به نام خدا
درعستاشیقش گزیدهغزلهایآدم گزینش و ویرایش سیامک افشار
-در ستایش عشق (گزیده غزل های آدم) -گزینش و ویرایش :سیامک افشار انتشارات پارس آوید تابستان 1398
فهرست ني بينوا37................................. با ما مدارا كن11.......................... خط خطي!38.......................... حرمت عشق12...................... يك جرعه تماشا39.................. غزل هاي باراني13.................. هنر دل شكستن40.................. خنده ي ناز14......................... يکي شدن15......................... ما شدن42.................................. پايان قصه44......................... گم کرده ام خود را16................. بيگانه17................................... دار عشق45................................ سه تارم را شكست46......... دوستت دارم18..................... در هجوم چشم هايت!47..... عشق باران کن!19................. روح مجنون20....................... غزل باران48.......................... اقرار21...................................... جادوي لبخند49..................... آتش عشق!22....................... معناي زندگي50..................... انسان و شيطان23.................. نوحه خوان آتش51................. فصل تماشا24........................ محضر عشق25...................... چيزي شبيه اسم تو52......... برده رقصان!26..................... به افتخار شما53..................... رها كن دلت را27..................... غزل پرداز درد28..................... آزمون عشق54..................... اميد باران29.......................... زارزار خنديدن55................... عشق پيري30........................ آتش گرفت31........................ اناالعشق56......................... عروس عشق32..................... دخيل لبخند57........................ افسانه ي آرزو33..................... آهوي ديوانه58....................... ترانه ي غم34......................... باده ي خنده59........................ مشتري عشق35.................... سنگ سكوت36..................... كاش تو باران شوي!60........ آفتاب بودا61.......................... هواي جنون62........................ نيمه ي سيب63....................... اصول عشق64.....................
فهرست حجاب خودخواهي91......... ...اصل ًا خوب نيست!65........ کعبه و بتخانه92..................... در امتداد تو66......................... در پرده93................................... پا بسته شرم67...................... رندانه94................................. دشنه هاي آشنا68.................. بازي نسيم95......................... آيه هاي چشم تو!96................. ستاره چيدن69..................... نيمه ي گمشده97................... دختر قبيله ي دريا70................. سلام يعني تو!98.................... حكم قضا99................................ ناز خريدن71......................... ماي عشق!100...................... رقص در باد72....................... فراموشم نكن101.................. ...دنيا بدون تو!73.................... فال قهوه102......................... جايي ميان قصه ها74.......... ديوانه يعني اين!103.......... غرق تماشا75........................ در دام آبشار104..................... شبيه قصه عشق76.................. طنز تلخ روزگار105................. خانه ي تنهايي77.................... عشق بي ليلا106.................... به چشم عشق78..................... شب هزار و دوم107................. پري قصه ها79...................... بغض بيصدا108..................... بيخيال تو109........................ قاصدک سرگردان80......... سرود آبي110........................ زبان لبخند81......................... آهنگ زندگي111.................... شيرا ِز عشق82....................... کابوس تنهايي112................. خمار خواهش83..................... آيينه دار هيچ113.................... هواي رهايي84....................... سپاه عقل و دل85..................... تخته پاره ي غزل114.......... شب و ماه86.......................... قرار آينه ها115....................... باده بي خمار87..................... رؤياي سحر116..................... شعله هاي عشق88.................. عشق هاي ياغي!89................. ابر ساقي شد90.....................
فهرست زيبا و زشت143..................... زبان سکوت117.................... بيا پايين144.......................... غزل تمنا118......................... ميان خوف و رجا145................ تا ناکجا119................................ چاه شعر146.......................... بازي تقدير120...................... آيه هاي عشق147................... باغ بيثمر121......................... همزباني148......................... پرگار تو150.......................... رسوايي عصيان122.......... ثانيه هاي انفجار123.......... اسم اعظم عشق151.......... تنها باش124........................ مي شود هنوز152.................... عقاب آفتاب125..................... فراموشي126..................... نم نم خنده127....................... سخت و آسان128.................. يک آرزوي ساده129................ موج جنون130....................... قمار لبخند131....................... جنون ادراک132..................... جام حضور133....................... بلاي عشق134...................... با من غزل بخوان135.......... اسير عقل136........................ اما نشد!137.......................... آيا138....................................... از تو چه پنهان!139.................. قصه تلخ140......................... هيچ تر از هيچ141.................... کسي حرفي نزد142................
بهجای مقدمه در ستایش عشق ،بسیار گفتهاند و شنیدهایم ،حسی ناشناخته و ناپیدا که آرامآرام ،از آنسوی پرچین احساس ،سرک میکشد و همهجا را میکاود و هنگامیکه بستر دل را مهیا دید ،نفیر خود در نای جان میدمد و سر برمیکشد و غوغا میکند ،شور میافکند و رسوا میکند و کلاه جنون بر سر عقل میگذارد و آدمی را بهجایی میبرد که جز معشوق، نبیند و نشنود ،انگار که همهی جهان اوست؛ و از جویباری خرد ،دریایی میسازد آغوش گشاده بر نعرههای طوفان ،بیواهمهی صخره سنگها؛ و با او چنان میکند که فرهاد شود و تیشه برریشهی بیستون زند یا مجنون شود و در هوای لیلی ،سر بر آستان جنون بساید .عشق که آمد ،خوشترین حادثهی عمر روی میدهد ،خوشترین یادگار گنبد دوار، آنگاه ،سکوت هزارساله ،واژه میشود ،جامهی کلام بر تن میکند و ترانه میشود ،غزل میشود. بیتردید خدا ،آن روز که خلقت آدم میکرد ،لطیفترین بخش وجود او را دل قرار داد که نهانخانهی عشق شود و تا واپسین دم حیات ،غیر آن سخن نگوید و جز راه عاشقی نپوید؛ و اینگونه بود که وقتی وسوسهی عشق حوا در دل آدم نشست ،یکسره بر بهشت خدا و آنچه در اوست ،چهارتکبیر زد و همه را وانهاد و دندان بر سیب گناه زد و شیرینی لبخند حوا را به جان خرید. اما خوشترین جایگاه بیان عشق در پهنهی هنر ،شعر است ،خاصه آنجا که جامهی غزل بر تن میکند و حدیث دل میگوید ،چه در وصل و چه در فصل. «در ستایش عشق» مجموعهای است شامل 161غزل برگزیده ،از میان چند صد غزل سرودهی ابوالحسن درویشی مزنگی -که به ایجاز« ،آدم» از آن برآمده است ، - شاعری که دل سپردن به عشق ،از او آدمی دیگر ساخته ،انسانی با نگاهی متفاوت که در پیچیدگی هزارتوی آن ،غیر از درکی عمیق از عشق ،عقل و خرد همخانه دارد ،هرچند دوست دارد که خانه از عقل بپردازد و آن را یکسره تسلیم عشق کند. او میداند که در مسیر طوفانی عشق ،بلاهای بسیار در کمین است و خطرهاست به جان ،ازجمله اینکه «کنار مردم دلمرده ،عاشقی سخت است» ،اما بازهم میخواهد
راوی روایتهای دلی باشد که آفریدهشده تا عاشق عشق باشد و باور دارد که: «راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است هر که دانسته رود ،صرفه ز اعدا ببرد» و میداند که روگرداندن از عشق ،تابی میخواهد که در توان او نیست و گویی چنان عارف به معرفت عشق است که خود را بینیاز از کنکاش و رایزنی عقل میداند و بیواهمهی تیرهای پرتابی دلهای بیگانه با عشق ،در پی یافتن معشوق ،از مرز کفر و ایمان میگذرد و با پای پر تاول و زخمی ،در پی نگاهی میدود که «از حادثهی عشق ،تر است» ولی بااینهمه ،به نظر میرسد آنچه او را در مسیر پرفراز و فرود عشق ،به حرکت وامیدارد، شنا کردن در دریاچهی عشق است ،نه رسیدن به معشوق و لمیدن در ساحل وصل! شعر «آدم» بهتمامی ،بیت الغزل عشق است ،بیت الغزل شیدایی و شور که همهی بهانهها از اوست ،قصهای نا مکرر که گوش جان همواره مهیای شنیدن آن است و « از خواب سحر هم شیرینتر است». ابوالحسن درویشی« ،آدم» ی است در جستوجوی ابدی «حوا» با دلی به پاکی و طراوت روستاهای شمال ایران که در خاکش ،جز گل مهر ،نمیروید ،سرزمینی با درختان سبز و سربلند که زاده شدهاند تا سایهگستر باشند ،نه چوبهی دار! او مردی است که اثبات دانش ادبی و تاریخیاش ،به هیچ اشارتی نیاز ندارد چراکه خود، خواسته یا ناخواسته ،در دل شعرهایش ،پرده از آن برمیدارد ،هرچند خود می گوید: عاشقم ،شاعری نمی دانم قلمم ترجمان درد دل است ذکر عشق است اینکه می گویم ورد عشق است اینکه می خوانی سیامک افشار
گزیده غزلهای آدم 11 با ما مدارا كن سيبي بيار و بار ديگر كار حوا كن در چشم آدم زندگي را پر ز معنا كن يك روز ،با خنده بيا تا خانه قلبم در گوش او مثل نسيمي عشق نجواکن كابوس تلخ ناامیدیهای هر شب را با حرفهای روشن خود غرق رؤیا كن راز بزرگي را دو چشمت میکند پنهان چيزي بگو ،حرفي بزن ،حل معما كن اينجا كسي از عاشقي چيزي نمیداند دست دل ما را بگير و ترك دنيا كن سوت قطار زندگي پيچيد در گوشم اين یکدو روز عمر را با ما مدارا كن
درستایشعشق 12 حرمت عشق اي راز نهان ،راز نهان راز نهانم امروز تو را در غزلي تازه بخوانم ممكن نشود رشته ی اين عشق بريدن لیلیتر از آنی تو و مجنونتر از آنم بي گرمي عشق تو به سردي زمستان بي سبز حضور تو به زردي خزانم من هيچ ،نگهدار ولي حرمت عشقت یکلحظه به دامان محبت بنشانم مثل گل روييده به گلدان كويرم بايد تو بباري ،كه من تازه بمانم مهمان تماشاي مني امشب و ایکاش تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم
گزیده غزلهای آدم 13 غزلهای باراني در آن چشمها ،غرق حیرانیام و در خاطرات تو زندانيم دلم در هواي شما میتپد خبرداری از عشق پنهانیام غريبم در اين عصر بي شور عشق رها كن ،ز چاه پریشانیام اسير خيال حضور توام گرفتار شبهای ظلماني ام دلت را غزل كن برايم بخوان به دنبال آواي انسانیام ببين لحظهلحظه صدا میکنم تو را در غزلهای بارانیام
درستایشعشق 14 خندهی ناز چشمهاي تو دردسرساز است سركش و تندخو و لجبازاست از نگاه تو ،عشق میبارد به خدا ،خانمان برانداز است موي تو ،زير روسري سياه با شب بیستاره همراز است دستهای پر از محبت تو بالهای قشنگ پرواز است خورده پيوند در تو سيب و عسل چقدر خندههای تو ناز است يك بغل گل برايت آوردم در باغ دلت اگر باز است با تو شعرم شبيه چشمانت فوقالعاده نه ،عين اعجاز است
گزیده غزلهای آدم 15 یکی شدن با یک نگاه ،عاشقی آغاز میشود درهای زندگی به رویات باز میشود دل میدهی به چشمه ی روح زلال او هر قطره از وجود تو آواز میشود هرلحظه ئ سکوت او فریاد میزند یک حرف از دهان او یک راز میشود آونگ میشوی ،میان سرخوشی و درد وقتیکه ساز عاشقیات ،ساز میشود عاشق شدن ،معنا ندارد جز یکی شدن یک دل ،که با دل شما همراز میشود جایی که عقل پشت درها ،فکر میکند با عشق ،هر دری به رویات باز میشود بی بالوپر به قله ی معراج میرسی وقتیکه عاشقی پر پرواز میشود
درستایشعشق 16 گمکردهام خود را سفر كردم به اميد شما ،گمکردهام خود را در اين شهر سراسر آشنا گمکردهام خود را شدم عاشق ،زدم از غار تنهايي خود بيرون ميان ازدحام کوچهها گمکردهام خود را سپردم دل به درياي دو چشم پر ز توفان ات در اين دريا رها كردي مرا ،گمکردهام خود را به دست باد دادي گيسوانت را و میپرسی در اين دنياي آشفته چرا گمکردهام خود را دلم دلتنگ تنهايي بهسوی دوست پر میزد به دنبالش ،نمیدانم كجا ،گمکردهام خود را
گزیده غزلهای آدم 17 بیگانه سهمم از عشق تو ديوانه شدن بود فقط شمع را ديدن و پروانه شدن بود فقط گفته بودند در اين بحر خطرهاست ،ولي در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط دل ديوانه نصيحت نپذيرفت آن روز همچو مجنون پي افسانه شدن بود فقط چون ترکخورده اناري که دلش خونين است دل ما در هوس دانه شدن بود فقط کي نظر ديد پريشاني گيسوي شما در همه عمر پي شانه شدن بود فقط گنج میخواستم از عشق و نمیدانستم سرنوشتم همه ديوانه شدن بود فقط آمدم تا تو که شايد خبر از خود يابم حاصلم با همه بيگانه شدن بود فقط
درستایشعشق 18 دوستت دارم تو را اي دوست ،اي همدرد تنها دوستت دارم شبيه آينه ،پنهان و پيدا دوستت دارم چگونه در كلامي بازگویم بینهایت را بهقدر عشق ماهیها به دريا دوستت دارم نپنداري شدم عاشق ،فقط فكر و خيالت را به همراه لب و ابرو و چشم و قد و بالا دوستت دارم گذشت روزها ،از عشق یکذره نمیکاهد شبيه روزهاي پيش ،فردا دوستت دارم كجا و كي ندارد ،عشق از اين قصهها دور است هميشه ،هر زمان ،هر وقت ،هر جا دوستت دارم نه رازی در سرم دارم ،نه رمزی در ميان دل تو با من دشمني شايد ،من اما دوستت دارم
گزیده غزلهای آدم 19 عشق باران کن! بازآفرین دمهای عیسی را به لبخندی یکبار دیگر زنده کن ما را به لبخندی کوچید از دلهای ما پروانه عاشق بازآور آن بال تماشا را به لبخندی این روزها فانوسهای شهر ما مرده ست مهتاب شو روشن کن اینجا را به لبخندی شکرانه آنکه برآوردند از چاهت مهمان شادی کن زلیخا را به لبخندی در بی بهاری باغها ،افسرده و زردند ای سبز ،معنا کن شکوفا را به لبخندی دلمردگان منکرت را عشق باران کن دیوانه کن نادان و دانا را به لبخندی روی زمین را یکسره در بند خود کردی دامی بنه ،دنیای بالا را به لبخندی
درستایشعشق 20 روح مجنون روح مجنونم ،رها از بند و زنجیرم نکن گرچه پیرم ،عاشقم ،اینگونه تحقیرم نکن غرق در دریای چشمانت شدم ،دستم بگیر چون خس و خاشاک اسی ِر دس ِت تقدیرم نکن رو ِز اول گفته بودم با د ِل سودایی ام گرچه شیرین است ،با آن چشم ،درگیرم نکن من خودم صدبار رفتم ،مقصدی در کار نیست بینتیجه رهسپا ِر شه ِر تدبیرم نکن پاکبازی شیوه ی ما بود از روز نخست لطف کن ،چون دیگران ،تأویل و تفسیرم نکن روز و شب چشمانتظار دا ِس مرگم ،بیخیال اینچنین با طعنهها از زندگی سیرم نکن من به لبخندی ،نگا ِه زیرچشمی قانعم مو سپیدم ،تو دگر با قه ِر خود پیرم نکن
گزیده غزلهای آدم 21 اقرار من دایره بسته و تو نقطه پرگار از فاصلهها خسته و از هندسه بیزار دوریم ز هم عین دو تا خط موازی دستم به تو هرگز نرسد ،مثل گل و خار در دفتر تقدیر نوشتند که باشم من مدعی شمع و تو پروانه انکار فالی زدم و خواجه چنین گفت به پاسخ: افتاده به فال تو و او سایه دیوار در عشق رسیدن نه محال است و نه ممکن اثبات شد این مسئله در مرکز آمار لبریز شد از اشک طلب کاسه صبرم هی میپرد این پلک چپ و میدهد اخطار من خسته شدم بس که دویدم پی سایه طفل دلم اما چه کنم ،میکند اصرار روز و شب من پرشده از دست تمنا عاشق شدهام ،عاشق تو ،میکنم اقرار همراه هوس راه بهجایی نبرد کس گر طالب یاری دل از این قافله بردار
درستایشعشق 22 آتش عشق! گاه ابراهیمم آتش را گلستان میکنم گاهگاهی مثل یوسف میل زندان میکنم چون سلیمان ،هست در انگشت من انگشتری که به اعجاز نگینش ،دیو انسان میکنم گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش باز خود را در هزاران پرده پنهان میکنم مثل بارانی که از گل میکند پر ،دشت را سینه را لبریز از امید و ایمان میکنم خانه دارم ،همچو گنجی در دل ویرانهها هر که را بر دل نشینم ،خانه ویران میکنم محفلی دارم ،در آن شاه و گدا هم بادهاند هر دو را از یک سبو مست و پریشان میکنم گاه تلخی میکنم تا دیدهات گریان شود گاه لبهای تو را با شوق ،خندان میکنم میشناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت مات مات لحظهای بودی ،که طوفان میکنم تو به هر نامی که میخواهی ،مرا فریاد کن من همان عشقم که آتش را گلستان میکنم
گزیده غزلهای آدم 23 انسان و شيطان مقصود هستي چيست جز در عشق پيچيدن چون كعبه ،دور خانه ی معشوق چرخيدن من از تو پرسيدم شروع عشق را ،گفتي: اول بساط عقل را از خانه برچیدن گفتم :نشان عاشقي ،خنديدي و گفتي: از دوست تلخي ديدن و اما نرنجيدن گفتي چه داري آرزو؟ خنديدم و گفتم: همراه تو سيب از درخت آرزو چيدن گفتم كه از عشق انتظارت ،پاسخم دادي: همچون چراغي بر سياهي نور پاشيدن گفتي كجاي عاشقي را دوستتر داري گفتم :نشستن تا سحر روي تو را ديدن گفتي پس از آن ،آمدم نزدیکتر گفتم: مانند پروانه ،گل روي تو بوسيدن گفتي هوس وسواس شيطان است میدانی گفتم بله بايد از اين خناس ترسيدن پرسيدمت :مرز ميان ما و شيطان چيست خنديدي و دادي جوابم :عشق ورزيدن!
درستایشعشق 24 فصل تماشا دا ِر صد حادثه برپاست ،خودت میدانی نوب ِت عاشقي ماست ،خودت میدانی قلب خونين من و داغ هزاران لاله بازهم فص ِل تماشاست ،خودت میدانی شعله ی عش ِق تو و دام ِن پروانه ی دل آت ِش طور همینجاست ،خودت میدانی زلف آشفته ،سر از پنجره بيرون كردي قص ِد گيسوي تو غوغاست ،خودت میدانی خواستم بگذرم از كوچه ی بنبست شما س ِگ چشمان تو گيراست ،خودت میدانی رو ِح پاييزي من ،ميل بهاران دارد ساعت معجزه حالاست ،خودت میدانی نيت خير كن و دس ِت م ِن خسته بگير روزم آشفته ی رؤیاست ،خودت میدانی سرنوشتم چو به دس ِتتو رقم خواهد خورد تلخ و شيرين همه زيباست ،خودت میدانی بیتهای غزلم بوي شما را دارد لفظ وابسته ی معناست ،خودت میدانی
گزیده غزلهای آدم 25 محضر عشق زندگي بي شو ِر چشمان تو زيبا نيست غر ِق آن آبي شدن ،حاجت به دريا نيست راندهام هر ناكس و كس را از ین خانه تا تو هستي ،ديگران را در دلم جا نيست هر كه باشد بینصیب از لذ ِت عشقت گر همه دنيا براي اوست ،دارا نيست نيست ممكن بي عصاي عشق ،فتح دل هرکجا كوه هست و آتش ،طو ِر سينا نيست خانه ی معشوق میجویی ،نشانش را در د ِل عاشق ببين ،ايمانکه هر جا نيست عقل ،قربان كردن و مجنون شدن روزي جلوهگا ِه عش ِق انسان بود ،حالا نيست صبر ،آري با صبوري ،هر دري باز است گر چه ديواري به كوتاهي حاشا نيست مرد بايد كوه باشد ،غم چو طوفان شد هر نري كه با سبیل و ريش آقا نيست خوندل بود اینکه نوشيديد ،نه باده راز دل بود اینکه میخوانید ،انشا نيست
درستایشعشق 26 برده رقصان! شد عاش ِق چشما ِن تو هر كس به طريقي افتاد به زندا ِن تو هر كس به طريقي دلشاد نمانده است ،در اين باغچه سروي چون بيد ،پريشا ِن تو هر كس به طريقي در آت ِش دیدا ِر شما بال و پرم سوخت لبتشنه بارا ِن تو هر كس به طريقي تنها نه منم بي دل و ديوانه در اين شهر سرگشته و حيران تو هر كس به طريقي تو عهد شكستي ،ولي ما همه داديم جان بر س ِر پيمان تو هر كس به طريقي هرچند محال است ،بر آن است بچيند گل از لب خندان تو ،هر كس به طريقي يك دل به تو داديم و گرفتيم ،بهجایش صد تير ز مژگان ،تو هر كس به طريقي با ساز تو میگرید و میخندد ،چون من شد برده ی رقصا ِن تو هر كس به طريقي تو كعبه شدي و همه قافله ی ما مجنو ِن بيابان تو هر كس به طريقي
گزیده غزلهای آدم 27 رها كن دلت را رها كن ،رها كن ،رها كن دلت را رها در دل ماجرا كن ،دلت را بيا و نترس از شب و موج و طوفان به دريا بزن ،ناخدا كن دلت را بيا با من اي دوست ،تا ناكجاها ز زنجير عزلت ،جدا كن دلت را دلت را گمانم كه گم كرده باشي دوباره صدا كن ،صدا کن دلت را غريبم ،غريبم شبيه شما من بيا با دلم ،آشنا كن دلت را نديدي جهان پر شد از عشق و مستي مسلمان اين آیهها كن دلت را
درستایشعشق 28 غزل پرداز درد اگرچه میرسد از هر طرف آواز درد اينجا صداي دلنشینی دارد اما ساز درد اينجا غروب عشق از اشك دل ما ارغواني شد بيا بنشين! تماشايي ست چشمانداز درد اينجا نمیداند كسي از حال مشتاقي ما چيزي نمیگوید زبان داغداران راز درد اينجا هواي نااميدي ،آسمان تلخ تنهايي خيالم بي تو پر شد از پر پرواز درد اينجا براي لحظهای دست از سر دل برنمیدارد تو را دارد بهانه ،كودك لجباز درد اينجا نواي ناله ی ني از گلوي بغض میآید قلم در دستهایم شد غزل پرداز درد اينجا
گزیده غزلهای آدم 29 اميد باران نیمهشب ،من با تو و مهتاب ،يعني ممكن است؟ در ميان دشت ،در يك قاب ،يعني ممكن است؟ تو كنار چشمه و من در كنار چشم تو عكس ما افتاده توي آب ،يعني ممكن است؟ تو شوي گرداب و گرد دامن تو من هر دو باهم غرق پیچوتاب ،يعني ممكن است؟ پر ز هذيانم ،و دارم اين تمنا را كه تا باشد مثل من ،روح تو هم بیتاب ،يعني ممكن است؟ روز و شب بر خاك افتم ،پيش پاي تو من شوم عابد ،تو هم محراب ،يعني ممكن است؟ دوست دارم كه بگيرد چشمهاي من تا دم مردن تو را در قاب ،يعني ممكن است؟ چون گل پژمرده اميدم به باران ست تو بباري من شوم شاداب يعني ممكن است؟ بودن در تشنگي را دوست دارم ،گر با لبان تو شوم سيراب ،يعني ممكن است؟
درستایشعشق 30 عشق پیری عجب حالی ست ،حا ِل عاش ِق پیری شبیه من تو هم انگار با این قصه درگیری ،شبیه من نگو نه! باورش سخت است ،هنگامیکه میبینم نشستی گوشهای ،غمگین و دلگیری شبیه من مرور سالهای رفته شد کار شب و روزت عزادار خود در قا ِب تصویری شبیه من نه تاب دل بریدن داری و نه طاقت گفتن دخیل دامن اقبال و تقدیری شبیه من نصیحتهای پیرعقل را دل برنمیتابد تو هم همدست دل ،در کا ِر تدبیری شبیه من به جوی زندگانی ،عم ِر رفته برنمیگردد اگر از رن ِگ مو خواها ِن تغییری ،شبیه من دلت رؤیای ایام جوانی در سرش دارد گمانم روز و شب دنبال اکسیری ،شبیه من پر از شوق پریدن ،دورخیزی میکنی هر دم ولی بر پای تو ،پیری ست زنجیری شبیه من
گزیده غزلهای آدم 31 آتش گرفت با خيال عشق ،جان عاقلان آتش گرفت نامت آمد بر زبان دل ،زبان آتش گرفت با دعا گفتم شبي ،از بخت بگشايم گره از شرار سينه من ،آسمان آتش گرفت زاهدان را بغض بر سجاده تقوا شكست خرقه اسرار پير عارفان ،آتش گرفت لاله آمد از لبانت قصهای را فاش كرد بيد شد مجنون و قلب باغبان آتش گرفت در هواي چشم تو ،پر زد نگاه سركشم شمع ديد و مثل پروانه در آن آتش گرفت جرعهای از جام لطف تو به كام ما نشد داغ حسرت سوخت جان را و جهان آتش گرفت همچو ني ،شرح فراقت را حكايت کردهام هركه حرفي گوش كرد از داستان آتش گرفت شعلهور شد اين غزل از شوق چشمان شما برگ برگ دفتر اشعارمان ،آتش گرفت
درستایشعشق 32 عروس عشق از شب تيره سپيدي سحر دارم طلب از دعا و آه پرسوزم اثر دارم طلب رفت ايام جواني در پي علم و هنر شور و شوق عاشقي پیرانهسر دارم طلب وصف روي او شنيدم ،شد پریشانخاطرم روز و شبهایی از این آشفتهتر دارم طلب شاخههای بخت ما از روز اول خشك بود میوهای از اين درخت بیثمر دارم طلب گفته بودي شرط دلداری تو سردادن است تا نهم سر پيش پاي تو تبر دارم طلب تا به كي مانند مرغان دانه برچینم ز خاك چون عقاب از زندگاني بالوپر دارم طلب چون جواني نيستم اين روزها اهل خطر وصل میخواهم ولي بیدردسر دارم طلب ما قناعتپیشگان با بوي بادامي خوشيم از دو چشم نازنينش يك نظر دارم طلب من نگفتم حرفي از لبهاي شيرين شما گرچه صدها بوسه از آن چون شکر دارم طلب
گزیده غزلهای آدم 33 افسانهی آرزو افسانههای عشق پنهان تو میگویم اين قصه را در گوش چشمان تو میگویم افتادهام در بند و روزي میزنم فرياد از دام گيسوي پريشان تو میگویم غرق خيالم کردهای با يك نگاه خود راز دو چشم پر ز طوفان تو میگویم گفتي بگو هر آرزويي در دلت داري اي آرزوهايم به قربان تو ،میگویم از تو ،تو را میخواهم اي حواي عصيانم با شرم ،هي از سيب دستان تو میگویم
درستایشعشق 34 ترانهی غم اگرچه مدعي عشق و عاشقي كم نيست اثر ز عاشق صادق ولي در عالم نيست خبر ز حال دل مانده در فراق چه داري تويي كه چشم تو جوشان چو چاه زمزم نيست ز طعم عشق ندارد نشان ،كلام كسي كه ورد روز و شب او ،ترانه ی غم نيست به صبر و حوصله شايد به كام خود برسي ز جام وصل چشيدن ،بدون ماتم نيست مرا به عشق بخوان ،گرچه راه پرخطر است هرآن كجا كه نه عشق است ،عافيت هم نيست درون سينه ،دلي پر ز عشق میخواهد هر آنچه روي دو پا میرود كه آدم نيست اگرچه پير خرد ،داد حكم توبه مرا مرا سري ست كه جز پیش پاي تو خم نيست شبيه عهد شما ،بشكند بهآسانی اساس توبه ی ما نيز سخت و محكم نيست
گزیده غزلهای آدم 35 مشتري عشق اگر نا ِز شما جايي خريداري ندارد ،من خريدارم اگر آن غمزهها امروز بازاري ندارد ،من خريدارم مرا با عاقلان عافيت انديش ،كاري نيست س ِر شوریدهای كز عاشقي عاري ندارد ،من خريدارم در اين عصري كه زير بار نامردي كمر خم كرد جوانمردي كه جز مردانگي باري ندارد ،من خريدارم گمانم ،از ازل در جست و جوي همدلي بودم دلي شيدا ،كه دلداري ندارد ،من خريدارم
درستایشعشق 36 سنگ سكوت امروز ،طنين دگري داشت كلامت ته رنگ وداع بود ،به همراه سلامت من عرض ادب كردم و ابراز ارادت انگار شنيدم ،كه گفتي :بسلامت! لب بستي و پر اخم نشستي و نخورديم يك جرعه از آن خنده ی مستانه ی جامت شهزاده ی سياره ی گلهای شقايق اهلي شده آهوي دل ،افتاده به دامت كاري نكند سنگ سكوتي كه پراندي ما كفتر جلديم ،نپريم از سر بامت تلخي نكن اي دوست! بخوان قصه ی ما ،تا شيرين شود از قن ِد غزل تلخي كامت بردي غز ِل عشق به پايان و ندادي يك بوسه شیرین كه شود حس ِن ختامت
گزیده غزلهای آدم 37 نی بینوا آمدی ما را به عشقت مبتلا کردی و رفتی بی بهانه ،بیخبر ،دل را رها کردی و رفتی از همه مردم بریدم تا بگیرم دامن تو قطره را از دامن دریا جدا کردی و رفتی قول دادی که بمانی در کنارم تا به ساحل در دل توفان مرا بی ناخدا کردی و رفتی رشته پیوند را با قیچی قهرت بریدی شعلهای سوزنده در قلبم به پا کردی و رفتی داشتی بر گردن خود رکعتی از دل شکستن آمدی و دل شکستی و ادا کردی و رفتی در طریق اهلدل ،پیمان گسستن عین کفر است به کدامین پیر نااهل اقتدا کردی و رفتی مدعی دوستی در حرف بسیارند ،چون تو قصهها از عشق گفتی ،ادعا کردی و رفتی تا بپندارند مردم که تو هم اهل وفایی آمدی و یکدو روزی را ریا کردی و رفتی همچو نی ،بودیم از آوای مهرت پر ترانه سوختی نیزار و نی را بینوا کردی و رفتی
درستایشعشق 38 خطخطی! به من گفتي « :شما؟» ،بيمار عشقم ،غرق حيراني چو شيشه صاف و ساده؛ مثل اين شعري كه میخوانی بخوان اين برگهای خطخطی سرنوشتم را نبيني در كتاب عمر من يك حرف پنهاني كيي چون من دل از كف دادهای ،رو میکند بازي تمام دستهایم كيسره آمد پريشاني شبيه گل كه پروانه خبر دارد ز اسرارش تمام رازهایم را تو خيلي خوب میدانی از اين دنيا همين دل شد نصيب من كه میبینی كباب ديگران ،آيا تو میخواهی بسوزاني؟
گزیده غزلهای آدم 39 كي جرعه تماشا بیرون بیار از پشت پرده آفتابت را از چهرهات بردار یکلحظه نقابت را مانند مروارید ،پنهان است چشمانت من دوست دارم آن نگاه در حجابت را عمری خمار دیدن روی شما بودم یک جرعه نذرم کن تماشای شرابت را از چشمهات گر چه نصیب من نشد چیزی نوشیدهام یکعمر ،در رؤیا سرابت را هرگز فراموشش نخواهم کرد ،یادت هست آن دل تپیدنهای پر از التهابت را وقتیکه سوی دستهایت میخزد دستم در چشمهایت میشود دید اضطرابت را هرلحظه میپرسم که آیا دوستم داری تا بشنوم از آن لب شیرین جوابت را حتی به عکسی از شما خوشنود خواهم شد تا کی بگیرم در بغل خالی قابت را
درستایشعشق 40 هنر دل شكستن بدون تو بودن ،مگر میشود مگر روزها بي تو سر میشود كسي را كه دادند از تو خبر ز هر جز تويي بیخبر میشود به تو سر سپردم ،به اصرار دل ولي ،آخرش دردسر میشود اگر مست چشمان تو شد دلي چو من در دهان خطر میشود تو گفتي كه حل میشود مشكلم ولكين به خون جگر میشود همه وعدههای تو ،در سررسید حواله به روز دگر میشود تو قصد سفر میکنی و دلم به دنبال تو دربهدر میشود دلم چون گل ست و تو باغ گلي جدا از تو پژمردهتر میشود مرا سيل سوداي تو میبرد
گزیده غزلهای آدم 41 تو را لحظهای ديده تر میشود زدي آتشم ،تا گلستان شوم چرا شعله هي بيشتر میشود لبت دم ز صلح و صفا میزند دو چشم سياه تو ،شر میشود تو را میپرستد خداي هنر! اگر دل شكستن هنر میشود اميد همه زندگیام تويي نكن ناامیدم ،اگر میشود
درستایشعشق 42 ما شدن به یک نگاه ،اسیر بلا شدن سخت است به درد عشق کسی مبتلا شدن سخت است ز بند پای ،به همت توان شدن آزاد اگر بهپای دل افتد ،رها شدن سخت است پر از «من» است زبان جوان و پیر اینجا برای عاشق و معشوق «ما» شدن سخت است مرا که جز به صداقت ،نگفتهام سخنی حری ِف مرد ِم پرادعا شدن سخت است دلم چو برف سفید است و همچو آتش گرم سیاه و سرد چو اه ِل ریا شدن سخت است اگرچه وعده ی وص ِل تو در میان باشد به نزد هرکس و ناکس دوتا شدن سخت است در این دیار ،که بت مردمان زر و زور است یکی شبیه خلی ِل خدا شدن ،سخت است دلم ،هنوز جوان است و پا و دستم پیر چقدر ،دست به دوش عصا شدن سخت است
گزیده غزلهای آدم 43 هزار بوسه بدهکار دست و پای توام طلب چو بگذرد از حد ،ادا شدن سخت است کنون که داغ دلم تازه است ،کاری کن برای زخ ِم قدیمی دوا شدن سخت است برای همچو منی که ،پر است از یادت درون جامه ی درویش جا شدن سخت است
درستایشعشق 44 پايان قصه شب است و من و خيابان ...چرا نمیآیی در انتظارم و باران ...چرا نمیآیی هوا هواي قشن ِگ قدم زدن با تو در امتدا ِد درختان ...چرا نمیآیی قرارمانکه همين ساعت و همینجا بود گذشت ساعتي از آن ...چرا نمیآیی من و خيا ِل تو و ابر و اشتياق و هراس دلم گرفته به قرآن ...چرا نمیآیی کلاغها همه رفتند ،سوي خانه ی خود رسيد قصه به پايان ...چرا نمیآیی شبيه شا ِم غريبا ِن يك ت ِن تنها شب است و من و خيابان...چرا نمیآیی
گزیده غزلهای آدم 45 دار عشق چش ِم ما در حسر ِت ديدار باقیمانده است سه ِم ما از زندگي تكرار باقیمانده است بر لبانش مینویسد ،قصههاي ما شدن در نگاه او ولي ،انكار باقیمانده است قسم ِت ما از گلستان ،شاخهای پاييز بود گرچه گل پژمرد ،اما خار باقیمانده است چشم او درد مرا ديد و لبش درمان نكرد تا قيامت ،قلب من بيمار باقیمانده است روزگاري میشود ،با ديد ِن زیبارخان دل نمیلرزد ،ولي آوار باقیمانده است من نهتنها رفتهام از ياد آن صيا ِد دل همچو ما در دام او بسيار باقیمانده است مدع ِي ِرند ،سر پيچيد از پيما ِن عشق سادهای چون من به زي ِر بار باقیمانده است ديگري مس ِت ريا بان ِگ انالحق میزند قام ِت ما عاشقان ،بر دار باقیمانده است نيست در این شهر يك گوهرشنا ِس اه ِلدل يوس ِف ما ،بر س ِر بازار باقیمانده است
درستایشعشق 46 سهتارم را شكست چون تگرگي آمد و قل ِب بهارم را شكست بالهای ناز ِك پروانهوارم را شكست كردم آهن ِگ سخن ،تا پرده بردارم ز دل گفت ناكوكي و زد كو ِك سهتارم را شكست روز و شب انداخت سن ِگ بیوفایی ،عاقبت كاسه ی صب ِر د ِل اميدوارم را شكست عهد با ما بست ،اما از س ِر پيمان گذشت مثل مو ِج سركشي ،قول و قرارم را شكست ارج و قربي داشتم در پي ِش چش ِم ديگران كرد رسواي جهانم ،اعتبارم را شكست دادم بودم دل ،كه باشد يادگا ِر عشق ما بي بهانه قهر كرد و يادگارم را شكست
گزیده غزلهای آدم 47 در هجوم چشمهایت! در هجوم چشمهايت ،حفظ ايمان مشكل است سیبها را پس زدن از دست شيطان مشكل است میتوان پروانه شد ،در آتش شمعي پريد سوختن در شعلههای عشق پنهان مشكل است میتوان با شور و شوق دوست ،در آتش نشست بیحضور دوست ،ماندن در گلستان مشکل است بي مي و معشوق آسان نيست تنهايي ،ولي در خماریها ،نشستن بين مستان مشكل است گرچه امر خواجه ی شيراز حكمي واجب است با دل خونين بياری روی خندان مشكل است با نصیحتهای عق ِل عافيت انديش ،اگر عش ِق عصيانگر نباشد ،كا ِر انسان مشكل است شر ِححال خود به ِرندي گفتم و او در جواب گفت :تعبي ِر چنين خوا ِب پريشان مشكل است
درستایشعشق 48 غزل باران دلم را نذرپی عشقت کردهام ،قربان ِي چشمت فداي غمزههاي از همه پنهاني چشمت نمیدانی چقدر آن لحظهها را دوست میدارم كه از يك جمع ،تنها ،من شوم زنداني چشمت نهتنها ماه و خورشيدند حيران نگاه تو من و يك شب ستاره غرق سرگرداني چشمت شبيه يك سبد از میوههای كال پاييزي دلم كرده هواي باغ تابستاني چشمت پرم ،از بغض ابر روزهاي آخر آذر هوس كردم ببارم در شب باراني چشمت نمیدانم كه اين باد از كدامين دشت میآید كه ما را میبرد تا ساحل طوفاني چشمت غزل باران شود شبهای شعر من اگر روزي بنوشم ،بيتي از ديباچه ی عرفاني چشمت
گزیده غزلهای آدم 49 جادوي لبخند زدم از غار تنهايي خود بيرون ،شدم عاشق نديدم روي ليلا ،مثل يك مجنون شدم عاشق نگاهم رفت یکلحظه به نخلستان چشمانش به آن مردادي سوزان آتشگون شدم عاشق عبورش مثل سروي در نسيم صبح جاري شد و من آشفته ئ آن حركت موزون شدم عاشق نصیحتهای پير عقل را كردم ز سر بيرون رها از بند پند و ترس از قانون شدم عاشق گمانم اسم اعظم داشت بر لبهاي شيرينش كه با جادوي يك لبخند پرافسون شدم عاشق اگر روزي به تقوا شهره ی شهر شما بودم به عصيا ِن نگاه سركشش ،اكنون شدم عاشق نپرس از من چرا سرگشتهام ،آيا نمیدانی؟ به آن معصو ِم چشما ِن شما ،خاتون! شدم عاشق
درستایشعشق 50 معناي زندگي شبيه خوابوخیالی ،شبيه رؤیایی اگرچه رفتهای ،اما هميشه اينجايي به چشم عشق ،تو را غيبتي نمیافتد چو ماه در دل شبهای تيره پيدايي بدون هرم نفسهای زندگیبخشت ني شكسته ی ما ،برنيارد آوايي شوم چو قطره ی اشكي ،بهسوی تو جاري براي ماهي قلبم ،تو مثل دريايي بهجای كوزه اگرچه شکستهای دل من براي من تو همانی ،همانکه ليلايي من از ازل پي معناي زندگي بودم تويي كه پاسخ هر پرسشم ز معنايي درون سينه تپشهای قلب عاشق من شهادتي ست بر اين آرزو كه میآیی تو را نه ديده ،كه قلبم گرفته در آغوش اگرچه رفتهای ،اما هميشه اينجايي
Search
Read the Text Version
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153