Important Announcement
PubHTML5 Scheduled Server Maintenance on (GMT) Sunday, June 26th, 2:00 am - 8:00 am.
PubHTML5 site will be inoperative during the times indicated!

Home Explore در ستایش عشق

در ستایش عشق

Published by شعرِآدم, 2021-05-02 04:36:53

Description: در ستایش عشق

Search

Read the Text Version

‫به نام خدا‬

‫درعستاشیقش‬ ‫گزیدهغزلهایآدم‬ ‫گزینش و ویرایش‬ ‫سیامک افشار‬

‫‪ -‬در ستایش عشق (گزیده غزل های آدم)‬ ‫‪ -‬گزینش و ویرایش‪ :‬سیامک افشار‬ ‫انتشارات پارس آوید‬ ‫تابستان ‪1398‬‬

‫فهرست‬ ‫ني بينوا‪37.................................‬‬ ‫با ما مدارا كن‪11..........................‬‬ ‫خط خطي!‪38..........................‬‬ ‫حرمت عشق‪12......................‬‬ ‫يك جرعه تماشا‪39..................‬‬ ‫غزل هاي باراني‪13..................‬‬ ‫هنر دل شكستن‪40..................‬‬ ‫خنده ي ناز‪14.........................‬‬ ‫يکي شدن‪15.........................‬‬ ‫ما شدن‪42..................................‬‬ ‫پايان قصه‪44.........................‬‬ ‫گم کرده ام خود را‪16.................‬‬ ‫بيگانه‪17...................................‬‬ ‫دار عشق‪45................................‬‬ ‫سه تارم را شكست‪46.........‬‬ ‫دوستت دارم‪18.....................‬‬ ‫در هجوم چشم هايت!‪47.....‬‬ ‫عشق باران کن!‪19.................‬‬ ‫روح مجنون‪20.......................‬‬ ‫غزل باران‪48..........................‬‬ ‫اقرار‪21......................................‬‬ ‫جادوي لبخند‪49.....................‬‬ ‫آتش عشق!‪22.......................‬‬ ‫معناي زندگي‪50.....................‬‬ ‫انسان و شيطان‪23..................‬‬ ‫نوحه خوان آتش‪51.................‬‬ ‫فصل تماشا‪24........................‬‬ ‫محضر عشق‪25......................‬‬ ‫چيزي شبيه اسم تو‪52.........‬‬ ‫برده رقصان!‪26.....................‬‬ ‫به افتخار شما‪53.....................‬‬ ‫رها كن دلت را‪27.....................‬‬ ‫غزل پرداز درد‪28.....................‬‬ ‫آزمون عشق‪54.....................‬‬ ‫اميد باران‪29..........................‬‬ ‫زارزار خنديدن‪55...................‬‬ ‫عشق پيري‪30........................‬‬ ‫آتش گرفت‪31........................‬‬ ‫اناالعشق‪56.........................‬‬ ‫عروس عشق‪32.....................‬‬ ‫دخيل لبخند‪57........................‬‬ ‫افسانه ي آرزو‪33.....................‬‬ ‫آهوي ديوانه‪58.......................‬‬ ‫ترانه ي غم‪34.........................‬‬ ‫باده ي خنده‪59........................‬‬ ‫مشتري عشق‪35....................‬‬ ‫سنگ سكوت‪36.....................‬‬ ‫كاش تو باران شوي!‪60........‬‬ ‫آفتاب بودا‪61..........................‬‬ ‫هواي جنون‪62........................‬‬ ‫نيمه ي سيب‪63.......................‬‬ ‫اصول عشق‪64.....................‬‬

‫فهرست‬ ‫حجاب خودخواهي‪91.........‬‬ ‫‪...‬اصل ًا خوب نيست!‪65........‬‬ ‫کعبه و بتخانه‪92.....................‬‬ ‫در امتداد تو‪66.........................‬‬ ‫در پرده‪93...................................‬‬ ‫پا بسته شرم‪67......................‬‬ ‫رندانه‪94.................................‬‬ ‫دشنه هاي آشنا‪68..................‬‬ ‫بازي نسيم‪95.........................‬‬ ‫آيه هاي چشم تو!‪96.................‬‬ ‫ستاره چيدن‪69.....................‬‬ ‫نيمه ي گمشده‪97...................‬‬ ‫دختر قبيله ي دريا‪70.................‬‬ ‫سلام يعني تو!‪98....................‬‬ ‫حكم قضا‪99................................‬‬ ‫ناز خريدن‪71.........................‬‬ ‫ماي عشق!‪100......................‬‬ ‫رقص در باد‪72.......................‬‬ ‫فراموشم نكن‪101..................‬‬ ‫‪...‬دنيا بدون تو!‪73....................‬‬ ‫فال قهوه‪102.........................‬‬ ‫جايي ميان قصه ها‪74..........‬‬ ‫ديوانه يعني اين!‪103..........‬‬ ‫غرق تماشا‪75........................‬‬ ‫در دام آبشار‪104.....................‬‬ ‫شبيه قصه عشق‪76..................‬‬ ‫طنز تلخ روزگار‪105.................‬‬ ‫خانه ي تنهايي‪77....................‬‬ ‫عشق بي ليلا‪106....................‬‬ ‫به چشم عشق‪78.....................‬‬ ‫شب هزار و دوم‪107.................‬‬ ‫پري قصه ها‪79......................‬‬ ‫بغض بيصدا‪108.....................‬‬ ‫بيخيال تو‪109........................‬‬ ‫قاصدک سرگردان‪80.........‬‬ ‫سرود آبي‪110........................‬‬ ‫زبان لبخند‪81.........................‬‬ ‫آهنگ زندگي‪111....................‬‬ ‫شيرا ِز عشق‪82.......................‬‬ ‫کابوس تنهايي‪112.................‬‬ ‫خمار خواهش‪83.....................‬‬ ‫آيينه دار هيچ‪113....................‬‬ ‫هواي رهايي‪84.......................‬‬ ‫سپاه عقل و دل‪85.....................‬‬ ‫تخته پاره ي غزل‪114..........‬‬ ‫شب و ماه‪86..........................‬‬ ‫قرار آينه ها‪115.......................‬‬ ‫باده بي خمار‪87.....................‬‬ ‫رؤياي سحر‪116.....................‬‬ ‫شعله هاي عشق‪88..................‬‬ ‫عشق هاي ياغي!‪89.................‬‬ ‫ابر ساقي شد‪90.....................‬‬

‫فهرست‬ ‫زيبا و زشت‪143.....................‬‬ ‫زبان سکوت‪117....................‬‬ ‫بيا پايين‪144..........................‬‬ ‫غزل تمنا‪118.........................‬‬ ‫ميان خوف و رجا‪145................‬‬ ‫تا ناکجا‪119................................‬‬ ‫چاه شعر‪146..........................‬‬ ‫بازي تقدير‪120......................‬‬ ‫آيه هاي عشق‪147...................‬‬ ‫باغ بيثمر‪121.........................‬‬ ‫همزباني‪148.........................‬‬ ‫پرگار تو‪150..........................‬‬ ‫رسوايي عصيان‪122..........‬‬ ‫ثانيه هاي انفجار‪123..........‬‬ ‫اسم اعظم عشق‪151..........‬‬ ‫تنها باش‪124........................‬‬ ‫مي شود هنوز‪152....................‬‬ ‫عقاب آفتاب‪125.....................‬‬ ‫فراموشي‪126.....................‬‬ ‫نم نم خنده‪127.......................‬‬ ‫سخت و آسان‪128..................‬‬ ‫يک آرزوي ساده‪129................‬‬ ‫موج جنون‪130.......................‬‬ ‫قمار لبخند‪131.......................‬‬ ‫جنون ادراک‪132.....................‬‬ ‫جام حضور‪133.......................‬‬ ‫بلاي عشق‪134......................‬‬ ‫با من غزل بخوان‪135..........‬‬ ‫اسير عقل‪136........................‬‬ ‫اما نشد!‪137..........................‬‬ ‫آيا‪138.......................................‬‬ ‫از تو چه پنهان!‪139..................‬‬ ‫قصه تلخ‪140.........................‬‬ ‫هيچ تر از هيچ‪141....................‬‬ ‫کسي حرفي نزد‪142................‬‬

‫بهجای مقدمه‬ ‫در ستایش عشق‪ ،‬بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم‪ ،‬حسی ناشناخته و ناپیدا که آرام‌آرام‪ ،‬از‬ ‫آن‌سوی پرچین احساس‪ ،‬سرک می‌کشد و همه‌جا را می‌کاود و هنگامی‌که بستر دل را‬ ‫مهیا دید‪ ،‬نفیر خود در نای جان می‌دمد و سر برمی‌کشد و غوغا می‌کند‪ ،‬شور می‌افکند و‬ ‫رسوا می‌کند و کلاه جنون بر سر عقل می‌گذارد و آدمی را به‌جایی می‌برد که جز معشوق‪،‬‬ ‫نبیند و نشنود‪ ،‬انگار که همه‌ی جهان اوست؛ و از جویباری خرد‪ ،‬دریایی می‌سازد آغوش‬ ‫گشاده بر نعره‌های طوفان‪ ،‬بی‌واهمه‌ی صخره سنگ‌ها؛ و با او چنان می‌کند که فرهاد‬ ‫شود و تیشه برریشه‌ی بیستون زند یا مجنون شود و در هوای لیلی‪ ،‬سر بر آستان جنون‬ ‫بساید‪ .‬عشق که آمد‪ ،‬خوش‌ترین حادثه‌ی عمر روی می‌دهد‪ ،‬خوش‌ترین یادگار گنبد دوار‪،‬‬ ‫آنگاه‪ ،‬سکوت هزارساله‪ ،‬واژه می‌شود‪ ،‬جامه‌ی کلام بر تن می‌کند و ترانه می‌شود‪ ،‬غزل‬ ‫می‌شود‪.‬‬ ‫بی‌تردید خدا‪ ،‬آن روز که خلقت آدم می‌کرد‪ ،‬لطیف‌ترین بخش وجود او را دل قرار داد که‬ ‫نهانخانه‌ی عشق شود و تا واپسین دم حیات‪ ،‬غیر آن سخن نگوید و جز راه عاشقی نپوید؛‬ ‫و این‌گونه بود که وقتی وسوسه‌ی عشق حوا در دل آدم نشست‪ ،‬یکسره بر بهشت خدا و‬ ‫آنچه در اوست‪ ،‬چهارتکبیر زد و همه را وانهاد و دندان بر سیب گناه زد و شیرینی لبخند‬ ‫حوا را به جان خرید‪.‬‬ ‫اما خوش‌ترین جایگاه بیان عشق در پهنه‌ی هنر‪ ،‬شعر است‪ ،‬خاصه آنجا که جامه‌ی غزل‬ ‫بر تن می‌کند و حدیث دل می‌گوید‪ ،‬چه در وصل و چه در فصل‪.‬‬ ‫«در ستایش عشق» مجموعه‌ای است شامل ‪ 161‬غزل برگزیده‪ ،‬از میان چند صد غزل‬ ‫سروده‌ی ابوالحسن درویشی مزنگی ‪ -‬که به ایجاز‪« ،‬آدم» از آن برآمده است ‪، -‬‬ ‫شاعری که دل سپردن به عشق‪ ،‬از او آدمی دیگر ساخته‪ ،‬انسانی با نگاهی متفاوت که‬ ‫در پیچیدگی هزارتوی آن‪ ،‬غیر از درکی عمیق از عشق‪ ،‬عقل و خرد هم‌خانه دارد‪ ،‬هرچند‬ ‫دوست دارد که خانه از عقل بپردازد و آن را یکسره تسلیم عشق کند‪.‬‬ ‫او می‌داند که در مسیر طوفانی عشق‪ ،‬بلاهای بسیار در کمین است و خطرهاست‬ ‫به جان‪ ،‬ازجمله اینکه «کنار مردم دل‌مرده‪ ،‬عاشقی سخت است»‪ ،‬اما بازهم می‌خواهد‬

‫راوی روایت‌های دلی باشد که آفریده‌شده تا عاشق عشق باشد و باور دارد که‪:‬‬ ‫«راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است‬ ‫هر که دانسته رود‪ ،‬صرفه ز اعدا ببرد»‬ ‫و می‌داند که روگرداندن از عشق‪ ،‬تابی می‌خواهد که در توان او نیست و گویی چنان عارف‬ ‫به معرفت عشق است که خود را بی‌نیاز از کنکاش و رایزنی عقل می‌داند و بی‌واهمه‌ی‬ ‫تیرهای پرتابی دل‌های بیگانه با عشق‪ ،‬در پی یافتن معشوق‪ ،‬از مرز کفر و ایمان می‌گذرد‬ ‫و با پای پر تاول و زخمی‪ ،‬در پی نگاهی می‌دود که «از حادثه‌ی عشق‪ ،‬تر است» ولی‬ ‫بااین‌همه‪ ،‬به نظر می‌رسد آنچه او را در مسیر پرفراز و فرود عشق‪ ،‬به حرکت وامی‌دارد‪،‬‬ ‫شنا کردن در دریاچه‌ی عشق است‪ ،‬نه رسیدن به معشوق و لمیدن در ساحل وصل!‬ ‫شعر «آدم» به‌تمامی‪ ،‬بیت الغزل عشق است‪ ،‬بیت الغزل شیدایی و شور که همه‌ی‬ ‫بهانه‌ها از اوست‪ ،‬قصه‌ای نا مکرر که گوش جان همواره مهیای شنیدن آن است و « از‬ ‫خواب سحر هم شیرین‌تر است»‪.‬‬ ‫ابوالحسن درویشی‪« ،‬آدم» ی است در جست‌وجوی ابدی «حوا» با دلی به پاکی و طراوت‬ ‫روستاهای شمال ایران که در خاکش‪ ،‬جز گل مهر‪ ،‬نمی‌روید‪ ،‬سرزمینی با درختان سبز و‬ ‫سربلند که زاده شده‌اند تا سایه‌گستر باشند‪ ،‬نه چوبه‌ی دار!‬ ‫او مردی است که اثبات دانش ادبی و تاریخی‌اش‪ ،‬به هیچ اشارتی نیاز ندارد چراکه خود‪،‬‬ ‫خواسته یا ناخواسته‪ ،‬در دل شعرهایش‪ ،‬پرده از آن برمی‌دارد‪ ،‬هرچند خود می گوید‪:‬‬ ‫عاشقم‪ ،‬شاعری نمی دانم‬ ‫قلمم ترجمان درد دل است‬ ‫ذکر عشق است اینکه می گویم‬ ‫و‪‬رد عشق است اینکه می خوانی‬ ‫سیامک افشار‬



‫گزیده غزلهای آدم ‪11‬‬ ‫با ما مدارا كن‬ ‫سيبي بيار و بار ديگر كار حوا كن‬ ‫در چشم آدم زندگي را پر ز معنا كن‬ ‫يك روز‪ ،‬با خنده بيا تا خانه قلبم‬ ‫در گوش او مثل نسيمي عشق نجواکن‬ ‫كابوس تلخ ناامیدی‌های هر شب را‬ ‫با حرف‌های روشن خود غرق رؤیا كن‬ ‫راز بزرگي را دو چشمت می‌کند پنهان‬ ‫چيزي بگو‪ ،‬حرفي بزن‪ ،‬حل معما كن‬ ‫اينجا كسي از عاشقي چيزي نمی‌داند‬ ‫دست دل ما را بگير و ترك دنيا كن‬ ‫سوت قطار زندگي پيچيد در گوشم‬ ‫اين یک‌دو روز عمر را با ما مدارا كن‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪12‬‬ ‫حرمت عشق‬ ‫اي راز نهان‪ ،‬راز نهان راز نهانم‬ ‫امروز تو را در غزلي تازه بخوانم‬ ‫ممكن نشود رشته ی اين عشق بريدن‬ ‫لیلی‌تر از آنی تو و مجنون‌تر از آنم‬ ‫بي گرمي عشق تو به سردي زمستان‬ ‫بي سبز حضور تو به زردي خزانم‬ ‫من هيچ‪ ،‬نگهدار ولي حرمت عشقت‬ ‫یک‌لحظه به دامان محبت بنشانم‬ ‫مثل گل روييده به گلدان كويرم‬ ‫بايد تو بباري‪ ،‬كه من تازه بمانم‬ ‫مهمان تماشاي مني امشب و ای‌کاش‬ ‫تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪13‬‬ ‫غزل‌های باراني‬ ‫در آن چشم‌ها‪ ،‬غرق حیرانی‌ام‬ ‫و در خاطرات تو زندانيم‬ ‫دلم در هواي شما می‌تپد‬ ‫خبرداری از عشق پنهانی‌ام‬ ‫غريبم در اين عصر بي شور عشق‬ ‫رها كن‪ ،‬ز چاه پریشانی‌ام‬ ‫اسير خيال حضور توام‬ ‫گرفتار شب‌های ظلماني ام‬ ‫دلت را غزل كن برايم بخوان‬ ‫به دنبال آواي انسانی‌ام‬ ‫ببين لحظه‌لحظه صدا می‌کنم‬ ‫تو را در غزل‌های بارانی‌ام‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪14‬‬ ‫خندهی ناز‬ ‫چشم‌هاي تو دردسرساز است‬ ‫سركش و تندخو و لجبازاست‬ ‫از نگاه تو‪ ،‬عشق می‌بارد‬ ‫به خدا‪ ،‬خانمان برانداز است‬ ‫موي تو‪ ،‬زير روسري سياه‬ ‫با شب بی‌ستاره همراز است‬ ‫دست‌های پر از محبت تو‬ ‫بال‌های قشنگ پرواز است‬ ‫خورده پيوند در تو سيب و عسل‬ ‫چقدر خنده‌های تو ناز است‬ ‫يك بغل گل برايت آوردم‬ ‫در باغ دلت اگر باز است‬ ‫با تو شعرم شبيه چشمانت‬ ‫فوق‌العاده نه‪ ،‬عين اعجاز است‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪15‬‬ ‫یکی شدن‬ ‫با یک نگاه‪ ،‬عاشقی آغاز می‌شود‬ ‫درهای زندگی به روی‌ات باز می‌شود‬ ‫دل می‌دهی به چشمه ی روح زلال او‬ ‫هر قطره از وجود تو آواز می‌شود‬ ‫هرلحظه ئ سکوت او فریاد می‌زند‬ ‫یک حرف از دهان او یک راز می‌شود‬ ‫آونگ می‌شوی‪ ،‬میان سرخوشی و درد‬ ‫وقتی‌که ساز عاشقی‌ات‪ ،‬ساز می‌شود‬ ‫عاشق شدن‪ ،‬معنا ندارد جز یکی شدن‬ ‫یک دل‪ ،‬که با دل شما همراز می‌شود‬ ‫جایی که عقل پشت درها‪ ،‬فکر می‌کند‬ ‫با عشق‪ ،‬هر دری به روی‌ات باز می‌شود‬ ‫بی بال‌وپر به قله ی معراج می‌رسی‬ ‫وقتی‌که عاشقی پر پرواز می‌شود‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪16‬‬ ‫گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫سفر كردم به اميد شما‪ ،‬گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫در اين شهر سراسر آشنا گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫شدم عاشق‪ ،‬زدم از غار تنهايي خود بيرون‬ ‫ميان ازدحام کوچه‌ها گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫سپردم دل به درياي دو چشم پر ز توفان ات‬ ‫در اين دريا رها كردي مرا‪ ،‬گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫به دست باد دادي گيسوانت را و می‌پرسی‬ ‫در اين دنياي آشفته چرا گم‌کرده‌ام خود را‬ ‫دلم دل‌تنگ تنهايي به‌سوی دوست پر می‌زد‬ ‫به دنبالش‪ ،‬نمی‌دانم كجا‪ ،‬گم‌کرده‌ام خود را‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪17‬‬ ‫بیگانه‬ ‫سهمم از عشق تو ديوانه شدن بود فقط‬ ‫شمع را ديدن و پروانه شدن بود فقط‬ ‫گفته بودند در اين بحر خطرهاست‪ ،‬ولي‬ ‫در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط‬ ‫دل ديوانه نصيحت نپذيرفت آن روز‬ ‫همچو مجنون پي افسانه شدن بود فقط‬ ‫چون ترک‌خورده اناري که دلش خونين است‬ ‫دل ما در هوس دانه شدن بود فقط‬ ‫کي نظر ديد پريشاني گيسوي شما‬ ‫در همه عمر پي شانه شدن بود فقط‬ ‫گنج می‌خواستم از عشق و نمی‌دانستم‬ ‫سرنوشتم همه ديوانه شدن بود فقط‬ ‫آمدم تا تو که شايد خبر از خود يابم‬ ‫حاصلم با همه بيگانه شدن بود فقط‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪18‬‬ ‫دوستت دارم‬ ‫تو را اي دوست‪ ،‬اي همدرد تنها دوستت دارم‬ ‫شبيه آينه‪ ،‬پنهان و پيدا دوستت دارم‬ ‫چگونه در كلامي بازگویم بی‌نهایت را‬ ‫به‌قدر عشق ماهی‌ها به دريا دوستت دارم‬ ‫نپنداري شدم عاشق‪ ،‬فقط فكر و خيالت را‬ ‫به همراه لب و ابرو و چشم و قد و بالا دوستت دارم‬ ‫گذشت روزها‪ ،‬از عشق یک‌ذره نمی‌کاهد‬ ‫شبيه روزهاي پيش‪ ،‬فردا دوستت دارم‬ ‫كجا و كي ندارد‪ ،‬عشق از اين قصه‌ها دور است‬ ‫هميشه‪ ،‬هر زمان‪ ،‬هر وقت‪ ،‬هر جا دوستت دارم‬ ‫نه رازی در سرم دارم‪ ،‬نه رمزی در ميان دل‬ ‫تو با من دشمني شايد‪ ،‬من اما دوستت دارم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪19‬‬ ‫عشق باران کن!‬ ‫بازآفرین دم‌های عیسی را به لبخندی‬ ‫یک‌بار دیگر زنده کن ما را به لبخندی‬ ‫کوچید از دل‌های ما پروانه عاشق‬ ‫بازآور آن بال تماشا را به لبخندی‬ ‫این روزها فانوس‌های شهر ما مرده ست‬ ‫مهتاب شو روشن کن اینجا را به لبخندی‬ ‫شکرانه آنکه برآوردند از چاهت‬ ‫مهمان شادی کن زلیخا را به لبخندی‬ ‫در بی بهاری باغ‌ها‪ ،‬افسرده و زردند‬ ‫ای سبز‪ ،‬معنا کن شکوفا را به لبخندی‬ ‫دل‌مردگان منکرت را عشق باران کن‬ ‫دیوانه کن نادان و دانا را به لبخندی‬ ‫روی زمین را یکسره در بند خود کردی‬ ‫دامی بنه‪ ،‬دنیای بالا را به لبخندی‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪20‬‬ ‫روح مجنون‬ ‫روح مجنونم‪ ،‬رها از بند و زنجیرم نکن‬ ‫گرچه پیرم‪ ،‬عاشقم‪ ،‬این‌گونه تحقیرم نکن‬ ‫غرق در دریای چشمانت شدم‪ ،‬دستم بگیر‬ ‫چون خس و خاشاک اسی ِر دس ِت تقدیرم نکن‬ ‫رو ِز اول گفته بودم با د ِل سودایی ام‬ ‫گرچه شیرین است‪ ،‬با آن چشم‪ ،‬درگیرم نکن‬ ‫من خودم صدبار رفتم‪ ،‬مقصدی در کار نیست‬ ‫بی‌نتیجه رهسپا ِر شه ِر تدبیرم نکن‬ ‫پاک‌بازی شیوه ی ما بود از روز نخست‬ ‫لطف کن‪ ،‬چون دیگران‪ ،‬تأویل و تفسیرم نکن‬ ‫روز و شب چشم‌انتظار دا ِس مرگم‪ ،‬بی‌خیال‬ ‫این‌چنین با طعنه‌ها از زندگی سیرم نکن‬ ‫من به لبخندی‪ ،‬نگا ِه زیرچشمی قانعم‬ ‫مو سپیدم‪ ،‬تو دگر با قه ِر خود پیرم نکن‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪21‬‬ ‫اقرار‬ ‫من دایره بسته و تو نقطه پرگار‬ ‫از فاصله‌ها خسته و از هندسه بیزار‬ ‫دوریم ز هم عین دو تا خط موازی‬ ‫دستم به تو هرگز نرسد‪ ،‬مثل گل و خار‬ ‫در دفتر تقدیر نوشتند که باشم‬ ‫من مدعی شمع و تو پروانه انکار‬ ‫فالی زدم و خواجه چنین گفت به پاسخ‪:‬‬ ‫افتاده به فال تو و او سایه دیوار‬ ‫در عشق رسیدن نه محال است و نه ممکن‬ ‫اثبات شد این مسئله در مرکز آمار‬ ‫لبریز شد از اشک طلب کاسه صبرم‬ ‫هی می‌پرد این پلک چپ و می‌دهد اخطار‬ ‫من خسته شدم بس که دویدم پی سایه‬ ‫طفل دلم اما چه کنم‪ ،‬می‌کند اصرار‬ ‫روز و شب من پرشده از دست تمنا‬ ‫عاشق شده‌ام‪ ،‬عاشق تو‪ ،‬می‌کنم اقرار‬ ‫همراه هوس راه به‌جایی نبرد کس‬ ‫گر طالب یاری دل از این قافله بردار‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪22‬‬ ‫آتش عشق!‬ ‫گاه ابراهیمم آتش را گلستان می‌کنم‬ ‫گاه‌گاهی مثل یوسف میل زندان می‌کنم‬ ‫چون سلیمان‪ ،‬هست در انگشت من انگشتری‬ ‫که به اعجاز نگینش‪ ،‬دیو انسان می‌کنم‬ ‫گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش‬ ‫باز خود را در هزاران پرده پنهان می‌کنم‬ ‫مثل بارانی که از گل می‌کند پر‪ ،‬دشت را‬ ‫سینه را لبریز از امید و ایمان می‌کنم‬ ‫خانه دارم‪ ،‬همچو گنجی در دل ویرانه‌ها‬ ‫هر که را بر دل نشینم‪ ،‬خانه ویران می‌کنم‬ ‫محفلی دارم‪ ،‬در آن شاه و گدا هم باده‌اند‬ ‫هر دو را از یک سبو مست و پریشان می‌کنم‬ ‫گاه تلخی می‌کنم تا دیده‌ات گریان شود‬ ‫گاه لب‌های تو را با شوق‪ ،‬خندان می‌کنم‬ ‫می‌شناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت‬ ‫مات مات لحظه‌ای بودی‪ ،‬که طوفان می‌کنم‬ ‫تو به هر نامی که می‌خواهی‪ ،‬مرا فریاد کن‬ ‫من همان عشقم که آتش را گلستان می‌کنم‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪23‬‬ ‫انسان و شيطان‬ ‫مقصود هستي چيست جز در عشق پيچيدن‬ ‫چون كعبه‪ ،‬دور خانه ی معشوق چرخيدن‬ ‫من از تو پرسيدم شروع عشق را‪ ،‬گفتي‪:‬‬ ‫اول بساط عقل را از خانه برچیدن‬ ‫گفتم‪ :‬نشان عاشقي‪ ،‬خنديدي و گفتي‪:‬‬ ‫از دوست تلخي ديدن و اما نرنجيدن‬ ‫گفتي چه داري آرزو؟ خنديدم و گفتم‪:‬‬ ‫همراه تو سيب از درخت آرزو چيدن‬ ‫گفتم كه از عشق انتظارت‪ ،‬پاسخم دادي‪:‬‬ ‫همچون چراغي بر سياهي نور پاشيدن‬ ‫گفتي كجاي عاشقي را دوست‌تر داري‬ ‫گفتم‪ :‬نشستن تا سحر روي تو را ديدن‬ ‫گفتي پس از آن‪ ،‬آمدم نزدیک‌تر گفتم‪:‬‬ ‫مانند پروانه‪ ،‬گل روي تو بوسيدن‬ ‫گفتي هوس وسواس شيطان است می‌دانی‬ ‫گفتم بله بايد از اين خناس ترسيدن‬ ‫پرسيدمت ‪ :‬مرز ميان ما و شيطان چيست‬ ‫خنديدي و دادي جوابم ‪ :‬عشق ورزيدن!‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪24‬‬ ‫فصل تماشا‬ ‫دا ِر صد حادثه برپاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫نوب ِت عاشقي ماست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫قلب خونين من و داغ هزاران لاله‬ ‫بازهم فص ِل تماشاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫شعله ی عش ِق تو و دام ِن پروانه ی دل‬ ‫آت ِش طور همین‌جاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫زلف آشفته‪ ،‬سر از پنجره بيرون كردي‬ ‫قص ِد گيسوي تو غوغاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫خواستم بگذرم از كوچه ی بن‌بست شما‬ ‫س ِگ چشمان تو گيراست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫رو ِح پاييزي من‪ ،‬ميل بهاران دارد‬ ‫ساعت معجزه حالاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫نيت خير كن و دس ِت م ِن خسته بگير‬ ‫روزم آشفته ی رؤیاست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫سرنوشتم چو به دس ِت‌تو رقم خواهد خورد‬ ‫تلخ و شيرين همه زيباست‪ ،‬خودت می‌دانی‬ ‫بیت‌های غزلم بوي شما را دارد‬ ‫لفظ وابسته ی معناست‪ ،‬خودت می‌دانی‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪25‬‬ ‫محضر عشق‬ ‫زندگي بي شو ِر چشمان تو زيبا نيست‬ ‫غر ِق آن آبي شدن‪ ،‬حاجت به دريا نيست‬ ‫رانده‌ام هر ناكس و كس را از ین خانه‬ ‫تا تو هستي‪ ،‬ديگران را در دلم جا نيست‬ ‫هر كه باشد بی‌نصیب از لذ ِت عشقت‬ ‫گر همه دنيا براي اوست‪ ،‬دارا نيست‬ ‫نيست ممكن بي عصاي عشق‪ ،‬فتح دل‬ ‫هرکجا كوه هست و آتش‪ ،‬طو ِر سينا نيست‬ ‫خانه ی معشوق می‌جویی‪ ،‬نشانش را‬ ‫در د ِل عاشق ببين‪ ،‬ايمان‌که هر جا نيست‬ ‫عقل‪ ،‬قربان كردن و مجنون شدن روزي‬ ‫جلوه‌گا ِه عش ِق انسان بود‪ ،‬حالا نيست‬ ‫صبر‪ ،‬آري با صبوري‪ ،‬هر دري باز است‬ ‫گر چه ديواري به كوتاهي حاشا نيست‬ ‫مرد بايد كوه باشد‪ ،‬غم چو طوفان شد‬ ‫هر نري كه با سبیل و ريش آقا نيست‬ ‫خون‌دل بود این‌که نوشيديد‪ ،‬نه باده‬ ‫راز دل بود این‌که می‌خوانید‪ ،‬انشا نيست‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪26‬‬ ‫برده رقصان!‬ ‫شد عاش ِق چشما ِن تو هر كس به طريقي‬ ‫افتاد به زندا ِن تو هر كس به طريقي‬ ‫دل‌شاد نمانده است‪ ،‬در اين باغچه سروي‬ ‫چون بيد‪ ،‬پريشا ِن تو هر كس به طريقي‬ ‫در آت ِش دیدا ِر شما بال و پرم سوخت‬ ‫لب‌تشنه بارا ِن تو هر كس به طريقي‬ ‫تنها نه منم بي دل و ديوانه در اين شهر‬ ‫سرگشته و حيران تو هر كس به طريقي‬ ‫تو عهد شكستي‪ ،‬ولي ما همه داديم‬ ‫جان بر س ِر پيمان تو هر كس به طريقي‬ ‫هرچند محال است‪ ،‬بر آن است بچيند‬ ‫گل از لب خندان تو‪ ،‬هر كس به طريقي‬ ‫يك دل به تو داديم و گرفتيم‪ ،‬به‌جایش‬ ‫صد تير ز مژگان‪ ،‬تو هر كس به طريقي‬ ‫با ساز تو می‌گرید و می‌خندد‪ ،‬چون من‬ ‫شد برده ی رقصا ِن تو هر كس به طريقي‬ ‫تو كعبه شدي و همه قافله ی ما‬ ‫مجنو ِن بيابان تو هر كس به طريقي‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪27‬‬ ‫رها كن دلت را‬ ‫رها كن‪ ،‬رها كن‪ ،‬رها كن دلت را‬ ‫رها در دل ماجرا كن‪ ،‬دلت را‬ ‫بيا و نترس از شب و موج و طوفان‬ ‫به دريا بزن‪ ،‬ناخدا كن دلت را‬ ‫بيا با من اي دوست‪ ،‬تا ناكجاها‬ ‫ز زنجير عزلت‪ ،‬جدا كن دلت را‬ ‫دلت را گمانم كه گم كرده باشي‬ ‫دوباره صدا كن‪ ،‬صدا کن دلت را‬ ‫غريبم‪ ،‬غريبم شبيه شما من‬ ‫بيا با دلم‪ ،‬آشنا كن دلت را‬ ‫نديدي جهان پر شد از عشق و مستي‬ ‫مسلمان اين آیه‌ها كن دلت را‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪28‬‬ ‫غزل پرداز درد‬ ‫اگرچه می‌رسد از هر طرف آواز درد اينجا‬ ‫صداي دل‌نشینی دارد اما ساز درد اينجا‬ ‫غروب عشق از اشك دل ما ارغواني شد‬ ‫بيا بنشين! تماشايي ست چشم‌انداز درد اينجا‬ ‫نمی‌داند كسي از حال مشتاقي ما چيزي‬ ‫نمی‌گوید زبان داغداران راز درد اينجا‬ ‫هواي نااميدي‪ ،‬آسمان تلخ تنهايي‬ ‫خيالم بي تو پر شد از پر پرواز درد اينجا‬ ‫براي لحظه‌ای دست از سر دل برنمی‌دارد‬ ‫تو را دارد بهانه‪ ،‬كودك لجباز درد اينجا‬ ‫نواي ناله ی ني از گلوي بغض می‌آید‬ ‫قلم در دست‌هایم شد غزل پرداز درد اينجا‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪29‬‬ ‫اميد باران‬ ‫نیمه‌شب‪ ،‬من با تو و مهتاب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫در ميان دشت‪ ،‬در يك قاب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫تو كنار چشمه و من در كنار چشم تو‬ ‫عكس ما افتاده توي آب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫تو شوي گرداب و گرد دامن تو من‬ ‫هر دو باهم غرق پیچ‌وتاب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫پر ز هذيانم‪ ،‬و دارم اين تمنا را كه تا باشد‬ ‫مثل من‪ ،‬روح تو هم بی‌تاب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫روز و شب بر خاك افتم‪ ،‬پيش پاي تو‬ ‫من شوم عابد‪ ،‬تو هم محراب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫دوست دارم كه بگيرد چشم‌هاي من‬ ‫تا دم مردن تو را در قاب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬ ‫چون گل پژمرده اميدم به باران ست‬ ‫تو بباري من شوم شاداب يعني ممكن است؟‬ ‫بودن در تشنگي را دوست دارم‪ ،‬گر‬ ‫با لبان تو شوم سيراب‪ ،‬يعني ممكن است؟‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪30‬‬ ‫عشق پیری‬ ‫عجب حالی ست‪ ،‬حا ِل عاش ِق پیری شبیه من‬ ‫تو هم انگار با این قصه درگیری‪ ،‬شبیه من‬ ‫نگو نه! باورش سخت است‪ ،‬هنگامی‌که می‌بینم‬ ‫نشستی گوشه‌ای‪ ،‬غمگین و دلگیری شبیه من‬ ‫مرور سال‌های رفته شد کار شب و روزت‬ ‫عزادار خود در قا ِب تصویری شبیه من‬ ‫نه تاب دل بریدن داری و نه طاقت گفتن‬ ‫دخیل دامن اقبال و تقدیری شبیه من‬ ‫نصیحت‌های پیرعقل را دل برنمی‌تابد‬ ‫تو هم همدست دل‪ ،‬در کا ِر تدبیری شبیه من‬ ‫به جوی زندگانی‪ ،‬عم ِر رفته برنمی‌گردد‬ ‫اگر از رن ِگ مو خواها ِن تغییری‪ ،‬شبیه من‬ ‫دلت رؤیای ایام جوانی در سرش دارد‬ ‫گمانم روز و شب دنبال اکسیری‪ ،‬شبیه من‬ ‫پر از شوق پریدن‪ ،‬دورخیزی می‌کنی هر دم‬ ‫ولی بر پای تو‪ ،‬پیری ست زنجیری شبیه من‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪31‬‬ ‫آتش گرفت‬ ‫با خيال عشق‪ ،‬جان عاقلان آتش گرفت‬ ‫نامت آمد بر زبان دل‪ ،‬زبان آتش گرفت‬ ‫با دعا گفتم شبي‪ ،‬از بخت بگشايم گره‬ ‫از شرار سينه من‪ ،‬آسمان آتش گرفت‬ ‫زاهدان را بغض بر سجاده تقوا شكست‬ ‫خرقه اسرار پير عارفان‪ ،‬آتش گرفت‬ ‫لاله آمد از لبانت قصه‌ای را فاش كرد‬ ‫بيد شد مجنون و قلب باغبان آتش گرفت‬ ‫در هواي چشم تو‪ ،‬پر زد نگاه سركشم‬ ‫شمع ديد و مثل پروانه در آن آتش گرفت‬ ‫جرعه‌ای از جام لطف تو به كام ما نشد‬ ‫داغ حسرت سوخت جان را و جهان آتش گرفت‬ ‫همچو ني‪ ،‬شرح فراقت را حكايت کرده‌ام‬ ‫هركه حرفي گوش كرد از داستان آتش گرفت‬ ‫شعله‌ور شد اين غزل از شوق چشمان شما‬ ‫برگ برگ دفتر اشعارمان‪ ،‬آتش گرفت‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪32‬‬ ‫عروس عشق‬ ‫از شب تيره سپيدي سحر دارم طلب‬ ‫از دعا و آه پرسوزم اثر دارم طلب‬ ‫رفت ايام جواني در پي علم و هنر‬ ‫شور و شوق عاشقي پیرانه‌سر دارم طلب‬ ‫وصف روي او شنيدم‪ ،‬شد پریشان‌خاطرم‬ ‫روز و شب‌هایی از این آشفته‌تر دارم طلب‬ ‫شاخه‌های بخت ما از روز اول خشك بود‬ ‫میوه‌ای از اين درخت بی‌ثمر دارم طلب‬ ‫گفته بودي شرط دل‌داری تو سردادن است‬ ‫تا نهم سر پيش پاي تو تبر دارم طلب‬ ‫تا به كي مانند مرغان دانه برچینم ز خاك‬ ‫چون عقاب از زندگاني بال‌وپر دارم طلب‬ ‫چون جواني نيستم اين روزها اهل خطر‬ ‫وصل می‌خواهم ولي بی‌دردسر دارم طلب‬ ‫ما قناعت‌پیشگان با بوي بادامي خوشيم‬ ‫از دو چشم نازنينش يك نظر دارم طلب‬ ‫من نگفتم حرفي از لب‌هاي شيرين شما‬ ‫گرچه صدها بوسه از آن چون شکر دارم طلب‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪33‬‬ ‫افسانهی آرزو‬ ‫افسانه‌های عشق پنهان تو می‌گویم‬ ‫اين قصه را در گوش چشمان تو می‌گویم‬ ‫افتاده‌ام در بند و روزي می‌زنم فرياد‬ ‫از دام گيسوي پريشان تو می‌گویم‬ ‫غرق خيالم کرده‌ای با يك نگاه خود‬ ‫راز دو چشم پر ز طوفان تو می‌گویم‬ ‫گفتي بگو هر آرزويي در دلت داري‬ ‫اي آرزوهايم به قربان تو‪ ،‬می‌گویم‬ ‫از تو‪ ،‬تو را می‌خواهم اي حواي عصيانم‬ ‫با شرم‪ ،‬هي از سيب دستان تو می‌گویم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪34‬‬ ‫ترانهی غم‬ ‫اگرچه مدعي عشق و عاشقي كم نيست‬ ‫اثر ز عاشق صادق ولي در عالم نيست‬ ‫خبر ز حال دل مانده در فراق چه داري‬ ‫تويي كه چشم تو جوشان چو چاه زمزم نيست‬ ‫ز طعم عشق ندارد نشان‪ ،‬كلام كسي‬ ‫كه ورد روز و شب او‪ ،‬ترانه ی غم نيست‬ ‫به صبر و حوصله شايد به كام خود برسي‬ ‫ز جام وصل چشيدن‪ ،‬بدون ماتم نيست‬ ‫مرا به عشق بخوان‪ ،‬گرچه راه پرخطر است‬ ‫هرآن كجا كه نه عشق است‪ ،‬عافيت هم نيست‬ ‫درون سينه‪ ،‬دلي پر ز عشق می‌خواهد‬ ‫هر آنچه روي دو پا می‌رود كه آدم نيست‬ ‫اگرچه پير خرد‪ ،‬داد حكم توبه مرا‬ ‫مرا سري ست كه جز پیش پاي تو خم نيست‬ ‫شبيه عهد شما‪ ،‬بشكند به‌آسانی‬ ‫اساس توبه ی ما نيز سخت و محكم نيست‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪35‬‬ ‫مشتري عشق‬ ‫اگر نا ِز شما جايي خريداري ندارد‪ ،‬من خريدارم‬ ‫اگر آن غمزه‌ها امروز بازاري ندارد‪ ،‬من خريدارم‬ ‫مرا با عاقلان عافيت انديش‪ ،‬كاري نيست‬ ‫س ِر شوریده‌ای كز عاشقي عاري ندارد‪ ،‬من خريدارم‬ ‫در اين عصري كه زير بار نامردي كمر خم كرد‬ ‫جوانمردي كه جز مردانگي باري ندارد‪ ،‬من خريدارم‬ ‫گمانم‪ ،‬از ازل در جست و جوي همدلي بودم‬ ‫دلي شيدا‪ ،‬كه دلداري ندارد‪ ،‬من خريدارم‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪36‬‬ ‫سنگ سكوت‬ ‫امروز‪ ،‬طنين دگري داشت كلامت‬ ‫ته رنگ وداع بود‪ ،‬به همراه سلامت‬ ‫من عرض ادب كردم و ابراز ارادت‬ ‫انگار شنيدم‪ ،‬كه گفتي ‪ :‬بسلامت!‬ ‫لب بستي و پر اخم نشستي و نخورديم‬ ‫يك جرعه از آن خنده ی مستانه ی جامت‬ ‫شهزاده ی سياره ی گل‌های شقايق‬ ‫اهلي شده آهوي دل‪ ،‬افتاده به دامت‬ ‫كاري نكند سنگ سكوتي كه پراندي‬ ‫ما كفتر جلديم‪ ،‬نپريم از سر بامت‬ ‫تلخي نكن اي دوست! بخوان قصه ی ما‪ ،‬تا‬ ‫شيرين شود از قن ِد غزل تلخي كامت‬ ‫بردي غز ِل عشق به پايان و ندادي‬ ‫يك بوسه شیرین كه شود حس ِن ختامت‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪37‬‬ ‫نی بی‌نوا‬ ‫آمدی ما را به عشقت مبتلا کردی و رفتی‬ ‫بی بهانه‪ ،‬بی‌خبر‪ ،‬دل را رها کردی و رفتی‬ ‫از همه مردم بریدم تا بگیرم دامن تو‬ ‫قطره را از دامن دریا جدا کردی و رفتی‬ ‫قول دادی که بمانی در کنارم تا به ساحل‬ ‫در دل توفان مرا بی ناخدا کردی و رفتی‬ ‫رشته پیوند را با قیچی قهرت بریدی‬ ‫شعله‌ای سوزنده در قلبم به پا کردی و رفتی‬ ‫داشتی بر گردن خود رکعتی از دل شکستن‬ ‫آمدی و دل شکستی و ادا کردی و رفتی‬ ‫در طریق اهل‌دل‪ ،‬پیمان گسستن عین کفر است‬ ‫به کدامین پیر نااهل اقتدا کردی و رفتی‬ ‫مدعی دوستی در حرف بسیارند‪ ،‬چون تو‬ ‫قصه‌ها از عشق گفتی‪ ،‬ادعا کردی و رفتی‬ ‫تا بپندارند مردم که تو هم اهل وفایی‬ ‫آمدی و یک‌دو روزی را ریا کردی و رفتی‬ ‫همچو نی‪ ،‬بودیم از آوای مهرت پر ترانه‬ ‫سوختی نیزار و نی را بی‌نوا کردی و رفتی‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪38‬‬ ‫خط‌خطی!‬ ‫به من گفتي ‪ « :‬شما؟»‪ ،‬بيمار عشقم‪ ،‬غرق حيراني‬ ‫چو شيشه صاف و ساده؛ مثل اين شعري كه می‌خوانی‬ ‫بخوان اين برگ‌های خط‌خطی سرنوشتم را‬ ‫نبيني در كتاب عمر من يك حرف پنهاني‬ ‫كيي چون من دل از كف داده‌ای‪ ،‬رو می‌کند بازي‬ ‫تمام دست‌هایم كيسره آمد پريشاني‬ ‫شبيه گل كه پروانه خبر دارد ز اسرارش‬ ‫تمام رازهایم را تو خيلي خوب می‌دانی‬ ‫از اين دنيا همين دل شد نصيب من كه می‌بینی‬ ‫كباب ديگران‪ ،‬آيا تو می‌خواهی بسوزاني؟‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪39‬‬ ‫كي جرعه تماشا‬ ‫بیرون بیار از پشت پرده آفتابت را‬ ‫از چهره‌ات بردار یک‌لحظه نقابت را‬ ‫مانند مروارید‪ ،‬پنهان است چشمانت‬ ‫من دوست دارم آن نگاه در حجابت را‬ ‫عمری خمار دیدن روی شما بودم‬ ‫یک جرعه نذرم کن تماشای شرابت را‬ ‫از چشمه‌ات گر چه نصیب من نشد چیزی‬ ‫نوشیده‌ام یک‌عمر‪ ،‬در رؤیا سرابت را‬ ‫هرگز فراموشش نخواهم کرد‪ ،‬یادت هست‬ ‫آن دل تپیدن‌های پر از التهابت را‬ ‫وقتی‌که سوی دست‌هایت می‌خزد دستم‬ ‫در چشم‌هایت می‌شود دید اضطرابت را‬ ‫هرلحظه می‌پرسم که آیا دوستم داری‬ ‫تا بشنوم از آن لب شیرین جوابت را‬ ‫حتی به عکسی از شما خوشنود خواهم شد‬ ‫تا کی بگیرم در بغل خالی قابت را‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪40‬‬ ‫هنر دل شكستن‬ ‫بدون تو بودن‪ ،‬مگر می‌شود‬ ‫مگر روزها بي تو سر می‌شود‬ ‫كسي را كه دادند از تو خبر‬ ‫ز هر جز تويي بی‌خبر می‌شود‬ ‫به تو سر سپردم‪ ،‬به اصرار دل‬ ‫ولي‪ ،‬آخرش دردسر می‌شود‬ ‫اگر مست چشمان تو شد دلي‬ ‫چو من در دهان خطر می‌شود‬ ‫تو گفتي كه حل می‌شود مشكلم‬ ‫ولكين به خون جگر می‌شود‬ ‫همه وعده‌های تو‪ ،‬در سررسید‬ ‫حواله به روز دگر می‌شود‬ ‫تو قصد سفر می‌کنی و دلم‬ ‫به دنبال تو دربه‌در می‌شود‬ ‫دلم چون گل ست و تو باغ گلي‬ ‫جدا از تو پژمرده‌تر می‌شود‬ ‫مرا سيل سوداي تو می‌برد‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪41‬‬ ‫تو را لحظه‌ای ديده تر می‌شود‬ ‫زدي آتشم‪ ،‬تا گلستان شوم‬ ‫چرا شعله هي بيشتر می‌شود‬ ‫لبت دم ز صلح و صفا می‌زند‬ ‫دو چشم سياه تو‪ ،‬شر می‌شود‬ ‫تو را می‌پرستد خداي هنر!‬ ‫اگر دل شكستن هنر می‌شود‬ ‫اميد همه زندگی‌ام تويي‬ ‫نكن ناامیدم‪ ،‬اگر می‌شود‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪42‬‬ ‫ما شدن‬ ‫به یک نگاه‪ ،‬اسیر بلا شدن سخت است‬ ‫به درد عشق کسی مبتلا شدن سخت است‬ ‫ز بند پای‪ ،‬به همت توان شدن آزاد‬ ‫اگر به‌پای دل افتد‪ ،‬رها شدن سخت است‬ ‫پر از «من» است زبان جوان و پیر اینجا‬ ‫برای عاشق و معشوق «ما» شدن سخت است‬ ‫مرا که جز به صداقت‪ ،‬نگفته‌ام سخنی‬ ‫حری ِف مرد ِم پرادعا شدن سخت است‬ ‫دلم چو برف سفید است و همچو آتش گرم‬ ‫سیاه و سرد چو اه ِل ریا شدن سخت است‬ ‫اگرچه وعده ی وص ِل تو در میان باشد‬ ‫به نزد هرکس و ناکس دوتا شدن سخت است‬ ‫در این دیار‪ ،‬که بت مردمان زر و زور است‬ ‫یکی شبیه خلی ِل خدا شدن‪ ،‬سخت است‬ ‫دلم‪ ،‬هنوز جوان است و پا و دستم پیر‬ ‫چقدر‪ ،‬دست به دوش عصا شدن سخت است‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪43‬‬ ‫هزار بوسه بدهکار دست و پای توام‬ ‫طلب چو بگذرد از حد‪ ،‬ادا شدن سخت است‬ ‫کنون که داغ دلم تازه است‪ ،‬کاری کن‬ ‫برای زخ ِم قدیمی دوا شدن سخت است‬ ‫برای همچو منی که‪ ،‬پر است از یادت‬ ‫درون جامه ی درویش جا شدن سخت است‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪44‬‬ ‫پايان قصه‬ ‫شب است و من و خيابان ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫در انتظارم و باران ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫هوا هواي قشن ِگ قدم زدن با تو‬ ‫در امتدا ِد درختان ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫قرارمان‌که همين ساعت و همین‌جا بود‬ ‫گذشت ساعتي از آن ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫من و خيا ِل تو و ابر و اشتياق و هراس‬ ‫دلم گرفته به قرآن ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫کلاغ‌ها همه رفتند‪ ،‬سوي خانه ی خود‬ ‫رسيد قصه به پايان ‪ ...‬چرا نمی‌آیی‬ ‫شبيه شا ِم غريبا ِن يك ت ِن تنها‬ ‫شب است و من و خيابان‪...‬چرا نمی‌آیی‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪45‬‬ ‫دار عشق‬ ‫چش ِم ما در حسر ِت ديدار باقی‌مانده است‬ ‫سه ِم ما از زندگي تكرار باقی‌مانده است‬ ‫بر لبانش می‌نویسد‪ ،‬قصه‌هاي ما شدن‬ ‫در نگاه او ولي‪ ،‬انكار باقی‌مانده است‬ ‫قسم ِت ما از گلستان‪ ،‬شاخه‌ای پاييز بود‬ ‫گرچه گل پژمرد‪ ،‬اما خار باقی‌مانده است‬ ‫چشم او درد مرا ديد و لبش درمان نكرد‬ ‫تا قيامت‪ ،‬قلب من بيمار باقی‌مانده است‬ ‫روزگاري می‌شود‪ ،‬با ديد ِن زیبارخان‬ ‫دل نمی‌لرزد‪ ،‬ولي آوار باقی‌مانده است‬ ‫من نه‌تنها رفته‌ام از ياد آن صيا ِد دل‬ ‫همچو ما در دام او بسيار باقی‌مانده است‬ ‫مدع ِي ِرند‪ ،‬سر پيچيد از پيما ِن عشق‬ ‫ساده‌ای چون من به زي ِر بار باقی‌مانده است‬ ‫ديگري مس ِت ريا بان ِگ انالحق می‌زند‬ ‫قام ِت ما عاشقان‪ ،‬بر دار باقی‌مانده است‬ ‫نيست در این شهر يك گوهرشنا ِس اه ِل‌دل‬ ‫يوس ِف ما‪ ،‬بر س ِر بازار باقی‌مانده است‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪46‬‬ ‫سه‌تارم را شكست‬ ‫چون تگرگي آمد و قل ِب بهارم را شكست‬ ‫بال‌های ناز ِك پروانه‌وارم را شكست‬ ‫كردم آهن ِگ سخن‪ ،‬تا پرده بردارم ز دل‬ ‫گفت ناكوكي و زد كو ِك سه‌تارم را شكست‬ ‫روز و شب انداخت سن ِگ بی‌وفایی‪ ،‬عاقبت‬ ‫كاسه ی صب ِر د ِل اميدوارم را شكست‬ ‫عهد با ما بست‪ ،‬اما از س ِر پيمان گذشت‬ ‫مثل مو ِج سركشي‪ ،‬قول و قرارم را شكست‬ ‫ارج و قربي داشتم در پي ِش چش ِم ديگران‬ ‫كرد رسواي جهانم‪ ،‬اعتبارم را شكست‬ ‫دادم بودم دل‪ ،‬كه باشد يادگا ِر عشق ما‬ ‫بي بهانه قهر كرد و يادگارم را شكست‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪47‬‬ ‫در هجوم چشم‌هایت!‬ ‫در هجوم چشم‌هايت‪ ،‬حفظ ايمان مشكل است‬ ‫سیب‌ها را پس زدن از دست شيطان مشكل است‬ ‫می‌توان پروانه شد‪ ،‬در آتش شمعي پريد‬ ‫سوختن در شعله‌های عشق پنهان مشكل است‬ ‫می‌توان با شور و شوق دوست‪ ،‬در آتش نشست‬ ‫بی‌حضور دوست‪ ،‬ماندن در گلستان مشکل است‬ ‫بي مي و معشوق آسان نيست تنهايي‪ ،‬ولي‬ ‫در خماری‌ها‪ ،‬نشستن بين مستان مشكل است‬ ‫گرچه امر خواجه ی شيراز حكمي واجب است‬ ‫با دل خونين بياری روی خندان مشكل است‬ ‫با نصیحت‌های عق ِل عافيت انديش‪ ،‬اگر‬ ‫عش ِق عصيانگر نباشد‪ ،‬كا ِر انسان مشكل است‬ ‫شر ِح‌حال خود به ِرندي گفتم و او در جواب‬ ‫گفت ‪ :‬تعبي ِر چنين خوا ِب پريشان مشكل است‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪48‬‬ ‫غزل باران‬ ‫دلم را نذرپی عشقت کرده‌ام‪ ،‬قربان ِي چشمت‬ ‫فداي غمزه‌هاي از همه پنهاني چشمت‬ ‫نمی‌دانی چقدر آن لحظه‌ها را دوست می‌دارم‬ ‫كه از يك جمع‪ ،‬تنها‪ ،‬من شوم زنداني چشمت‬ ‫نه‌تنها ماه و خورشيدند حيران نگاه تو‬ ‫من و يك شب ستاره غرق سرگرداني چشمت‬ ‫شبيه يك سبد از میوه‌های كال پاييزي‬ ‫دلم كرده هواي باغ تابستاني چشمت‬ ‫پرم‪ ،‬از بغض ابر روزهاي آخر آذر‬ ‫هوس كردم ببارم در شب باراني چشمت‬ ‫نمی‌دانم كه اين باد از كدامين دشت می‌آید‬ ‫كه ما را می‌برد تا ساحل طوفاني چشمت‬ ‫غزل باران شود شب‌های شعر من اگر روزي‬ ‫بنوشم‪ ،‬بيتي از ديباچه ی عرفاني چشمت‬

‫گزیده غزلهای آدم ‪49‬‬ ‫جادوي لبخند‬ ‫زدم از غار تنهايي خود بيرون‪ ،‬شدم عاشق‬ ‫نديدم روي ليلا‪ ،‬مثل يك مجنون شدم عاشق‬ ‫نگاهم رفت یک‌لحظه به نخلستان چشمانش‬ ‫به آن مردادي سوزان آتشگون شدم عاشق‬ ‫عبورش مثل سروي در نسيم صبح جاري شد‬ ‫و من آشفته ئ آن حركت موزون شدم عاشق‬ ‫نصیحت‌های پير عقل را كردم ز سر بيرون‬ ‫رها از بند پند و ترس از قانون شدم عاشق‬ ‫گمانم اسم اعظم داشت بر لب‌هاي شيرينش‬ ‫كه با جادوي يك لبخند پرافسون شدم عاشق‬ ‫اگر روزي به تقوا شهره ی شهر شما بودم‬ ‫به عصيا ِن نگاه سركشش‪ ،‬اكنون شدم عاشق‬ ‫نپرس از من چرا سرگشته‌ام‪ ،‬آيا نمی‌دانی؟‬ ‫به آن معصو ِم چشما ِن شما‪ ،‬خاتون! شدم عاشق‬

‫درستایشعشق‬ ‫‪50‬‬ ‫معناي زندگي‬ ‫شبيه خواب‌وخیالی‪ ،‬شبيه رؤیایی‬ ‫اگرچه رفته‌ای‪ ،‬اما هميشه اينجايي‬ ‫به چشم عشق‪ ،‬تو را غيبتي نمی‌افتد‬ ‫چو ماه در دل شب‌های تيره پيدايي‬ ‫بدون هرم نفس‌های زندگی‌بخشت‬ ‫ني شكسته ی ما‪ ،‬برنيارد آوايي‬ ‫شوم چو قطره ی اشكي‪ ،‬به‌سوی تو جاري‬ ‫براي ماهي قلبم‪ ،‬تو مثل دريايي‬ ‫به‌جای كوزه اگرچه شکسته‌ای دل من‬ ‫براي من تو همانی‪ ،‬همان‌که ليلايي‬ ‫من از ازل پي معناي زندگي بودم‬ ‫تويي كه پاسخ هر پرسشم ز معنايي‬ ‫درون سينه تپش‌های قلب عاشق من‬ ‫شهادتي ست بر اين آرزو كه می‌آیی‬ ‫تو را نه ديده‪ ،‬كه قلبم گرفته در آغوش‬ ‫اگرچه رفته‌ای‪ ،‬اما هميشه اينجايي‬


Like this book? You can publish your book online for free in a few minutes!
Create your own flipbook