Important Announcement
PubHTML5 Scheduled Server Maintenance on (GMT) Sunday, June 26th, 2:00 am - 8:00 am.
PubHTML5 site will be inoperative during the times indicated!

Home Explore در ستایش عشق

در ستایش عشق

Published by شعرِآدم, 2021-05-02 04:36:53

Description: در ستایش عشق

Search

Read the Text Version

‫گزیده غزلهای آدم ‪101‬‬ ‫فراموشم نكن‬ ‫همچو کولی‌های عاشق‪ ،‬خانه بر دوشم نكن‬ ‫گر چه تركم کرده‌ای‪ ،‬اما فراموشم نكن‬ ‫بار دوري را به‌زحمت می‌کشم بر دوش خود‬ ‫بی‌خبر ماندن ز خود را‪ ،‬بار بر دوشم نكن‬ ‫گاه‌گاهی نامه‌ای‪ ،‬زنگي‪ ،‬پيامي‪ ،‬قاصدي‬ ‫گر نمی‌خواهی نيا‪ ،‬مهمان آغوشم نكن‬ ‫يادگارت عكس خنداني برايم پست كن‬ ‫نيش قهرت دیده‌ام‪ ،‬محروم از اين نوشم نكن‬ ‫روز و شب تیماردار قلب بيمار خودم‬ ‫شيشه ی عمر مرا نشكن‪ ،‬سیه‌پوشم نكن‬ ‫عاشقم‪ ،‬جان و سر و دل را فدايت می‌کنم‬ ‫گر غلامي را نيرزم‪ ،‬حلقه در گوشم نكن‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪102‬‬ ‫فال قهوه‬ ‫شور شب‌های امتحان دارد‬ ‫دست‌هایی به آسمان دارد‬ ‫هر كه دلداده نگاهش شد‬ ‫لب‪ ،‬شب و روز نوحه‌خوان دارد‬ ‫داع ِش چشم‌هاي خون‌ریزش‬ ‫عز ِم فت ِح د ِل جهان دارد‬ ‫غمزه‌هايي كه می‌کند پنهان‬ ‫اثر مي ِن طالبان دارد‬ ‫حرف‌هایش ز بس كه بانمک است‬ ‫قصد شورش در عاشقان دارد‬ ‫ته فنجان قهوه‌ام ديدم‬ ‫فا ِل من با لبش َقران دارد‬ ‫دل من اهل جنگ بازي نيست‬ ‫بيشتر ميل گفتمان دارد‬ ‫مرد طوفان عشق او بايد‬ ‫دل چو درياي بكيران دارد‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪103‬‬ ‫دیوانه یعنی این!‬ ‫میان آب‌وآتش‪ ،‬رفتن مستانه یعنی این‬ ‫رهایی از هوای هر قفس‪ ،‬مردانه یعنی این‬ ‫مرا با وعده ی صد بوسه شیرین غزل‌خوان کرد‬ ‫دو بوسه داد و رفت و داد زد‪ :‬بیعانه یعنی این‬ ‫دروغ راست گفتن‪ ،‬وعده رندانه‪ ،‬یعنی این‬ ‫کنار من نشست و با رقیبان گفت‌وگو می‌کرد‬ ‫رسیدن‪ ،‬وعده ی فردا و رفتن با لب خندان‬ ‫ز سر واکردن مردم هنرمندانه‪ ،‬یعنی این‬ ‫زبان شهر یک آنی ز لفظ عشق‪ ،‬خالی نیست‬ ‫ولی چشمی ندید این کیمیا‪ ،‬افسانه یعنی این‬ ‫بخوانی منطق‌الطیر و بدانی قصه ی مرغان‬ ‫پس‌ازآن جستن سیمرغ‌ها‪ ،‬دیوانه یعنی این‬ ‫بگردی دور شمع و شعله‌اش در بال تو گیرد‬ ‫بمانی بر سر پیمان خود‪ ،‬پروانه یعنی این‬ ‫سر ُخم بازکن‪ ،‬من تشنه ی دیدار محبوبم‬ ‫برای مانده در راهی چو من‪ ،‬پیمانه یعنی این‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪104‬‬ ‫در دام آبشار‬ ‫وقتي به چشمان کسی دل می‌سپاری‬ ‫يعني كه در سينه دل ديوانه داري‬ ‫دارد مهارت را و هر سو می‌کشاند‬ ‫چون ابرهاي تيره و باد بهاري‬ ‫من بی‌قرارت بودم و ديدي و گفتي‬ ‫عاشق صبوري می‌کند‪ ،‬نه بی‌قراری‬ ‫سهمي ندارم از تو بر پيشاني خود‬ ‫انگار‪ ،‬بعد از این‌همه امیدواری‬ ‫جمع‌اند گرد تو همه داعیه‌داران‬ ‫ما را از اين دايره بيرون می‌گذاری‬ ‫من تشنه‌ام‪ ،‬مانند يك گلدان بي گل‬ ‫بايد بر اين در غربت افتاده بباري‬ ‫در انتظار عشق اينجا خانه كردم‬ ‫می‌فهمی‌ام‪ ،‬گر مثل من در انتظاری‬ ‫وقتي نگاهي راه می‌بندد به روی‌ات‬ ‫چاره به‌جز در دامش افتادن نداري‬ ‫افتادم‪ ،‬اما این‌چنینم دیدنی‌تر‬ ‫چون رو ِد افتاده به دا ِم آبشاري‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪105‬‬ ‫طنز تلخ روزگار‬ ‫پاييز در پيراهن سبز بهارم‬ ‫خارم كه گل را کرده‌اند آيينه دارم‬ ‫تصویر گریه قاب شد در چشم‌هایم‬ ‫روی لبانم شکلکی از خنده‌دارم‬ ‫مانند اقیانوس آرامم‪ ،‬اگرچه‬ ‫آبستن صد کوه‪ ،‬موج بی‌قرارم‬ ‫رودم که دارم آرزو سیلاب باشم‬ ‫عصیان‪ ،‬موروثی ست در ایل‌وتبارم‬ ‫انگار دامن‌گیر من شد خون هابیل‬ ‫در آن آن زندگانی سوگوارم‬ ‫در انتظار اتفاقی تازه اینجا‬ ‫آمدورفت روز و شب را می‌شمارم‬ ‫بیداری پردرد امروز خودم را‬ ‫مدیون دشمن بازی طاووس و مارم‬ ‫ترکیب ناموزون شیطان و فرشته‬ ‫من آدمم‪ ،‬من طنز تلخ روزگارم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪106‬‬ ‫عشق بي ليلا‬ ‫عاشقم‪ ،‬با اين دل شيدا خوشم‬ ‫در ميان شعله‌ام‪ ،‬اما خوشم‬ ‫قطره‌قطره‪ ،‬می‌چکم از دامنم‬ ‫مثل يك پروانه‪ ،‬بی‌پروا خوشم‬ ‫گوشه‌ای و آسمان و ماه و من‬ ‫امشبي با عالم بالا خوشم‬ ‫چون نمی‌دانم ز فردا سهم خود‬ ‫تلخ يا شيرين‪ ،‬ولي حالا خوشم‬ ‫گرچه اينجا در كوير افتاده‌ام‬ ‫با خيال قطره و دريا خوشم‬ ‫لاله زاري داغ دارم در دلم‬ ‫با تمام داغ‌ها‪ ،‬كيجا خوشم‬ ‫مهر تنهايي ست بر پیشانی‌ام‬ ‫در ميان جمع هم تنها خوشم‬ ‫گر شما با عشق ليلا دلخوشید‬ ‫من ولي با عشق بي ليلا خوشم‬ ‫مدعي در معني « لا» مانده است‬ ‫من به نام او پس از « ا ّل» خوشم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪107‬‬ ‫شب هزار و دوم‬ ‫در سرنوشتم‪ ،‬سهمی از باران ندارم‬ ‫جز بادهای خسته از توفان ندارم‬ ‫مهر و محبت مرده در دل‌های مردم‬ ‫دیگر امید عشق از انسان ندارم‬ ‫با من نگو از عهد و حرف و قول و پیمان‬ ‫من جز به چشمان شما ایمان ندارم‬ ‫اینجا نشسته گوشه تنهایی خود‬ ‫جز یاد تو در سینه‌ام پنهان ندارم‬ ‫همراه نامت در دل دریایی خود‬ ‫جز موج‌های مست سرگردان ندارم‬ ‫من با خیال دیدنت سرخوش‌ترینم‬ ‫بی باده هم چیزی کم از مستان ندارم‬ ‫من عاشق لبخند شیرین تو هستم‬ ‫کاری به سیب و قصه عصیان ندارم‬ ‫هرچند من تنها سوار ایل عشقم‬ ‫میلی به خالی کردن میدان ندارم‬ ‫امشب هزار و دومین افسانه‌ام بود‬ ‫من داستان عشقم و پایان ندارم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪108‬‬ ‫بغض بی‌صدا‬ ‫اینجا کسی حال و هوایم را نمی‌فهمد‬ ‫معنای تلخ خنده‌هایم را نمی‌فهمد‬ ‫درد مرا در چشم‌های من نمی‌خواند‬ ‫فریاد بغض بی‌صدایم را نمی‌فهمد‬ ‫راز نهان در شعرهایم را نمی‌بیند‬ ‫حرف دل دردآشنایم را نمی‌فهمد‬ ‫سیب گناهم را نشان کفر می‌داند‬ ‫معنای شیرین خطایم را نمی‌فهمد‬ ‫او در خمار بیم و من سرمست امیدم‬ ‫انگار او اصل ًا خدایم را نمی‌فهمد‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪109‬‬ ‫بی‌خیال تو‬ ‫بالم نداشت تاب پریدن به بال تو‬ ‫عکسم پرید از ته فنجان فال تو‬ ‫مانند آینه که غبارش گرفته است‬ ‫شد ناامید چشم من از احتمال تو‬ ‫من دلبری نداشتم جز لیلی لبت‬ ‫مجنون بشمار داری‪ ،‬خوش به حال تو‬ ‫من با غمم خوشم‪ ،‬تو و شادی از آن‌هم‬ ‫گریه نصیب چشم من و خنده مال تو‬ ‫تیغ جدایی تو را گردن نهاده است‬ ‫دستان من نمی‌شود دیگر وبال تو‬ ‫مفتی عشق دل شکستن را حرام کرد‬ ‫خون دل شکسته‌ام اما حلال تو‬ ‫این روزها که بی توام از با تو خوش‌ترم‬ ‫اصل ًا خیال کن که شدم بی‌خیال تو‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪110‬‬ ‫سرود آبی‬ ‫به گوش من‪ ،‬غزلی عاشقانه نجواکن‬ ‫دلم گرفته ز غصه‪ ،‬ترانه نجواکن‬ ‫به‌سوی باغ بیار از بهار تازه خبر‬ ‫دوباره بر سرشاخه‪ ،‬جوانه نجواکن‬ ‫بخوان حکایت گیسو و باد بازیگوش‬ ‫حدیث زلف پریشان و شانه نجواکن‬ ‫پرید از سر بام دلم‪ ،‬کبوتر عشقت‬ ‫بیا و قصه‌ای از دام و دانه نجواکن‬ ‫دلیل ماندن من شو‪ ،‬در این زمانه ی تلخ‬ ‫برای عقل پریشان‪ ،‬بهانه نجواکن‬ ‫شبیه ماهی تنگ بلور‪ ،‬دل‌تنگم‬ ‫سرود آبی آن بی‌کرانه نجواکن‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪111‬‬ ‫آهنگ زندگي‬ ‫به آيه آيه ی چش ِم سياه تو سوگند‬ ‫به سوره سوره صب ِح نگاه تو سوگند‬ ‫به با ِغ پر عط ِش لاله‌هاي لبخندت‬ ‫به رازهاي نهفته در آه تو سوگند‬ ‫به آبشا ِر ش ِب پرشکوه گيسويت‬ ‫به شم ِع روش ِن رو ِي چو ما ِه تو سوگند‬ ‫به توبه‌های شکسته‪ ،‬به دست‌های دعا‬ ‫به تکه‌های دل بی‌گناه تو سوگند‬ ‫دلم به يا ِد تو آهن ِگ زندگي دارد‬ ‫به آيه آيه ی چشم سياه تو سوگند‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪112‬‬ ‫کابوس تنهایی‬ ‫گریه کن‪ ،‬یک‌بار دیگر خیس باران کن مرا‬ ‫بازهم‪ ،‬مانند زلف خود پریشان کن مرا‬ ‫بی شما می‌ترسم از کابوس تنهایی خود‬ ‫در میان قصه‌های عشق پنهان کن مرا‬ ‫ناامیدی نوحه می‌خواند‪ ،‬لب شیطان شک‬ ‫با دو آیه خنده ی خود‪ ،‬پر ز ایمان کن مرا‬ ‫با ِر هجرا ِن شما با ِل غزل‌ها را شکست‬ ‫یک‌شبی در خواب‌هایت باز مهمان کن مرا‬ ‫شعرهایم مثل تنبور ز کوک افتاده است‬ ‫ای نفس‌هایت مسیحایی‪ ،‬میزان کن مرا‬ ‫باز در دستان شورانگیز چشمانت بگیر‬ ‫دست‌های این قلم را و غزل‌خوان کن مرا‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪113‬‬ ‫آیینه دار هیچ‬ ‫یک روز مست هیچی و یک‌شب خمار هیچ‬ ‫وقتی شبیه من‪ ،‬اسیری در حصار هیچ‬ ‫غرق سراب آرزوهای دلم شدم‬ ‫آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ‬ ‫افسار عشق خود به دست عقل دادم و‬ ‫افتاد زندگانی‌ام در اختیار هیچ‬ ‫دنیای موج‌خیز پوچی می‌برد مرا‬ ‫آخر چگونه تاب بیارم من‪ ،‬سوار هیچ‬ ‫دستت نمی‌رسد به چیزی‪ ،‬ای خیال مرد!‬ ‫در انتظار چیستی در این دیار هیچ‬ ‫بویی ز گل نصیب دامانت نمی‌شود‬ ‫انگشت می‌گزی فقط از زخم خار هیچ‬ ‫چیزی تو را به شهر شادی‌ها نمی‌برد‬ ‫بی‌شوق عشق می‌شوی آیینه دار هیچ‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪114‬‬ ‫تخته‌پارهی غزل‬ ‫پروانه را به سرزمین لاله‌ها ببر‬ ‫این داغ‌دیده را به جمع آشنا ببر‬ ‫یک حرف عاشقانه چشمم بر لبی ندید‬ ‫گوشم بگیر و تا لب آن ماجرا ببر‬ ‫در جست و جوی عشق اگر می روی‪ ،‬بیا!‬ ‫فانو ِس اش ِک گوشه ی چش ِم مرا ببر‬ ‫بی تو به کار من نمی‌آید تپیدنش‬ ‫چیزی نگو! بیا دلم را بی‌صدا ببر‬ ‫نسل پلنگ‪ ،‬منقرض شد در دیار ما‬ ‫مانند ابر‪ ،‬ماه را از شهر ما ببر‬ ‫تنها‪ ،‬امید مانده در قلبم‪ ،‬بیا بگیر‬ ‫این یادگار آخری را هم شما ببر‬ ‫ما انتظار ساحل وصلی نمی‌کشیم‬ ‫این تخته‌پاره ی غزل را هم بیا ببر‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪115‬‬ ‫قرار آینه‌ها‬ ‫تویی که پاک‌تری از تبار آینه‌ها‬ ‫مرا به من بنما‪ ،‬بی غبار آینه‌ها‬ ‫بیا که مانده به در چشم‌های نمناکم‬ ‫در انتظار شما‪ ،‬مثل چشم تار آینه‌ها‬ ‫شبیه اشک بر این زندگی تلخ ببار‬ ‫که تا دوباره دهد گل‪ ،‬بهار آینه‌ها‬ ‫نشسته گرد بر اهواز آسمان دلم‬ ‫گرفته مثل دلم روزگار آینه‌ها‬ ‫مرا که بر سر من سنگ غصه می‌بارد‬ ‫نشانده‌اند چرا‪ ،‬در کنار آینه‌ها‬ ‫همیشه دا ِغ دل از در ِد بی‌کسی‌ام بود‬ ‫شدم در آت ِش تو‪ ،‬داغدار آینه‌ها‬ ‫نیامدی و قرار از دل صبورم رفت‬ ‫بگو کجاست دوباره‪ ،‬قرار آینه‌ها‬ ‫دلم شکستی و عیبی در این شکستن نیست‬ ‫شکستن است‪ ،‬پایا ِن کار آینه‌ها‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪116‬‬ ‫رؤیای سحر‬ ‫خاموشم اما در غمت چشمان تر دارم‬ ‫می‌ترسم اما باز هم‌میل خطردارم‬ ‫پاییز در راه است من چون باغبان پیر‬ ‫یک باغ پر از آرزوی بی‌ثمر دارم‬ ‫تاکی به دنبال سراب آرزو باشم‬ ‫از این بیابان خسته‌ام میل سفر دارم‬ ‫افتاده‌ام بر خاک اگرچه پیش پای تو‬ ‫مانند شک‪ ،‬یک کوه اماواگر دارم‬ ‫از دیگران جای شکایت نیست وقتی‌که‬ ‫از شاخه ی خود دسته در دست تبر دارم‬ ‫بی تو‪ ،‬پریدن مثل شادی رفته از یادم‬ ‫هرچند مثل یک کبوتر بال‌وپر دارم‬ ‫ای مثل شمعی شعله در شبهیم افکنده‬ ‫پروانه‌ام از آتش عشقت خبردارم‬ ‫با بوسه‌ای یک روز‪ ،‬مثل آفتابی گرم‬ ‫از راز پنهان دل خود پرده بردارم‬ ‫هرچند پایانی ندارد این شب تیره‬ ‫چشم امید اما به رؤیای سحر دارم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪117‬‬ ‫زبان سکوت‬ ‫در دل تو برای من جا نیست‬ ‫پرده افتاد و جای حاشا نیست‬ ‫ما سراپا جنون شدیم و دریغ!‬ ‫هیچ در تو نشان لیلا نیست‬ ‫شرح‌حال دل مرا دیگر‬ ‫جز زبان سکوت گویا نیست‬ ‫چاره‌ای نیست گریه‌های مرا‬ ‫گر چه گفتی که جایش اینجا نیست‬ ‫صبر بسته دهان ناله‪ ،‬ولی‬ ‫چشم من این‌همه شکیبا نیست‬ ‫هرکجا رفت غرق غربت شد‬ ‫قطره‌ای که کنار دریا نیست‬ ‫آن‌که دارد تمام دنیا را‬ ‫گر گدای تو نیست‪ ،‬دارا نیست‬ ‫راز پیچیده‌ای ست عشق‪ ،‬ولی‬ ‫مثل چشم شما معما نیست‬ ‫همه ی حرف من فقط این است‬ ‫بی تو‪ ،‬حتی بهار زیبا نیست!‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪118‬‬ ‫غزل تمنا‬ ‫شبیه چشمه‪ ،‬شور موج دریا در دلم دارم‬ ‫برای دیدنت‪ ،‬صد چشم رؤیا در دلم دارم‬ ‫نشسته مثل نیلوفر در این مرداب خاموشی‬ ‫ولی چون لاله‌ها‪ ،‬از داغ غوغا در دلم دارم‬ ‫به یا ِد قصه‌ی شیری ِن لب‌های تو‪ ،‬مجنونم‬ ‫هوای جرعه‌ای‪ ،‬از جام لیلا در دلم دارم‬ ‫سکوتم را صبوری می‌کنی معنا و می‌دانی‬ ‫دماوندم‪ ،‬ولی آتش‌فشان ناشکیبا در دلم دارم‬ ‫نمی‌ترسم از این شب‌های تاریک بدون تو‬ ‫که شمع آرزوی صبح فردا در دلم دارم‬ ‫نمی‌گوید زبانم راز مشتاقی و می‌خوانی‬ ‫غزل‌هایی که از جنس تمنا در دلم دارم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪119‬‬ ‫تا ناکجا‬ ‫دست مرا بگیر و با خود تا خدا ببر‬ ‫تا آیه آیه مستی ناب دعا ببر‬ ‫از ازدحام این‌همه دیوار خسته‌ام‬ ‫تا کوچه‌های روشن پنجره‌ها ببر‬ ‫از این نگاه‌های خالی از سرود عشق‬ ‫تا چشم‌های با غ ِم دل آشنا ببر‬ ‫هر دو میان غربت آیینه مانده‌ایم‬ ‫«من» َو «تو» را به جم ِع تنهایی ما ببر‬ ‫دستم به دامنت‪ ،‬از این شه ِر پر از ریا‬ ‫فرقی نمی‌کند کجا‪ ،‬تا ناکجا ببر‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪120‬‬ ‫بازی تقدیر‬ ‫دوباره خنده به دیوار چهره قاب کنیم‬ ‫به جای ناله‪ ،‬دوباره ترانه باب کنیم‬ ‫زمانه گرچه پر از خار ناامیدی شد‬ ‫برای هم گل امید انتخاب کنیم‬ ‫برای شعر دل ما‪ ،‬اگرچه گوشی نیست‬ ‫به سبزه‌ها‪ ،‬به شکوفه‪ ،‬به گل خطاب کنیم‬ ‫چو باد می‌گذرد روزگار و فرصت کم‬ ‫برای گفتن از عاشقی‪ ،‬شتاب کنیم‬ ‫اگرچه مرد پرنده‪ ،‬من و تو پر بگشاییم‬ ‫به یاد دوست‪ ،‬سلامی به آفتاب کنیم‬ ‫جهان به دشمنی ما دوباره طاس انداخت‬ ‫بیا که بازی تقدیر را خراب کنیم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪121‬‬ ‫باغ بی‌ثمر‬ ‫به باد می‌دهد آخر زبان سرخ سرت را‬ ‫بسوزد آتش این عاشقانه بال و پرت را‬ ‫زمانه کور و کر است و کسی نمی‌بیند‬ ‫نه ناله‌های لبت را نه اش ِک چش ِم تَرت را‬ ‫ز باغ می‌گذرد‪ ،‬بی‌خیا ِل خاطره ی تو‬ ‫بدون آنکه بگیرد ز قاصدک خبرت را‬ ‫گل امید نمی‌روید از درخت خیالت‬ ‫بزن به ریشه این با ِغ بی‌ثمر‪ ،‬تبرت را‬ ‫عصا بگیر و از این شهر مردگان بگذر‬ ‫که این دیار‪ ،‬به چیزی نمی‌خرد هنرت را‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪122‬‬ ‫رسوایی عصیان‬ ‫ماییم و سری بی سروسامان و دگر هیچ‬ ‫اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ‬ ‫سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند‬ ‫من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ‬ ‫تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی‬ ‫تنهایی و تاریکی و طوفان و دگر هیچ‬ ‫یک‌عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم‬ ‫با خون دل و دیده ی گریان و دگر هیچ‬ ‫در چشم خود از یاد حضور تو ندارم‬ ‫جز خاطره ی زلف پریشان و دگر هیچ‬ ‫رؤیای شب و روز من انباشته شد با‬ ‫کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ‬ ‫آخر به جنون می‌کشد این قصه شیرین‬ ‫آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ‬ ‫ما را به کجا می‌برد این موج تمنا‬ ‫یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ‬ ‫از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف‬ ‫یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪123‬‬ ‫ثانیه‌های انفجار‬ ‫شب شراب به پایان پر خمار رسید‬ ‫دوباره دوره ی تلخی انتظار رسید‬ ‫نصیب بخت من از جام عشق تلخی بود‬ ‫به دیگران گل و دستم به تیغ خار رسید‬ ‫نشد حواله ی لب‌های من نَ ِم لبخند‬ ‫برای چشم ولی اشک بی شمار رسید‬ ‫برای بلبل پربسته در قفس مانده‬ ‫چه فایده که گل و سبزه و بهار رسید‬ ‫ندید روی خوش از سرنوشت‪ ،‬دیده ی ما‬ ‫از آن سوار به این آینه غبار رسید‬ ‫پر است کاسه ی صبرم ز به یوفایی تو‬ ‫نگو که این‌همه از دس ِت روزگار رسید‬ ‫درون سینه ی خود بم ِب ساعتی دارم‬ ‫ببین که ثانیه‌هایش به انفجار رسید‬ ‫نباش در پی آزادگی و آزادی‬ ‫که هر که رفت به دنبال آن‪ ،‬به دار رسید‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪124‬‬ ‫تنها باش‬ ‫صبر کن ذره‌ای شکیبا باش‬ ‫دل به دریا بزن و دریا باش‬ ‫رو نکن دست‌خالی خود را‬ ‫غرق ابهام‪ ،‬چون معما باش‬ ‫تا به کی جنگ و دشمنی کردن‬ ‫مثل ما در پی مدارا باش‬ ‫گاه‌گاهی بیا و عصیان کن‬ ‫سیب سرخی بچین و حوا باش‬ ‫عشق یعنی ز مصلحت بگذر‬ ‫بی‌خیال اگر و اما باش‬ ‫آبرو را به آرزو بفروش‬ ‫به مرادت برس و رسوا باش‬ ‫دل ب َکن از دقیقه‌های قدیم‬ ‫فکر ثانیه‌های حالا باش‬ ‫دزد امروز توست هرکس گفت‬ ‫گاه گاهی به فکر فردا باش‬ ‫هیچ خیری در این جماعت نیست‬ ‫در دل جمع نیز تنها باش‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪125‬‬ ‫عقاب آفتاب‬ ‫عشق می‌خواهد که یک‌شب عقل را رسوا کنم‬ ‫عقل می‌گوید که دار عشق را برپا کنم‬ ‫مانده سرگردان میان تیر عشق و سنگ عقل‬ ‫باید این دیوانه‌ها را از سرخود واکنم‬ ‫خسته‌ام مثل نسیم خفته در مرداب‌ها‬ ‫می‌شوم طوفان که خانه در دل دریا کنم‬ ‫تا به کی پروانه باشم دور شمع دیگران‬ ‫من عقاب آفتابم‪ ،‬سوی او پر واکنم‬ ‫زیر بار زندگی از یاد بردم کیستم‬ ‫گر به خود آیم جهانی را پر از غوغا کنم‬ ‫آینه «اسباب خودبینی» است‪ ،‬مثل پنجره‬ ‫دوست دارم چشم‌هایم را به دنیا واکنم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪126‬‬ ‫فراموشی‬ ‫گم شدی انگار‪ ،‬راه خانه یادت رفته است‬ ‫فرق بین کعبه و بتخانه یادت رفته است‬ ‫نیست در چشمان تو از شور و سرمستی نشان‬ ‫خوردن خون دل پیمانه یادت رفته است‬ ‫عقل را معیار عشقت کرده‌ای این روزها‬ ‫گفت‌وگوهای دل دیوانه یادت رفته است‬ ‫من همان مجنون مست روزهای رفته‌ام‬ ‫های‌وهوهای در میخانه یادت رفته است‬ ‫گفته بودی تا همیشه می‌شوی همراه من‬ ‫وعده‌ها دادی‪ ،‬ولی رندانه یادت رفته است‬ ‫رفت از دستم حساب کارها با خنده‌ات‬ ‫برده ای دل‪ ،‬بوسه ی بیعانه یادت رفته است‬ ‫آمدی صید کبوترهای عاشق می‌کنی‬ ‫دام آوردی‪ ،‬چرا پس دانه یادت رفته است‬ ‫قصه‌های کودکانه پشت سر جامانده‌اند‬ ‫بازی شمع و گل و پروانه یادت رفته است‬ ‫گاه‌گاهی دست لطفی بر سر «آدم» بکش‬ ‫دل پریشان کرده‌ای و شانه یادت رفته است‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪127‬‬ ‫نم‌نم خنده‬ ‫همراه خود‪ ،‬به قلّه ی ایمان ببر مرا‬ ‫تا روی ِش دوباره ی عصیان ببر مرا‬ ‫چون موج‪ ،‬تا کرانه تنهایی‌ام بیا‬ ‫دستم بگیر و تا د ِل طوفان ببر مرا‬ ‫از شور عشق‪ ،‬قصه‌ای در جان من بخوان‬ ‫با جامه دریده‪ ،‬تا زندان ببر مرا‬ ‫ماندم میان عقل و دل‪ ،‬سرگشته مثل َشک‬ ‫تا شهر عاشقان سرگردان ببر مرا‬ ‫ای خنده‌های نم‌نم ات آیینه بهار‬ ‫تا صب ِح چشم‌های پرباران ببر مرا‬ ‫از این بهش ِت خالی از انسان دلم گرفت‬ ‫تا مرز سیب‪ ،‬تا خود شیطان ببر مرا‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪128‬‬ ‫سخت و آسان‬ ‫چون نسیمی آمد و زلفی پریشان کرد و رفت‬ ‫شد شرار و آتشی گیراند و ویران کرد و رفت‬ ‫موج مو ِج چاد ِر ُگلدار او در کوچه‌ها‬ ‫با دل دریایی ما‪ ،‬کار طوفان کرد و رفت‬ ‫منطق زیبای چشمانش به‌حکم غمزه‌ای‬ ‫عقل را از منع دل دادن پشیمان کرد و رفت‬ ‫بند از پای دل دیوانه ی ما باز شد‬ ‫گرچه آهو بود‪ ،‬ا ّما کاری شیران کرد و رفت‬ ‫مثل سو ِز روزهای سر ِد پاییزی رسید‬ ‫چشم‌های ابری‌ام را غر ِق باران کرد و رفت‬ ‫داشتم ا ّمید‪ ،‬داغ لاله بردارد ز دل‬ ‫دشت‌های انتظارم را بیابان کرد و رفت‬ ‫خواستم در زمز ِم لب‌های او لب‌ تر کنم‬ ‫سیب در دستش گرفت و باز عصیان کرد و رفت‬ ‫دل شکستن را برایش در خیالات خودم‬ ‫سخت می‌پنداشتم‪ ،‬اما چه آسان کرد و رفت‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪129‬‬ ‫یک آرزوی ساده‬ ‫تنهایی و غروب و خیابان‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫من با تو‪ ،‬زیر نم‌نم باران‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫پشت حصار آبی چتری‪ ،‬قدم زدن‬ ‫از دیده‌های دیگران پنهان‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫چشمان من پر از تمنای شنیدن و‬ ‫لبخند شوق تو‪ ،‬غزل‌خوان‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫انگشت‌های خیس تو در دست‌های من‬ ‫بازی موج و ماهی و طوفان‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫شانه‌به‌شانه‪ ،‬بی‌خیال سوز باد سرو‬ ‫رفتن بدون نقطه ی پایان‪ ،‬چه می‌شود‬ ‫تصویر آرزوی من‪ ،‬مثل تو ساده است‬ ‫گر اتفاق بیفتد‪ ،‬به قرآن‪ ،‬چه می‌شود‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪130‬‬ ‫موج جنون‬ ‫باران صد پاییز در چشمان خود دارم‬ ‫حرف دلم را از زبان دیده می‌بارم‬ ‫آواره‌تر از باد و سرگردان‌تر از ابرم‬ ‫در جست وجوی صبح دیدار تو بیدارم‬ ‫از یادگاری‌های شیرین حضور تو‬ ‫یک قاب خالی مانده آنجا روی دیوارم‬ ‫ای‌کاش می‌شد بار دل‌تنگی امشب را‬ ‫بر شانه‌های مهربان دوست بگذارم‬ ‫می‌خواست‪ ،‬دستان من آغوش خیالت را‬ ‫آیینه ی چشمان تو می‌کرد انکارم‬ ‫موج جنونی تازه در من می‌شود سرکش‬ ‫وقتی‌که با دیوانه می‌افتد سروکارم‬ ‫آهی بکش! آتش بزن در خرمن صبرم‬ ‫چیزی بگو! از این سکوت تلخ بیزارم‬ ‫یک تار مویت خفته لای دفتر شعرم‬ ‫شد مثل گیسویت پریشان باز اشعارم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪131‬‬ ‫قمار لبخند‬ ‫بی‌قراری‌های چشم‌انتظارم را ببین‬ ‫حال‌وروز زرد و زار روزگارم را ببین‬ ‫بی تو فردایی نمی‌بینم شب تاریک را‬ ‫شد زمستان چهارفصل من‪ ،‬بهارم را ببین‬ ‫داغ بر دل‪ ،‬می‌شوم چون لاله پرپر در پی‌ات‬ ‫آتش عشقت برآورده دمارم را ببین‬ ‫کرده‌ام داروندارم را نثار خنده‌ات‬ ‫طاس‌ها جفت اخم می‌آید‪ ،‬قمارم را ببین‬ ‫مانده‌ام لب‌تشنه‌ی جام نگاه‌های شما‬ ‫نذر ما کن یک‪ ،‬دو‪ ،‬سه جرعه خمارم را ببین‬ ‫ترس از چیزی ندارم تا مسیرم سوی توست‬ ‫مرگ را آماده‌ام‪ ،‬بر دوش دارم را ببین‬ ‫آه‌هایم را به گوش نازنینت راه نیست‬ ‫اشک چشم شعرهای آبدارم را ببین‬ ‫عهد می‌بندم که با سیب تو آدم می‌شوم‬ ‫گر نداری باور اسم مستعارم را ببین‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪132‬‬ ‫جنون ادراک‬ ‫دل آیینه با آهی مکدر کردن آسان است‬ ‫به اشک ناامیدی دیده‌ای تر کردن آسان است‬ ‫اگر مردی لبی را با گل خنده شکوفا کن‬ ‫وگرنه غنچه را چون باد پرپر کردن آسان است‬ ‫شبیه شعر‪ ،‬شور عشق باید در دلت باشد‬ ‫به‌زحمت چند بیتی شعر از بر کردن آسان است‬ ‫نشان صادقان صبر و سکوت است و شکیبایی‬ ‫به فریاد دهل گوش فلک کر کردن آسان است‬ ‫دلت را اهل کن‪ ،‬تا قبله ی اهل نظر باشی‬ ‫لباس عاشقی با حیله در بر کردن آسان است‬ ‫جنون عاشقان از غایت ادراک می‌گوید‬ ‫کلاه جهل مثل عاقلان سر کردن آسان است‬ ‫د ِل ما داغدا ِر دشنه ی بی‌اعتمادی‌هاست‬ ‫به راه عشق‪ ،‬دل را سه ِم خنجر کردن آسان است‬ ‫شبی در خلوت وجدان خود‪ ،‬خود را قضاوت کن‬ ‫برای دیگران دوزخ مق ّدر کردن آسان است‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪133‬‬ ‫جام حضور‬ ‫خار جنونم‪ ،‬در بیابان می‌نشینم‬ ‫موجم که در دامان طوفان می‌نشینم‬ ‫یعنی هوای گریه دارد‪ ،‬چشم‌هایم‬ ‫وقتی‌که زیر چتر باران می‌نشینم‬ ‫در سینه گنجی دارم از سودای عشقت‬ ‫گاهی خراب و مست و ویران می‌نشینم‬ ‫تا سیبی از سرخ دهان تو بچینم‬ ‫بر نردبان َشک و عصیان می‌نشینم‬ ‫چشمان تو‪ ،‬مثل شهاب آتشین است‬ ‫وقتی‌که من بر بال شیطان می‌نشینم‬ ‫ای انتظارت َمر َهم دا ِغ دل ما‬ ‫در پای تو تا فص ِل درمان می‌نشینم‬ ‫با آرزوی جرعه ی جام حضورت‬ ‫اینجا به یا ِد تو پریشان می‌نشینم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪134‬‬ ‫بلای عشق‬ ‫عاشق شدن یعنی همیشه در بلا باشی‬ ‫دریا پر از طوفان و تو بی ناخدا باشی‬ ‫مانند پروانه‪ ،‬بسوزی در خیال شمع‬ ‫چون لاله‌ها‪ ،‬با درد‪ ،‬با داغ آشنا باشی‬ ‫در جمع هم مانند هنگامی که تنهایی‬ ‫از هرچه غیر خاطرات او رها باشی‬ ‫داری اگر در دل هوای دیدنش‪ ،‬باید‬ ‫بر دامن رقصان او دست دعا باشی‬ ‫از چشمه ی چشم زلالش قدر یک شبنم‬ ‫سهمت نخواهد شد اگر اهل هوا باشی‬ ‫معنای عاشق را زمانی درک خواهی کرد‬ ‫دل داده باشی و ز دلدارت جدا باشی‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪135‬‬ ‫با من غزل بخوان‬ ‫تفسیر سوره ی نگاهت می‌شود غزل‬ ‫هر آیه ی چشم سیاهت می‌شود غزل‬ ‫وقتی دلت گرفته از بازی روزگار‬ ‫فریاد بی‌صدای آهت می‌شود غزل‬ ‫گاهی شبیه من هوای سیب می‌کنی‬ ‫اندیشه‌های پرگناهت می‌شود غزل‬ ‫مانند چشمه‪ ،‬آرزوی ماه در دلت‬ ‫تنها نشسته‌ای و ماهت می‌شود غزل‬ ‫گوشی برای حرف‌های عاشقانه نیست‬ ‫تاوان عشق اشتباهت می‌شود غزل‬ ‫لبخندهای بی‌جوابت ناله می‌شود‬ ‫فریاد می‌زنی و چاهت می‌شود غزل‬ ‫در عص ِر بی‌پناه ِی ح ِس غری ِب عشق‬ ‫با من غزل بخوان‪ ،‬پناهت می‌شود غزل‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪136‬‬ ‫اسیر عقل‬ ‫گنج عشقم در دل ویرانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫آتشم‪ ،‬در دامن پروانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫مثل ابراهیم‪ ،‬میل شعله دارم در دلم‬ ‫مس ِت ایمانم که در بتخانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫نیست لیلایی که تا مهمان طوفانم کند‬ ‫زلف مجنونم به دام شانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫جرعه‌ای از عشق می‌خواهم که آبادم کند‬ ‫از خماری‪ ،‬گوشه میخانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫گرچه دارم موج صد دریا میان سینه‌ام‬ ‫در حصا ِر تنگ انگشتانه‌ای افتاده‌ام‬ ‫چون جوانی‪ ،‬سهم پیر ِی د ِل ما عقل شد‬ ‫عاقبت‪ ،‬گیر عجب دیوانه‌ای افتاده‌ام‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪137‬‬ ‫اما نشد!‬ ‫تشنه‌ام تشنه‪ ،‬به من یک جرعه شبنم می‌دهی؟‬ ‫نیمی از آن سیب سرخت را به آدم می‌دهی؟‬ ‫دوست‌تر دارم بسوزم در نگاه گرم تو‬ ‫شعله‌ای از شمع چشمانت به بالم می‌دهی؟‬ ‫مثل ابراهی ِم در آتش‪ ،‬گرفتار توام‬ ‫از لبت آیا به من یک بوسه زمزم می‌دهی؟‬ ‫من که از شادی ندارم سهم در دنیای تو‬ ‫قسمتم را لااقل از آن‌همه غم می‌دهی؟‬ ‫زخم دوری تو از صبرم فراتر رفته است‬ ‫قلب خونین مرا یک نامه مرهم می‌دهی‬ ‫سخت کوشیدم فراموشت کنم‪ ،‬ا ّما نشد‬ ‫نازنینم! بی وفایی یاد من هم می‌دهی؟‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪138‬‬ ‫آیا‬ ‫تو از ما دل بریدی‪ ،‬ما بریدیم دل از این دنیا‬ ‫سر ما و جنون و پای ما و دامن صحرا‬ ‫مرور خاطراتت می‌کنم وقتی‌که می‌بینم‬ ‫به دنبال تو می‌گردند‪ ،‬لحظه‌لحظه ی‌اینجا‬ ‫ندیدم از تو جز نامهربانی‪ ،‬مهربان من!‬ ‫گرفتار است هر وعده که دادی پشت یک اما‬ ‫دهان بستی و گوشم دوست دارد بشنود از تو‬ ‫به‌جای سربه‌زیری‌ها‪ ،‬جواب تلخ سربالا‬ ‫میان برکه ی تنهایی خود خشک خواهد شد‬ ‫برای زندگی شوری ندارد رود بی دریا‬ ‫گرفتار پریشانی و سرگردانی و حیرت‬ ‫نشسته این من بی تو میان جمع ما تنها‬ ‫دوباره شانه هامان می‌شود از اشک هامان تر؟‬ ‫دوباره سایه هامان همدم هم می‌شوند آیا؟‬ ‫من آدم می‌شوم‪ ،‬وقتی ببینم سیب در دستت‬ ‫بگو! من با چه در دستم بیایم می‌شوی حوا؟‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪139‬‬ ‫از تو چه پنهان!‬ ‫تو و شانه ی باد و زلف پریشان‬ ‫من و حسرت و آه و دو چشم گریان‬ ‫در این خشک‌سالی مهر و محبت‬ ‫نگفت آسمان حرفی از ابر و باران‬ ‫نه گوشم شنید عاشقانه صدایی‬ ‫نه شد دیدگانم به یک خنده مهمان‬ ‫به چشمان تو بسته بودم دلم را‬ ‫بریدی چه ساده‪ ،‬شکستی چه آسان‬ ‫تو می‌رفتی و من پی خاطراتت‬ ‫محله محله‪ ،‬خیابان خیابان‬ ‫ندارم پس از تو به دنیا امیدی‬ ‫ندارد امیدی به‌جز عشق‪ ،‬انسان‬ ‫پس‌ازآن شکستن‪ ،‬پس‌ازآن بریدن‬ ‫امیدم به مرگ است‪ ،‬از تو چه پنهان‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪140‬‬ ‫قصه تلخ‬ ‫تمام زندگی‌ام مثل خواب تلخی بود‬ ‫از این خیال نصیبم سراب تلخی بود‬ ‫تمام عشق تو را جرعه‌جرعه نوشیدم‬ ‫نداشت مستی‪ ،‬گرچه شراب تلخی بود‬ ‫سکوت پاسخ ابراز عشق من به تو بود‬ ‫درست شاید‪ ،‬اما جواب تلخی بود‬ ‫به احترام شما کرده‌ای خطاب مرا‬ ‫که از زبان تو اما خطاب تلخی بود‬ ‫بریدم از تو به اجبار عقل و می‌دانی‬ ‫بریدن از تو‪ ،‬چقدر انتخاب سختی بود‬ ‫حکایت من و تو هم به سر رسید‪ ،‬ولی‬ ‫کتاب قصه ما هم کتاب تلخی بود‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪141‬‬ ‫هیچ‌تر از هیچ‬ ‫من هیچ‌تر از هیچم‪ ،‬چه بی تو و چه با تو‬ ‫من ذره تو خورشیدی‪ ،‬من قطره و دریا تو‬ ‫خالی ست خیال من‪ ،‬از هرچه و از هر که‬ ‫از خاطر من رفته‪ ،‬نام همه ا ّل تو‬ ‫گفتم به دلم باده‪ ،‬با ساقی دیگر خور‬ ‫با بغض جوابم داد؛ یا هیچ‌کسی یا تو!‬ ‫ما را نکشاند دل‪ ،‬جز جانب آن کعبه‬ ‫می‌آیم و می‌آیم‪ ،‬همراه دلم تا تو‬ ‫دیروز دلت با من‪ ،‬امروز غمم از تو‬ ‫تا باز چه بنویسی‪ ،‬در دفتر فردا تو‬ ‫بازآی و قلم‌ها را با خنده به رقص آور‬ ‫ای خاطره ی شیرین‪ ،‬ای شور غزل‌ها تو‬ ‫جز دوست نمی‌آید‪ ،‬در قافیه ی شعرم‬ ‫تنها تو و تنها تو‪ ،‬تنها تو و تنها تو‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪142‬‬ ‫کسی حرفی نزد‬ ‫درد را دیدند و از درمان کسی حرفی نزد‬ ‫از غم در دیده‌ها پنهان کسی حرفی نزد‬ ‫قصه‌ها گفتند از آغاز شورانگیز عشق‬ ‫جمله‌ای از تلخی پایان کسی حرفی نزد‬ ‫شعرها در وصف شیرینی لیلا گفته شد‬ ‫از غم مجنون سرگردان کسی حرفی نزد‬ ‫عشق گرچه در جوانی هست شیرین‌تر ولی‬ ‫از تپش‌های دل پیران کسی حرفی نزد‬ ‫عشق و ایمان را غم نان برد از دل‌های ما‬ ‫من نمی‌دانم چرا از نان کسی حرفی نزد‬ ‫گرگ‌ها پیراهن چوپان به تن پوشیده‌اند‬ ‫پس چرا با گله از چوپان کسی حرفی نزد‬ ‫سال‌ها در گوش ما گفتند از صبر و سکوت‬ ‫آیه‌ای از آدم و عصیان کسی حرفی نزد‬ ‫مثنوی‌ها گفته شد از زخم دستان و ترنج‬ ‫بیتی از چاه و شب زندان کسی حرفی نزد‬ ‫می‌شمارد دانه تسبیح هر کس دیده‌ام‬ ‫در عمل از عالم ایمان کسی حرفی نزد‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪143‬‬ ‫زیبا و زشت‬ ‫عشق را در شهر رسوا کرده‌ای‬ ‫« بی‌وفا» را خوب معنا کرده‌ای‬ ‫آن‌همه اقرارها ِی عشق را‬ ‫با سکو ِت خویش حاشا کرده‌ای‬ ‫از م ِن دیوانه مجنون‌تر مگر‬ ‫مدع ِی عشق پیداکرده‌ای‬ ‫هیچ شیرینی به فرهادی نکرد‬ ‫این‌همه ظلمی که با ما کرده‌ای‬ ‫« نه! » فقط فرمان دل کندن نبود‬ ‫حکم مرگم بود‪ ،‬امضا کرده‌ای‬ ‫در سرش دارد هوای گردنم‬ ‫حلقه‌ی داری که برپا کرده‌ای‬ ‫پیش‌ازاین پیمان شکستن زشت بود‬ ‫رسم شد‪ ،‬وقتی تو زیبا‪ ،‬کرده‌ای‬ ‫هیچ‌کس مثل تو دل نشکسته بود‬ ‫آفرین! احسنت! غوغا کرده‌ای‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪144‬‬ ‫بیا پایین‬ ‫آدم شو و از عال ِم بالا‪ ،‬بیا پایین‬ ‫با سی ِب سر ِخ عشق‪ ،‬با حوا‪ ،‬بیا پایین‬ ‫بالا نشستن گرچه شیرین است‪ ،‬مجنون شو‬ ‫داری اگر در دل غ ِم لیلا‪ ،‬بیا پایین‬ ‫چون قاصدک‪ ،‬دل را به با ِل بادها بسپار‬ ‫تا دست‌های عاش ِق تنها بیا پایین‬ ‫شد با ِرغم سنگین‌تر از تا ِب صبوری‌ها‬ ‫ای اشک از مژگا ِن چشم ما‪ ،‬بیا پایین‬ ‫می‌خواستی در سینه ی دریا کنی منزل‬ ‫دریاست اینجا‪ ،‬قطره جان! حالا بیا پایین‬ ‫ما را پروبال پریدن با عقابان نیست‬ ‫یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین‬ ‫حاشا نکن! از عش ْق داغی بر دلت مانده‬ ‫چون سیل از دیواره ی حاشا بیا پایین‬ ‫بال‌وپر پروانه‌ها را سوختی بس نیست؟‬ ‫آمد سحر‪ ،‬ای سرکش زیبا بیا پایین‬ ‫این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش‬ ‫درویش باش! از ُگرده ی دنیا بیا پایین‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪145‬‬ ‫میان خوف‌ورجا‬ ‫میان خوف‌ورجا مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫دخیل پای دعا مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫به چشم‌های تو شد مبتلا دلم‪ ،‬بی تو‬ ‫اسیر دست بلا مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫در این هوای غم‌آلود سرد پاییزی‬ ‫گلم‪ ،‬ز شاخه جدا مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫مرا نه قوت کوه غمت کشیدن بود‬ ‫به زیر بار‪ ،‬دوتا مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫تمام هم‌سفران رفته‌اند و من‪ ،‬خسته‬ ‫امیدوار تو‪ ،‬جامانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬ ‫هزار ماه محرم عزاست در دل من‬ ‫در انتظار شما مانده‌ام‪ ،‬بگو چه کنم؟‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪146‬‬ ‫چاه شعر‬ ‫سهم من از دنیا به‌جز بخ ِت سیاهی نیست‬ ‫جز چش ِم پر اشک و گلو ِی پر ز آهی نیست‬ ‫من کیستم در این شب تاری ِک دور از تو‬ ‫یک برکه ی تنها که در او عکس«ماه»ی نیست‬ ‫من ماندم و سوسوی شم ِع خاطراتی دور‬ ‫این روشنایی نیز‪ ،‬گاهی هست گاهی نیست‬ ‫افتاده‌ای در چا ِه این دل‌مردگان ای دل‬ ‫داد تو بیهوده ست‪ ،‬اینجا دادخواهی نیست‬ ‫چشم‌انتظار داوری‪ ،‬اما نمی‌دانی!‬ ‫این مردم دیوانه را بر سر کلاهی نیست‬ ‫عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش‬ ‫جز عاشقی‪ ،‬در چشم این مردم گناهی نیست‬ ‫وقتی‌که دنیا این‌همه رنج است و تنهایی‬ ‫رفتن از این غم‌خانه کار اشتباهی نیست‬ ‫تا کی تحمل می‌کنی نامردمی‌ها را‬ ‫از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست‬ ‫آه ای قلم‪ ،‬بنویس! هر چه تلخ‌تر بنویس‬ ‫این ناله‌های تلخ را جز شعر چاهی نیست‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪147‬‬ ‫آیه‌های عشق‬ ‫افتاد بر پیشانی‌ام خط پریشانی‬ ‫وقتی شنیدم در کنار من نمی‌مانی‬ ‫گفتی فراموشت کنم حرف غریبی بود‬ ‫این کار ممکن نیست‪ ،‬خیلی خوب می‌دانی‬ ‫از عشق کردی توبه‪ ،‬من اصل ًا نمی‌فهمم‬ ‫آیا گناه است این‌چنین احساس انسانی؟‬ ‫آوار شد بر باورت‪ ،‬حس عجیب شک‬ ‫من ماندم و قلبی که دارد حس ویرانی‬ ‫خود را نکن درگیر دانستن که همراه است‬ ‫هر نقطه دانش با هزاران صفحه نادانی‬ ‫هرگز یقین در تور عقل ما نمی‌افتد‬ ‫معنای انسان انتخاب است و پشیمانی‬ ‫اقرار کن غمگین بی من بودنی‪ ،‬وقتی‬ ‫این آیه‌های عشق را با گریه می‌خوانی‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪148‬‬ ‫هم‌زبانی‬ ‫کاش خورشیدی و ابر و آسمانی مانده باشد‬ ‫برگ زردی از پس باد خزانی‪ ،‬مانده باشد‬ ‫در دلت از خاطرات روزهای رفته‪ ،‬گاهی‬ ‫قدر یک یادش به خیر از من نشانی مانده باشد‬ ‫با تو می‌گویم زمانی قصه‌های غصه‌هایم‬ ‫داغ‌ها در سینه‌دارم‪ ،‬گر زمانی مانده باشد‬ ‫خوب دادم درس دل دادن‪ ،‬اگر یک‌بار دیگر‬ ‫فرصتی‪ ،‬وقتی برای امتحانی مانده باشد‬ ‫نیست باکم از بلا‪ ،‬پایان راهم گر تو باشی‬ ‫می‌روم تا کربلا گر نوحه‌خوانی مانده باشد‬ ‫خوان به خوان عشق را با شوق دیدارت گذشتم‬ ‫می‌شوم رستم اگر هم یک‌دو خوانی مانده باشد‬ ‫کاش وقتی بازمی‌گردی‪ ،‬برای خیرمقدم‬ ‫در تن بیمار آدم‪ ،‬نیمه‌جانی مانده باشد‬ ‫بار دیگر کاش لب‌های تو را خندان ببینم‬ ‫قدر یک لبخند هم در من توانی مانده باشد‬ ‫دوست دارم سر به دامان تو بگذارم دمی را‬ ‫کز تمام زندگانی من آنی مانده باشد‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪149‬‬ ‫می‌نویسم دردهایم را مگر روزی بخوانی‬ ‫همدلی گر نیست‪ ،‬شاید هم‌زبانی‪ ،‬مانده باشد‬ ‫تا بفهمد درد پنهان مرا‪ ،‬ای‌کاش جایی!‬ ‫حرف اهل‌دل شناسی‪ ،‬نکته‌دانی مانده باشد‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪150‬‬ ‫پرگار تو‬ ‫تا شوم همسایه ی گل‪ ،‬خار کردم خویش را‬ ‫تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را‬ ‫تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود‬ ‫یوسف آواره ی بازار کردم خویش را‬ ‫قطره بودم‪ ،‬داشتم اُ ّمید دریایی شدن‬ ‫محو در دریا شدم‪ ،‬انکار کردم خویش را‬ ‫گفتم «انت الحق» چو دیدم آیت چشمان تو‬ ‫با کمند گیسوی ات بر دار کردم خویش را‬ ‫چون قلم یک‌عمر بودم در صرا ِط مستقیم‬ ‫تا بگردم دور تو‪ ،‬پرگار کردم خویش را‬ ‫ای نگا ِه مشرقی ات‪ ،‬آفتا ِب عاشقی‬ ‫در هوای صب ِح تو‪ ،‬بیدار کردم خویش را‬ ‫تا مگر حرفی بخوانی از غ ِم پنهان من‬ ‫سو ِز پنهان در د ِل اشعار کردم خویش را‬


Like this book? You can publish your book online for free in a few minutes!
Create your own flipbook