و دوم در سرنوشتم ،سهمی از باران ندارم جز بادهای خسته از توفان ندارم مهر و محبت مرده در دلهای مردم دیگر امید عشق از انسان ندارم با من نگو از عهد و حرف و قول و پیمان من جز به چشمان شما ایمان ندارم اینجا نشسته گوشه تنهایی خود جز یاد تو در سینهام پنهان ندارم همراه نامت در دل دریایی خود جز موجهای مست سرگردان ندارم من با خیال دیدنت سرخوشترینم بی باده هم چیزی کم از مستان ندارم من عاشق لبخند شیرین تو هستم کاری به سیب و قصه عصیان ندارم هرچند من تنها سوار ایل عشقم میلی به خالی کردن میدان ندارم امشب هزار و دومین افسانهام بود من داستان عشقم و پایان ندارم
درستایشعشق 108 بغض بیصدا اینجا کسی حال و هوایم را نمیفهمد معنای تلخ خندههایم را نمیفهمد درد مرا در چشمهای من نمیخواند فریاد بغض بیصدایم را نمیفهمد راز نهان در شعرهایم را نمیبیند حرف دل دردآشنایم را نمیفهمد سیب گناهم را نشان کفر میداند معنای شیرین خطایم را نمیفهمد او در خمار بیم و من سرمست امیدم انگار او اصل ًا خدایم را نمیفهمد
گزیده غزلهای آدم 109 بیخیال تو بالم نداشت تاب پریدن به بال تو عکسم پرید از ته فنجان فال تو مانند آینه که غبارش گرفته است شد ناامید چشم من از احتمال تو من دلبری نداشتم جز لیلی لبت مجنون بشمار داری ،خوش به حال تو من با غمم خوشم ،تو و شادی از آنهم گریه نصیب چشم من و خنده مال تو تیغ جدایی تو را گردن نهاده است دستان من نمیشود دیگر وبال تو مفتی عشق دل شکستن را حرام کرد خون دل شکستهام اما حلال تو این روزها که بی توام از با تو خوشترم اصل ًا خیال کن که شدم بیخیال تو
درستایشعشق 110 سرود آبی به گوش من ،غزلی عاشقانه نجواکن دلم گرفته ز غصه ،ترانه نجواکن بهسوی باغ بیار از بهار تازه خبر دوباره بر سرشاخه ،جوانه نجواکن بخوان حکایت گیسو و باد بازیگوش حدیث زلف پریشان و شانه نجواکن پرید از سر بام دلم ،کبوتر عشقت بیا و قصهای از دام و دانه نجواکن دلیل ماندن من شو ،در این زمانه ی تلخ برای عقل پریشان ،بهانه نجواکن شبیه ماهی تنگ بلور ،دلتنگم سرود آبی آن بیکرانه نجواکن
گزیده غزلهای آدم 111 آهنگ زندگي به آيه آيه ی چش ِم سياه تو سوگند به سوره سوره صب ِح نگاه تو سوگند به با ِغ پر عط ِش لالههاي لبخندت به رازهاي نهفته در آه تو سوگند به آبشا ِر ش ِب پرشکوه گيسويت به شم ِع روش ِن رو ِي چو ما ِه تو سوگند به توبههای شکسته ،به دستهای دعا به تکههای دل بیگناه تو سوگند دلم به يا ِد تو آهن ِگ زندگي دارد به آيه آيه ی چشم سياه تو سوگند
درستایشعشق 112 کابوس تنهایی گریه کن ،یکبار دیگر خیس باران کن مرا بازهم ،مانند زلف خود پریشان کن مرا بی شما میترسم از کابوس تنهایی خود در میان قصههای عشق پنهان کن مرا ناامیدی نوحه میخواند ،لب شیطان شک با دو آیه خنده ی خود ،پر ز ایمان کن مرا با ِر هجرا ِن شما با ِل غزلها را شکست یکشبی در خوابهایت باز مهمان کن مرا شعرهایم مثل تنبور ز کوک افتاده است ای نفسهایت مسیحایی ،میزان کن مرا باز در دستان شورانگیز چشمانت بگیر دستهای این قلم را و غزلخوان کن مرا
گزیده غزلهای آدم 113 آیینه دار هیچ یک روز مست هیچی و یکشب خمار هیچ وقتی شبیه من ،اسیری در حصار هیچ غرق سراب آرزوهای دلم شدم آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ افسار عشق خود به دست عقل دادم و افتاد زندگانیام در اختیار هیچ دنیای موجخیز پوچی میبرد مرا آخر چگونه تاب بیارم من ،سوار هیچ دستت نمیرسد به چیزی ،ای خیال مرد! در انتظار چیستی در این دیار هیچ بویی ز گل نصیب دامانت نمیشود انگشت میگزی فقط از زخم خار هیچ چیزی تو را به شهر شادیها نمیبرد بیشوق عشق میشوی آیینه دار هیچ
درستایشعشق 114 تختهپارهی غزل پروانه را به سرزمین لالهها ببر این داغدیده را به جمع آشنا ببر یک حرف عاشقانه چشمم بر لبی ندید گوشم بگیر و تا لب آن ماجرا ببر در جست و جوی عشق اگر می روی ،بیا! فانو ِس اش ِک گوشه ی چش ِم مرا ببر بی تو به کار من نمیآید تپیدنش چیزی نگو! بیا دلم را بیصدا ببر نسل پلنگ ،منقرض شد در دیار ما مانند ابر ،ماه را از شهر ما ببر تنها ،امید مانده در قلبم ،بیا بگیر این یادگار آخری را هم شما ببر ما انتظار ساحل وصلی نمیکشیم این تختهپاره ی غزل را هم بیا ببر
گزیده غزلهای آدم 115 قرار آینهها تویی که پاکتری از تبار آینهها مرا به من بنما ،بی غبار آینهها بیا که مانده به در چشمهای نمناکم در انتظار شما ،مثل چشم تار آینهها شبیه اشک بر این زندگی تلخ ببار که تا دوباره دهد گل ،بهار آینهها نشسته گرد بر اهواز آسمان دلم گرفته مثل دلم روزگار آینهها مرا که بر سر من سنگ غصه میبارد نشاندهاند چرا ،در کنار آینهها همیشه دا ِغ دل از در ِد بیکسیام بود شدم در آت ِش تو ،داغدار آینهها نیامدی و قرار از دل صبورم رفت بگو کجاست دوباره ،قرار آینهها دلم شکستی و عیبی در این شکستن نیست شکستن است ،پایا ِن کار آینهها
درستایشعشق 116 رؤیای سحر خاموشم اما در غمت چشمان تر دارم میترسم اما باز هممیل خطردارم پاییز در راه است من چون باغبان پیر یک باغ پر از آرزوی بیثمر دارم تاکی به دنبال سراب آرزو باشم از این بیابان خستهام میل سفر دارم افتادهام بر خاک اگرچه پیش پای تو مانند شک ،یک کوه اماواگر دارم از دیگران جای شکایت نیست وقتیکه از شاخه ی خود دسته در دست تبر دارم بی تو ،پریدن مثل شادی رفته از یادم هرچند مثل یک کبوتر بالوپر دارم ای مثل شمعی شعله در شبهیم افکنده پروانهام از آتش عشقت خبردارم با بوسهای یک روز ،مثل آفتابی گرم از راز پنهان دل خود پرده بردارم هرچند پایانی ندارد این شب تیره چشم امید اما به رؤیای سحر دارم
گزیده غزلهای آدم 117 زبان سکوت در دل تو برای من جا نیست پرده افتاد و جای حاشا نیست ما سراپا جنون شدیم و دریغ! هیچ در تو نشان لیلا نیست شرححال دل مرا دیگر جز زبان سکوت گویا نیست چارهای نیست گریههای مرا گر چه گفتی که جایش اینجا نیست صبر بسته دهان ناله ،ولی چشم من اینهمه شکیبا نیست هرکجا رفت غرق غربت شد قطرهای که کنار دریا نیست آنکه دارد تمام دنیا را گر گدای تو نیست ،دارا نیست راز پیچیدهای ست عشق ،ولی مثل چشم شما معما نیست همه ی حرف من فقط این است بی تو ،حتی بهار زیبا نیست!
درستایشعشق 118 غزل تمنا شبیه چشمه ،شور موج دریا در دلم دارم برای دیدنت ،صد چشم رؤیا در دلم دارم نشسته مثل نیلوفر در این مرداب خاموشی ولی چون لالهها ،از داغ غوغا در دلم دارم به یا ِد قصهی شیری ِن لبهای تو ،مجنونم هوای جرعهای ،از جام لیلا در دلم دارم سکوتم را صبوری میکنی معنا و میدانی دماوندم ،ولی آتشفشان ناشکیبا در دلم دارم نمیترسم از این شبهای تاریک بدون تو که شمع آرزوی صبح فردا در دلم دارم نمیگوید زبانم راز مشتاقی و میخوانی غزلهایی که از جنس تمنا در دلم دارم
گزیده غزلهای آدم 119 تا ناکجا دست مرا بگیر و با خود تا خدا ببر تا آیه آیه مستی ناب دعا ببر از ازدحام اینهمه دیوار خستهام تا کوچههای روشن پنجرهها ببر از این نگاههای خالی از سرود عشق تا چشمهای با غ ِم دل آشنا ببر هر دو میان غربت آیینه ماندهایم «من» َو «تو» را به جم ِع تنهایی ما ببر دستم به دامنت ،از این شه ِر پر از ریا فرقی نمیکند کجا ،تا ناکجا ببر
درستایشعشق 120 بازی تقدیر دوباره خنده به دیوار چهره قاب کنیم به جای ناله ،دوباره ترانه باب کنیم زمانه گرچه پر از خار ناامیدی شد برای هم گل امید انتخاب کنیم برای شعر دل ما ،اگرچه گوشی نیست به سبزهها ،به شکوفه ،به گل خطاب کنیم چو باد میگذرد روزگار و فرصت کم برای گفتن از عاشقی ،شتاب کنیم اگرچه مرد پرنده ،من و تو پر بگشاییم به یاد دوست ،سلامی به آفتاب کنیم جهان به دشمنی ما دوباره طاس انداخت بیا که بازی تقدیر را خراب کنیم
گزیده غزلهای آدم 121 باغ بیثمر به باد میدهد آخر زبان سرخ سرت را بسوزد آتش این عاشقانه بال و پرت را زمانه کور و کر است و کسی نمیبیند نه نالههای لبت را نه اش ِک چش ِم تَرت را ز باغ میگذرد ،بیخیا ِل خاطره ی تو بدون آنکه بگیرد ز قاصدک خبرت را گل امید نمیروید از درخت خیالت بزن به ریشه این با ِغ بیثمر ،تبرت را عصا بگیر و از این شهر مردگان بگذر که این دیار ،به چیزی نمیخرد هنرت را
درستایشعشق 122 رسوایی عصیان ماییم و سری بی سروسامان و دگر هیچ اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی تنهایی و تاریکی و طوفان و دگر هیچ یکعمر در این گوشه به یاد تو نشستیم با خون دل و دیده ی گریان و دگر هیچ در چشم خود از یاد حضور تو ندارم جز خاطره ی زلف پریشان و دگر هیچ رؤیای شب و روز من انباشته شد با کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ آخر به جنون میکشد این قصه شیرین آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ ما را به کجا میبرد این موج تمنا یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ
گزیده غزلهای آدم 123 ثانیههای انفجار شب شراب به پایان پر خمار رسید دوباره دوره ی تلخی انتظار رسید نصیب بخت من از جام عشق تلخی بود به دیگران گل و دستم به تیغ خار رسید نشد حواله ی لبهای من نَ ِم لبخند برای چشم ولی اشک بی شمار رسید برای بلبل پربسته در قفس مانده چه فایده که گل و سبزه و بهار رسید ندید روی خوش از سرنوشت ،دیده ی ما از آن سوار به این آینه غبار رسید پر است کاسه ی صبرم ز به یوفایی تو نگو که اینهمه از دس ِت روزگار رسید درون سینه ی خود بم ِب ساعتی دارم ببین که ثانیههایش به انفجار رسید نباش در پی آزادگی و آزادی که هر که رفت به دنبال آن ،به دار رسید
درستایشعشق 124 تنها باش صبر کن ذرهای شکیبا باش دل به دریا بزن و دریا باش رو نکن دستخالی خود را غرق ابهام ،چون معما باش تا به کی جنگ و دشمنی کردن مثل ما در پی مدارا باش گاهگاهی بیا و عصیان کن سیب سرخی بچین و حوا باش عشق یعنی ز مصلحت بگذر بیخیال اگر و اما باش آبرو را به آرزو بفروش به مرادت برس و رسوا باش دل ب َکن از دقیقههای قدیم فکر ثانیههای حالا باش دزد امروز توست هرکس گفت گاه گاهی به فکر فردا باش هیچ خیری در این جماعت نیست در دل جمع نیز تنها باش
گزیده غزلهای آدم 125 عقاب آفتاب عشق میخواهد که یکشب عقل را رسوا کنم عقل میگوید که دار عشق را برپا کنم مانده سرگردان میان تیر عشق و سنگ عقل باید این دیوانهها را از سرخود واکنم خستهام مثل نسیم خفته در مردابها میشوم طوفان که خانه در دل دریا کنم تا به کی پروانه باشم دور شمع دیگران من عقاب آفتابم ،سوی او پر واکنم زیر بار زندگی از یاد بردم کیستم گر به خود آیم جهانی را پر از غوغا کنم آینه «اسباب خودبینی» است ،مثل پنجره دوست دارم چشمهایم را به دنیا واکنم
درستایشعشق 126 فراموشی گم شدی انگار ،راه خانه یادت رفته است فرق بین کعبه و بتخانه یادت رفته است نیست در چشمان تو از شور و سرمستی نشان خوردن خون دل پیمانه یادت رفته است عقل را معیار عشقت کردهای این روزها گفتوگوهای دل دیوانه یادت رفته است من همان مجنون مست روزهای رفتهام هایوهوهای در میخانه یادت رفته است گفته بودی تا همیشه میشوی همراه من وعدهها دادی ،ولی رندانه یادت رفته است رفت از دستم حساب کارها با خندهات برده ای دل ،بوسه ی بیعانه یادت رفته است آمدی صید کبوترهای عاشق میکنی دام آوردی ،چرا پس دانه یادت رفته است قصههای کودکانه پشت سر جاماندهاند بازی شمع و گل و پروانه یادت رفته است گاهگاهی دست لطفی بر سر «آدم» بکش دل پریشان کردهای و شانه یادت رفته است
گزیده غزلهای آدم 127 نمنم خنده همراه خود ،به قلّه ی ایمان ببر مرا تا روی ِش دوباره ی عصیان ببر مرا چون موج ،تا کرانه تنهاییام بیا دستم بگیر و تا د ِل طوفان ببر مرا از شور عشق ،قصهای در جان من بخوان با جامه دریده ،تا زندان ببر مرا ماندم میان عقل و دل ،سرگشته مثل َشک تا شهر عاشقان سرگردان ببر مرا ای خندههای نمنم ات آیینه بهار تا صب ِح چشمهای پرباران ببر مرا از این بهش ِت خالی از انسان دلم گرفت تا مرز سیب ،تا خود شیطان ببر مرا
درستایشعشق 128 سخت و آسان چون نسیمی آمد و زلفی پریشان کرد و رفت شد شرار و آتشی گیراند و ویران کرد و رفت موج مو ِج چاد ِر ُگلدار او در کوچهها با دل دریایی ما ،کار طوفان کرد و رفت منطق زیبای چشمانش بهحکم غمزهای عقل را از منع دل دادن پشیمان کرد و رفت بند از پای دل دیوانه ی ما باز شد گرچه آهو بود ،ا ّما کاری شیران کرد و رفت مثل سو ِز روزهای سر ِد پاییزی رسید چشمهای ابریام را غر ِق باران کرد و رفت داشتم ا ّمید ،داغ لاله بردارد ز دل دشتهای انتظارم را بیابان کرد و رفت خواستم در زمز ِم لبهای او لب تر کنم سیب در دستش گرفت و باز عصیان کرد و رفت دل شکستن را برایش در خیالات خودم سخت میپنداشتم ،اما چه آسان کرد و رفت
گزیده غزلهای آدم 129 یک آرزوی ساده تنهایی و غروب و خیابان ،چه میشود من با تو ،زیر نمنم باران ،چه میشود پشت حصار آبی چتری ،قدم زدن از دیدههای دیگران پنهان ،چه میشود چشمان من پر از تمنای شنیدن و لبخند شوق تو ،غزلخوان ،چه میشود انگشتهای خیس تو در دستهای من بازی موج و ماهی و طوفان ،چه میشود شانهبهشانه ،بیخیال سوز باد سرو رفتن بدون نقطه ی پایان ،چه میشود تصویر آرزوی من ،مثل تو ساده است گر اتفاق بیفتد ،به قرآن ،چه میشود
درستایشعشق 130 موج جنون باران صد پاییز در چشمان خود دارم حرف دلم را از زبان دیده میبارم آوارهتر از باد و سرگردانتر از ابرم در جست وجوی صبح دیدار تو بیدارم از یادگاریهای شیرین حضور تو یک قاب خالی مانده آنجا روی دیوارم ایکاش میشد بار دلتنگی امشب را بر شانههای مهربان دوست بگذارم میخواست ،دستان من آغوش خیالت را آیینه ی چشمان تو میکرد انکارم موج جنونی تازه در من میشود سرکش وقتیکه با دیوانه میافتد سروکارم آهی بکش! آتش بزن در خرمن صبرم چیزی بگو! از این سکوت تلخ بیزارم یک تار مویت خفته لای دفتر شعرم شد مثل گیسویت پریشان باز اشعارم
گزیده غزلهای آدم 131 قمار لبخند بیقراریهای چشمانتظارم را ببین حالوروز زرد و زار روزگارم را ببین بی تو فردایی نمیبینم شب تاریک را شد زمستان چهارفصل من ،بهارم را ببین داغ بر دل ،میشوم چون لاله پرپر در پیات آتش عشقت برآورده دمارم را ببین کردهام داروندارم را نثار خندهات طاسها جفت اخم میآید ،قمارم را ببین ماندهام لبتشنهی جام نگاههای شما نذر ما کن یک ،دو ،سه جرعه خمارم را ببین ترس از چیزی ندارم تا مسیرم سوی توست مرگ را آمادهام ،بر دوش دارم را ببین آههایم را به گوش نازنینت راه نیست اشک چشم شعرهای آبدارم را ببین عهد میبندم که با سیب تو آدم میشوم گر نداری باور اسم مستعارم را ببین
درستایشعشق 132 جنون ادراک دل آیینه با آهی مکدر کردن آسان است به اشک ناامیدی دیدهای تر کردن آسان است اگر مردی لبی را با گل خنده شکوفا کن وگرنه غنچه را چون باد پرپر کردن آسان است شبیه شعر ،شور عشق باید در دلت باشد بهزحمت چند بیتی شعر از بر کردن آسان است نشان صادقان صبر و سکوت است و شکیبایی به فریاد دهل گوش فلک کر کردن آسان است دلت را اهل کن ،تا قبله ی اهل نظر باشی لباس عاشقی با حیله در بر کردن آسان است جنون عاشقان از غایت ادراک میگوید کلاه جهل مثل عاقلان سر کردن آسان است د ِل ما داغدا ِر دشنه ی بیاعتمادیهاست به راه عشق ،دل را سه ِم خنجر کردن آسان است شبی در خلوت وجدان خود ،خود را قضاوت کن برای دیگران دوزخ مق ّدر کردن آسان است
گزیده غزلهای آدم 133 جام حضور خار جنونم ،در بیابان مینشینم موجم که در دامان طوفان مینشینم یعنی هوای گریه دارد ،چشمهایم وقتیکه زیر چتر باران مینشینم در سینه گنجی دارم از سودای عشقت گاهی خراب و مست و ویران مینشینم تا سیبی از سرخ دهان تو بچینم بر نردبان َشک و عصیان مینشینم چشمان تو ،مثل شهاب آتشین است وقتیکه من بر بال شیطان مینشینم ای انتظارت َمر َهم دا ِغ دل ما در پای تو تا فص ِل درمان مینشینم با آرزوی جرعه ی جام حضورت اینجا به یا ِد تو پریشان مینشینم
درستایشعشق 134 بلای عشق عاشق شدن یعنی همیشه در بلا باشی دریا پر از طوفان و تو بی ناخدا باشی مانند پروانه ،بسوزی در خیال شمع چون لالهها ،با درد ،با داغ آشنا باشی در جمع هم مانند هنگامی که تنهایی از هرچه غیر خاطرات او رها باشی داری اگر در دل هوای دیدنش ،باید بر دامن رقصان او دست دعا باشی از چشمه ی چشم زلالش قدر یک شبنم سهمت نخواهد شد اگر اهل هوا باشی معنای عاشق را زمانی درک خواهی کرد دل داده باشی و ز دلدارت جدا باشی
گزیده غزلهای آدم 135 با من غزل بخوان تفسیر سوره ی نگاهت میشود غزل هر آیه ی چشم سیاهت میشود غزل وقتی دلت گرفته از بازی روزگار فریاد بیصدای آهت میشود غزل گاهی شبیه من هوای سیب میکنی اندیشههای پرگناهت میشود غزل مانند چشمه ،آرزوی ماه در دلت تنها نشستهای و ماهت میشود غزل گوشی برای حرفهای عاشقانه نیست تاوان عشق اشتباهت میشود غزل لبخندهای بیجوابت ناله میشود فریاد میزنی و چاهت میشود غزل در عص ِر بیپناه ِی ح ِس غری ِب عشق با من غزل بخوان ،پناهت میشود غزل
درستایشعشق 136 اسیر عقل گنج عشقم در دل ویرانهای افتادهام آتشم ،در دامن پروانهای افتادهام مثل ابراهیم ،میل شعله دارم در دلم مس ِت ایمانم که در بتخانهای افتادهام نیست لیلایی که تا مهمان طوفانم کند زلف مجنونم به دام شانهای افتادهام جرعهای از عشق میخواهم که آبادم کند از خماری ،گوشه میخانهای افتادهام گرچه دارم موج صد دریا میان سینهام در حصا ِر تنگ انگشتانهای افتادهام چون جوانی ،سهم پیر ِی د ِل ما عقل شد عاقبت ،گیر عجب دیوانهای افتادهام
گزیده غزلهای آدم 137 اما نشد! تشنهام تشنه ،به من یک جرعه شبنم میدهی؟ نیمی از آن سیب سرخت را به آدم میدهی؟ دوستتر دارم بسوزم در نگاه گرم تو شعلهای از شمع چشمانت به بالم میدهی؟ مثل ابراهی ِم در آتش ،گرفتار توام از لبت آیا به من یک بوسه زمزم میدهی؟ من که از شادی ندارم سهم در دنیای تو قسمتم را لااقل از آنهمه غم میدهی؟ زخم دوری تو از صبرم فراتر رفته است قلب خونین مرا یک نامه مرهم میدهی سخت کوشیدم فراموشت کنم ،ا ّما نشد نازنینم! بی وفایی یاد من هم میدهی؟
درستایشعشق 138 آیا تو از ما دل بریدی ،ما بریدیم دل از این دنیا سر ما و جنون و پای ما و دامن صحرا مرور خاطراتت میکنم وقتیکه میبینم به دنبال تو میگردند ،لحظهلحظه یاینجا ندیدم از تو جز نامهربانی ،مهربان من! گرفتار است هر وعده که دادی پشت یک اما دهان بستی و گوشم دوست دارد بشنود از تو بهجای سربهزیریها ،جواب تلخ سربالا میان برکه ی تنهایی خود خشک خواهد شد برای زندگی شوری ندارد رود بی دریا گرفتار پریشانی و سرگردانی و حیرت نشسته این من بی تو میان جمع ما تنها دوباره شانه هامان میشود از اشک هامان تر؟ دوباره سایه هامان همدم هم میشوند آیا؟ من آدم میشوم ،وقتی ببینم سیب در دستت بگو! من با چه در دستم بیایم میشوی حوا؟
گزیده غزلهای آدم 139 از تو چه پنهان! تو و شانه ی باد و زلف پریشان من و حسرت و آه و دو چشم گریان در این خشکسالی مهر و محبت نگفت آسمان حرفی از ابر و باران نه گوشم شنید عاشقانه صدایی نه شد دیدگانم به یک خنده مهمان به چشمان تو بسته بودم دلم را بریدی چه ساده ،شکستی چه آسان تو میرفتی و من پی خاطراتت محله محله ،خیابان خیابان ندارم پس از تو به دنیا امیدی ندارد امیدی بهجز عشق ،انسان پسازآن شکستن ،پسازآن بریدن امیدم به مرگ است ،از تو چه پنهان
درستایشعشق 140 قصه تلخ تمام زندگیام مثل خواب تلخی بود از این خیال نصیبم سراب تلخی بود تمام عشق تو را جرعهجرعه نوشیدم نداشت مستی ،گرچه شراب تلخی بود سکوت پاسخ ابراز عشق من به تو بود درست شاید ،اما جواب تلخی بود به احترام شما کردهای خطاب مرا که از زبان تو اما خطاب تلخی بود بریدم از تو به اجبار عقل و میدانی بریدن از تو ،چقدر انتخاب سختی بود حکایت من و تو هم به سر رسید ،ولی کتاب قصه ما هم کتاب تلخی بود
گزیده غزلهای آدم 141 هیچتر از هیچ من هیچتر از هیچم ،چه بی تو و چه با تو من ذره تو خورشیدی ،من قطره و دریا تو خالی ست خیال من ،از هرچه و از هر که از خاطر من رفته ،نام همه ا ّل تو گفتم به دلم باده ،با ساقی دیگر خور با بغض جوابم داد؛ یا هیچکسی یا تو! ما را نکشاند دل ،جز جانب آن کعبه میآیم و میآیم ،همراه دلم تا تو دیروز دلت با من ،امروز غمم از تو تا باز چه بنویسی ،در دفتر فردا تو بازآی و قلمها را با خنده به رقص آور ای خاطره ی شیرین ،ای شور غزلها تو جز دوست نمیآید ،در قافیه ی شعرم تنها تو و تنها تو ،تنها تو و تنها تو
درستایشعشق 142 کسی حرفی نزد درد را دیدند و از درمان کسی حرفی نزد از غم در دیدهها پنهان کسی حرفی نزد قصهها گفتند از آغاز شورانگیز عشق جملهای از تلخی پایان کسی حرفی نزد شعرها در وصف شیرینی لیلا گفته شد از غم مجنون سرگردان کسی حرفی نزد عشق گرچه در جوانی هست شیرینتر ولی از تپشهای دل پیران کسی حرفی نزد عشق و ایمان را غم نان برد از دلهای ما من نمیدانم چرا از نان کسی حرفی نزد گرگها پیراهن چوپان به تن پوشیدهاند پس چرا با گله از چوپان کسی حرفی نزد سالها در گوش ما گفتند از صبر و سکوت آیهای از آدم و عصیان کسی حرفی نزد مثنویها گفته شد از زخم دستان و ترنج بیتی از چاه و شب زندان کسی حرفی نزد میشمارد دانه تسبیح هر کس دیدهام در عمل از عالم ایمان کسی حرفی نزد
گزیده غزلهای آدم 143 زیبا و زشت عشق را در شهر رسوا کردهای « بیوفا» را خوب معنا کردهای آنهمه اقرارها ِی عشق را با سکو ِت خویش حاشا کردهای از م ِن دیوانه مجنونتر مگر مدع ِی عشق پیداکردهای هیچ شیرینی به فرهادی نکرد اینهمه ظلمی که با ما کردهای « نه! » فقط فرمان دل کندن نبود حکم مرگم بود ،امضا کردهای در سرش دارد هوای گردنم حلقهی داری که برپا کردهای پیشازاین پیمان شکستن زشت بود رسم شد ،وقتی تو زیبا ،کردهای هیچکس مثل تو دل نشکسته بود آفرین! احسنت! غوغا کردهای
درستایشعشق 144 بیا پایین آدم شو و از عال ِم بالا ،بیا پایین با سی ِب سر ِخ عشق ،با حوا ،بیا پایین بالا نشستن گرچه شیرین است ،مجنون شو داری اگر در دل غ ِم لیلا ،بیا پایین چون قاصدک ،دل را به با ِل بادها بسپار تا دستهای عاش ِق تنها بیا پایین شد با ِرغم سنگینتر از تا ِب صبوریها ای اشک از مژگا ِن چشم ما ،بیا پایین میخواستی در سینه ی دریا کنی منزل دریاست اینجا ،قطره جان! حالا بیا پایین ما را پروبال پریدن با عقابان نیست یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین حاشا نکن! از عش ْق داغی بر دلت مانده چون سیل از دیواره ی حاشا بیا پایین بالوپر پروانهها را سوختی بس نیست؟ آمد سحر ،ای سرکش زیبا بیا پایین این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش درویش باش! از ُگرده ی دنیا بیا پایین
گزیده غزلهای آدم 145 میان خوفورجا میان خوفورجا ماندهام ،بگو چه کنم؟ دخیل پای دعا ماندهام ،بگو چه کنم؟ به چشمهای تو شد مبتلا دلم ،بی تو اسیر دست بلا ماندهام ،بگو چه کنم؟ در این هوای غمآلود سرد پاییزی گلم ،ز شاخه جدا ماندهام ،بگو چه کنم؟ مرا نه قوت کوه غمت کشیدن بود به زیر بار ،دوتا ماندهام ،بگو چه کنم؟ تمام همسفران رفتهاند و من ،خسته امیدوار تو ،جاماندهام ،بگو چه کنم؟ هزار ماه محرم عزاست در دل من در انتظار شما ماندهام ،بگو چه کنم؟
درستایشعشق 146 چاه شعر سهم من از دنیا بهجز بخ ِت سیاهی نیست جز چش ِم پر اشک و گلو ِی پر ز آهی نیست من کیستم در این شب تاری ِک دور از تو یک برکه ی تنها که در او عکس«ماه»ی نیست من ماندم و سوسوی شم ِع خاطراتی دور این روشنایی نیز ،گاهی هست گاهی نیست افتادهای در چا ِه این دلمردگان ای دل داد تو بیهوده ست ،اینجا دادخواهی نیست چشمانتظار داوری ،اما نمیدانی! این مردم دیوانه را بر سر کلاهی نیست عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش جز عاشقی ،در چشم این مردم گناهی نیست وقتیکه دنیا اینهمه رنج است و تنهایی رفتن از این غمخانه کار اشتباهی نیست تا کی تحمل میکنی نامردمیها را از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست آه ای قلم ،بنویس! هر چه تلختر بنویس این نالههای تلخ را جز شعر چاهی نیست
گزیده غزلهای آدم 147 آیههای عشق افتاد بر پیشانیام خط پریشانی وقتی شنیدم در کنار من نمیمانی گفتی فراموشت کنم حرف غریبی بود این کار ممکن نیست ،خیلی خوب میدانی از عشق کردی توبه ،من اصل ًا نمیفهمم آیا گناه است اینچنین احساس انسانی؟ آوار شد بر باورت ،حس عجیب شک من ماندم و قلبی که دارد حس ویرانی خود را نکن درگیر دانستن که همراه است هر نقطه دانش با هزاران صفحه نادانی هرگز یقین در تور عقل ما نمیافتد معنای انسان انتخاب است و پشیمانی اقرار کن غمگین بی من بودنی ،وقتی این آیههای عشق را با گریه میخوانی
درستایشعشق 148 همزبانی کاش خورشیدی و ابر و آسمانی مانده باشد برگ زردی از پس باد خزانی ،مانده باشد در دلت از خاطرات روزهای رفته ،گاهی قدر یک یادش به خیر از من نشانی مانده باشد با تو میگویم زمانی قصههای غصههایم داغها در سینهدارم ،گر زمانی مانده باشد خوب دادم درس دل دادن ،اگر یکبار دیگر فرصتی ،وقتی برای امتحانی مانده باشد نیست باکم از بلا ،پایان راهم گر تو باشی میروم تا کربلا گر نوحهخوانی مانده باشد خوان به خوان عشق را با شوق دیدارت گذشتم میشوم رستم اگر هم یکدو خوانی مانده باشد کاش وقتی بازمیگردی ،برای خیرمقدم در تن بیمار آدم ،نیمهجانی مانده باشد بار دیگر کاش لبهای تو را خندان ببینم قدر یک لبخند هم در من توانی مانده باشد دوست دارم سر به دامان تو بگذارم دمی را کز تمام زندگانی من آنی مانده باشد
گزیده غزلهای آدم 149 مینویسم دردهایم را مگر روزی بخوانی همدلی گر نیست ،شاید همزبانی ،مانده باشد تا بفهمد درد پنهان مرا ،ایکاش جایی! حرف اهلدل شناسی ،نکتهدانی مانده باشد
درستایشعشق 150 پرگار تو تا شوم همسایه ی گل ،خار کردم خویش را تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود یوسف آواره ی بازار کردم خویش را قطره بودم ،داشتم اُ ّمید دریایی شدن محو در دریا شدم ،انکار کردم خویش را گفتم «انت الحق» چو دیدم آیت چشمان تو با کمند گیسوی ات بر دار کردم خویش را چون قلم یکعمر بودم در صرا ِط مستقیم تا بگردم دور تو ،پرگار کردم خویش را ای نگا ِه مشرقی ات ،آفتا ِب عاشقی در هوای صب ِح تو ،بیدار کردم خویش را تا مگر حرفی بخوانی از غ ِم پنهان من سو ِز پنهان در د ِل اشعار کردم خویش را
Search
Read the Text Version
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153