گزیده غزلهای آدم 51 نوحهخوان آتش سوختم چون ني و تنها نوحهخوانم آتش است بیگناهم ،چون سياوش امتحانم آتش است كس زبان بيدلي چون من نمیداند ،مگر عاشقي دلسوخته ،چون ترجمانم آتش است كوله باري آرزو آوردم از جنس عطش آمدم از شهر عشق و ارمغانم آتش است اشك میبارم و میخوانم غزل با داغ دل ديدگانم پر ز باران و زبانم آتش است چيست جاري در رگ عاشق كه میسوزاندش كس نمیداند ،ولي من به گمانم آتش است خواب آتش دیدهام ،افتاده در بالوپرم مثل ققنوس ،وقت مردن آشيانم آتش است از نگاهت شعلهای افتاد در ايمان من اين جهانم آتش است و آن جهانم آتش است
درستایشعشق 52 چيزي شبيه اسم تو گرچه بهظاهر برکهای آرام و خاموشم در انتظارت مثل سير و سركه میجوشم در سرنوشت دست من خط خورده دامانت هرچند میدانم ،ولي بيهوده میکوشم خم كرد پش ِت قل ِب من را دار تنهايي لطفي كن و اين بار را بردار از دوشم دادي به دستم جام عشقت را ،ولي از آن جاي شرا ِب شادماني ،گريه مینوشم از خواب هم مانند بيداري گريزانم وقتي ندارم ،جز خيالت را در آغوشم پيغمبرم در غا ِر سر ِد بیکسیهایم چيزي شبيه اس ِم تو پيچيده در گوشم
گزیده غزلهای آدم 53 بهافتخار شما چراغ روشن خورشید ،از تبار شماست سپیدهای که پس از شب دمید ،کار شماست اشارهای به تو دارد هلال روشن ماه زلال چشمه و آیینه ،نام مستعار شماست گمان کنم تو همان لیلی مثالی عشقی که بشمار ،مجنون در انتظار شماست لب من و گل گلدان پشت پنجرهها اگر به خنده شکوفا شد از بهار شماست من از بهشت به دنبال عشق آمدهام و سیب ،سرخی لبهای بیقرار شماست به شوق دیدن رویات غزل نوشت ،قلم هر آنچه گفتم و خواندی ،بهافتخار شماست
درستایشعشق 54 آزمون عشق از همه عالم نشانم میکنی عشق را در جيب جانم میکنی گرچه از خاكم ،به بادم میدهی راهي هفتآسمانم میکنی عاشق ميشي چشمت میشوم خون به قلب ديدگانم میکنی نغمهخوان عشق میگفتی مرا میروی و نوحهخوانم میکنی من كه رستم نيستم ،آخر چرا آزمون هفتخوانم میکنی رفتنت شوخي ست میدانم ،بگو باز داري امتحانم میکنی چون نفسهای بهاري سبزتر میدمی و شادمانم میکنی يكمياي عشق داري بر لبت پير هم باشم جوانم میکنی میشوی شاخ نبات شعر من حافظ شيرين زبانم میکنی
گزیده غزلهای آدم 55 زارزار خندیدن لالهام ،داغدار میخندم با دل بیقرار ،میخندم قلب صدپارهام پر از خون است گرچه مثل انار ،میخندم عقل نومید و چشم دیده به در من به این انتظار میخندم عشق ،بازی مرگ و زندگی است باختم این قمار و میخندم حال من اشک و آه میطلبد گرچه بیاختیار میخندم مرده در سینه قلب بیمارم بر سر این مزار میخندم مثل منصور عشق دلگیرم گرچه بالای دار میخندم خندهام از نشا ِط شادی نیست گریه را زارزار میخندم
درستایشعشق 56 اناالعشق بايد دوباره عشق را معنا كند كسي وقت است شور تازهای برپا كند كسي دلتنگ هایوهوی مستان است ،آسمان دستار عقل بايد از سر واکند كسي فریاد کن كه عاشقي! كفراست اين سكوت سوداي عشق را چرا حاشا كند كسي از بيم و شوق دوزخ و جنت رها شود روي تو يك نظر ،چو تماشا كند كسي تو شمع روشني و ما پروانههای شب از سركشي شعله كي پروا كند كسي روي تو ديد و ساز «اناالعشق» زد دلم بايد ،دوباره دار مهيا كند كسي آواي توست اينكه از ميخانه میرسد! مانند تو ندیدهام ،غوغا كند كسي تنها و غمزده در اين كوچه نشستهایم بازي عشق میشود با ما كند كسي؟
گزیده غزلهای آدم 57 دخيل لبخند به فتواي دلم بوسيدن روي تو ،واجب شد زيارت كردن چشمان آهوي تو واجب شد نوازشهای دستت میشکافد درد صد دريا گمانم بوسه بر انگشت جادوي تو واجب شد وضو با اشکهای شوق دارد چشم مست من نماز عشق در محراب ابروي تو واجب شد به قربانگاه لبهاي تو آمد ،زائر قلبم شبي ،بيتوته زير چادر موي تو واجب شد دخيل غنچههای سرخ لبخند شما هستم شفا بخشيدن قلب من از سوي تو واجب شد
درستایشعشق 58 آهوي ديوانه بهار آمد ولي من مثل پاييز و زمستان ،سرد و دلگيرم ندارم شوق سبز و شور رنگين شكوفه در سرم ،پيرم نكن اعجاز خود را خرج بيماري ،شبيه من كه همچون سرو خشك از ريشه ،حتي با تو میمیرم نه عشق زندگي در سر ،نه ميل عاشقي در دل نمیخواهم كه درمانم كني ،از زندگي سيرم دل مجنون من ديوانه شد ،از اینهمه نيرنگ مگر عشقي به رنگ آسمان ،آرد به زنجيرم به آتش میشود خاموش كرد اين شعله ،میدانم ندارد چارهای جز عشق تو ،در چنته تدبيرم شب و روزم به محراب عبادت میرود ،اما نمیدانم چرا ،با ياد تو پيوسته درگيرم چنان غرق خيالات توام ،شد خود فراموشم چنان مستم كه بيمي نيست از شلاق تعزیرم شدم عاشق دوباره ،گرچه میسوزم در اين آتش تو را چون دوست دارم ،انتقام از خويش میگیرم براي لفظ من معنا تويي ،من موج تو دريا تو عين بودني ،من سایهام ،من محض تصويرم
گزیده غزلهای آدم 59 بادهی خنده بيار باده ی خنده ،بهافتخار بهار كه مانده جانودل عاشقان خمار بهار به شوق ديدن لبخند تو جوانه زند اگرچه هست بهظاهر شكوفه كار بهار تو فصل اول سالي ،من آخرين فصلم من از تبار زمستان ،تو از تبار بهار تو روح سبز جهاني ،بهار يعني تو و من نشستهام اينجا در انتظار بهار
درستایشعشق 60 كاش تو باران شوي! تا به كي از چشم مشتاقان خود پنهان شوي وقت آن شد در دل ويران ما مهمان شوي من كوير خشك ،باشد ،چشمه ی جاري تو باش من چو قلب شورهزارم ،كاش تو باران شوي ماه رويت را برون آر از حجاب موي خود تا شبي هم چلچراغ جمع درويشان شوي مثل موجي ،ايستادم پيش روي بادها تا شوم طوفان ،كه شايد نوح كشتيبان شوي خوب میدانم تو هم اي عشق! روزي میرسد مثل هر مشكل ،براي عاشقان آسان شوي روزهاي دفتر شعرم ،بدون تو شب است مثل خورشيدي بيا ،تا شمس اين ديوان شوي
گزیده غزلهای آدم 61 آفتاب بودا داغ شد ،چون لاله زیبا کرد این آتش مرا آفتاب قلب بودا کرد این آتش مرا از ریا بر چهره کفرم نقابی داشتم پردهها را سوخت ،رسوا کرد این آتش مرا عقل را همچون کلاهی بر سر خود داشتم تا شوم پنهان که پیدا کرد این آتش مرا سوز دل برداشت از لبهای من مهر سکوت چون کلیمالله ،گویا کرد این آتش مرا برگ برگ دفتر قلبم پر از اسرار بود چون پیام رمز خوانا کرد این آتش مرا سالها اسپند بودم ،بیقرار از شعلهای همچو خاکستر شکیبا کرد این آتش مرا تلخ بودم ،ترش بودم ،غوره بودم ،عاقبت زد به جانم ،مثل حلوا کرد این آتش مرا کی به جامی میشود خاموش ،این آتشفشان بازهم محتاج دریا کرد این آتش مرا روسپید از امتحان عشق بیرون آمدم مثل یک ذرت شکوفا کرد این آتش مرا
درستایشعشق 62 هواي جنون در اين زمانه كه احساس میشود تكفير مرا ببين كه شدم با دو چشم تو درگير چگونه دل بكنم ،از نگاه ناز شما كه چشم دوست رقم زد براي من تقدير چو سرنوشت مرا كرد اسير آن دو سياه چگونه دل برهانم ،به حيله ی تدبير به دام عشق درافتاد ،عقل هم چون دل چنانکه پند و نصيحت نمیکند تأثیر هواي كوه جنون باز در سرم افتاد دلم گرفته از اين شهر كيسره تزوير اگرچه عشق به پاكي آسمان باشد به چشم اهل ريا میشود هوس تفسير
گزیده غزلهای آدم 63 نیمهی سیب خستهام ،خسته از این امروز و فردا کردنت نیست در من آرزویی جز تماشا کردنت نیمه ی گمشده ی سیبم تو بودی ،کردهام سالهای عمر خود را صر ِف پیدا کردنت من نمیدانم کدامش را کنم باور هنوز اش ِک شو ِق عشق یا لبخن ِد حاشا کردنت بر سر خود ریختی یک روسری گلهای یاس تا نبیند چش ِم من ،در باد غوغا کردنت خندههای شرمگین ات عشق معنا میدهد گاهگاهی هم به شوخی جنگودعوا کردنت دفت ِر بختم پر است از وعدههای وصل تو سرنوشت این است ،تنها مانده امضا کردنت
درستایشعشق 64 اصول عشق اصول عشق ،به هم زد همه مباني ما را بهسوی فاجعه كج كرد ،راه زندگاني ما را درون سينه دلم میزند ،چو طبل عزا ترانه میشنود ،شور نوحهخواني ما را وزيد ،موسم پيري به خرمن دل من كه تا به باد دهد حاصل جواني ما را شنیدهام سخن عاشقانه از تو ،بسي به همدلي برسان دست همزبانی ما را وفا به وعده خود كن ،بيا كه منتظرم سر قرار بياري ،دل رواني ما را اگرچه باخبر از راز ماست ،دشمن و دوست ولي ،تو فاش نگو قصه ی نهاني ما را گمان كنم ز دلش قصد ما گذشت ،خدايا! به هر دو معني ،نگهدار يار جاني ما را
گزیده غزلهای آدم 65 ...اصلاً خوب نيست! در مسير عاشقي اجبار اصل ًا خوب نيست بي اميد شهد ،نيش خار اصل ًا خوب نيست عشق با تكرار هي شيرين و شيرين میشود جاي ديگر اینهمه تكرار اصل ًا خوب نيست عاشقي را مثل پروانه ،در آتش زنده كن ادعاي عشق ،طوطیوار اصل ًا خوب نيست قلب عاشق عرضه كرديم و خريداري نبود کاروبار دل در اين بازار اصل ًا خوب نيست اشکهایم میدهد از حالو روز من خبر راز چون افشا شود ،انكار اصل ًا خوب نيست روي پنهان میکنی پشت حجابي از حيا در ميان عاشقان ديوار اصل ًا خوب نيست شعله ی عشقي برافروزاني و پنهان شوي پيش اهل معرفت اين كار اصل ًا خوب نيست از تو میخواهم دلم را بازگردانی به من گرچه میدانم كه اين اصرار اصل ًا خوب نيست گاه خنده ،گاه گريه ،گاه شادي ،گاه غم حال من هم مثل تو انگار اصل ًا خوب نيست
درستایشعشق 66 در امتداد تو باران نمنم و من و جنگل به ياد تو مانند شب ،در انتظار بامداد تو اينجا سكوت میوزد و پرده ی خيال در خاطرات خود پراست از بوی باد تو مانند قلب من دل جنگل گرفته است در انزواي دوري از لبخند شاد تو بي تو خمار لحظههاي با تو بودنم افتاده مستیام ،به دام اعتياد تو دست دعا به آسمان دارم كه تا شود لطفت به كام ما و دنيا بر مراد تو در من نمانده آرزويي ،جز قدم زدن تا انتهاي زندگي ،در امتداد تو
گزیده غزلهای آدم 67 پا بسته شرم دل بستهای به لحظههای همنشینیاش یک روز هم نمیتوانی تا نبینیاش دل برده با نگا ِه گرم و حرفها ِی سرخ امید بستهای به فص ِل بوسه چینیاش با این گمان ،که نیمه ی گمشده تو است با دلهره به دلبری برمیگزینیاش او بی خبر ز خواهش انگشتهای تو تو پای بسته حیا و شرمگینیاش او عشق را به آسمان پیوند میدهد تو عاشقی ،اگرچه از نوع زمینیاش مانند سیب سرخ ،تو میخواهیاش؛ ولی دستت نمیرسد ،که ز شاخه بچینیاش
درستایشعشق 68 دشنههای آشنا دستي نشد با دستهایم ،همصدا هم دستم نمیگیرد دگر دست عصا هم در ديده خار خنجر ياران شكسته بر سينه دارم ،دشنههای آشنا هم بیحاصلی انگار سهم سعي من شد تقدير با ما دشمني كرد و قضا هم لبخند او ،شد دامگاه ديده ی من افتاد پا در بند آهو ،شير ما هم چشم انتظار هيچ اميدي ،نماندم پايان آن ،معلوم بود از ابتدا هم میمانم اينجا ،در پس دیوار حسرت سودي ندارد ،رفتن تا انتها هم دوراست از دستان من دامان وصلش در كار ما انگار حيران شد دعا هم از عاشقي حرفي نمیآید ،به گوشم ديگر ندارد هیچکس ،اين ادعا هم شعر مرا با گريه میخوانی چو نوحه شايد شكسته مثل من ،قلب شما هم!
گزیده غزلهای آدم 69 ستاره چيدن سوداي تو در سينه ی ما جا شدني نيست در كوزه نهان كردن دريا شدني نيست كردم هوس چيدن يك خوشه ستاره میخواهم و دارم خبر اما شدني نيست بيهوده ،نظر سوي من خسته نينداز اين پنجره با سنگ شما وا شدني نيست همپاي عقابان نشود ،بال كلاغان دست من و دامان شما ،ما شدني نيست هرگز نتوان تا لب آن چشمه سفر كرد با پاي م ِن خسته ی تنها شدني نيست گفتم كه دل از عشق گرفتيم و گذشتيم لبخند تو میگفت كه حاشا شدني نيست آن شاخ نباتي كه از او خواجه سخن گفت جز با لب شيرين تو معنا شدني نيست نذر من درويش همين لحظه ادا كن هي وعده ی فردا نده ،فردا شدني نيست گيرم نشود چشم به چشم تو بدوزم يك چشمك پنهاني هم آيا شدني نيست؟
درستایشعشق 70 دختر قبيلهی دريا شكار آهوي چشم تو شد دل شيرم براي عشق تو ،با شيخ عقل درگيرم چنان گره زده برپاي بخت دست قضا كه كار دل نبرد پيش ،سعي تدبيرم در اين ديار دورويي و حيله و تزوير به جرم پاکدلی ،کردهاند تكفيرم کنار مردم دلمرده ،عاشقي سخت است كه میکنند به موي سفيد ،تحقيرم زمانه خواست مرا از تو دورتر سازد دلم بهسوی تو پر زد ،به پا اگر گيرم شبيه ماهي افتاده بر لب رودم کهموج دست شما را بهانه میگیرم بگير در بغلم ،دختر قبيله ی دريا اگر جدا شوم از دامن تو میمیرم به چشم مردم دنيا شبيه خواب شدم كند به ميل دل خويش ،هركه تعبيرم
گزیده غزلهای آدم 71 ناز خريدن دلم عاشق شد و سوداي تپيدن دارد همچو يوسف هوس جامه دريدن دارد قصه ی دلبري او و ز كف دادن دل گرچه تلخ است ،ولي باز شنيدن دارد درد دوري پي يك وصل پر از شادي و شور مثل سيگار پس از چاي ،كشيدن دارد بعد يك هفته كه یکعمر به چشم من و توست اشك در ديده پر شوق تو ،ديدن دارد دست را خلوت ديدار تو گر دست دهد لاي موهاي شما ميل خزيدن دارد هر كه لبهاي تو را ديد و به حسرت افتاد از تعجب سر انگشت گزيدن دارد دشت از بوي گل چادر تو پرشده است در پي بوي تو اين دشت دويدن دارد ناز كن ناز ،كه من مشتري ناز توام نازنيني تو و ناز تو خريدن دارد
درستایشعشق 72 رقص در باد نشسته بغض گلوها در انتظار شما بیا که گل شود این غنچه در بهار شما بیار جرعهای از مستی لبت که شدیم من و سبو و خم و جام می خمار شما بیا که بشکند این میلههای تیرهی شب به صبح روشن چشمان بیقرار شما امانت غم تو میکشم به دوش دلم خم است پشت من و دل به زیر بار شما بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت هزار پارهی خونین ،دل انار شما شبیه باد بر این برگ دلشکسته بوز که تا به رقص درآید بهافتخار شما اگرچه دامن گل عار دارد از دستم اجازه هست شوم همنشین خار شما؟ برای من که تو را در میان دل دارم به هرکجا که نشینم بود کنار شما
گزیده غزلهای آدم 73 ...دنيا بدون تو! مجنون شدم ،مجنون بي ليلا بدون تو بايد چگونه سر كنم حالا بدون تو رفتي به اين گمان که رهايم كني ز خود من میشود كه من شوم ،آيا بدون تو ماه هست و چشمه و نسیم و یک سبو غزل اصل ًا چه فايده همه دنيا ،بدون نو تو ،آيه جمال آن معشوق عاشقي معنا نداشت واژه ی زيبا ،بدون تو تو چشمهاي دلبري داري ،نمیشود دروازههای عشق ،هرگز وا بدون تو من ماهي دچار تنگ حسرت توام شوري نداشت بوسه دريا بدون تو از هایوهوی اهل هوا ،دلگرفتهام بي هر چه ديگري خوشم ،ا ّل بدون تو ّحواي من ،هواي سيبت کردهام بيا انگار در جهنم ام ،اينجا بدون تو
درستایشعشق 74 جايي ميان قصهها مثل چشم مست تو پيمانه میخواهد دلم عقل را مانند خود ،ديوانه میخواهد دلم عين شمعي پاي در بند تو میسوزد ،ولي در طوافت بال چون پروانه میخواهد دلم خستهام از شهر ،جايي در ميان قصهها ساده ،زيبا ،شاد چون ابيانه میخواهد دلم داستان عشق از خواب سحر شیرینتر است از لب شهزاد تو ،افسانه میخواهد دلم مثل مجنون ،شد پريشان با خيال رفتنت دست پرمهر شما را شانه میخواهد دلم گفته بودي شعرهايم را خريداري ،بيا! دو سه لبخند از لبت بيعانه میخواهد دلم
گزیده غزلهای آدم 75 غرق تماشا هرچند چو ايوب شيكبا شده باشد ما غوره نديديم كه حلوا شده باشد در جمع غريبانه ی دنيا ،دل عاشق نقطه است كه در دايره تنها شده باشد بايد كه ز سر بگذري ،گر داعش عشقي در مملكت قلب تو پيدا شده باشد بيهوده دلم را نكني خوش ،به وفاي آن وعده كه موكول به فردا شده باشد صبح است به چشمان من آن شب كه نگاهم چون پنجرهای رو به شما وا شده باشد میبینمت و اشک روان میشود از چشم چون چشمه ی خشيكده كه احيا شده باشد از شرم شدم آب ،كنارت كه نشستم چون قطره كه همسايه ی دريا شده باشد جز نوح نگاه تو به ساحل نرساند آن را كه چنين غرق تماشا شده باشد
درستایشعشق 76 شبيه قصه عشق چنين كه مست در آمد شراب چشمانت نه من كه هست زمانه خراب چشمانت دگر به حرف نگاهت ،نمیسپارم دل به چاه حادثه بردم ،طناب چشمانت شبيه قصهای از عشق سرنوشت مرا نوشته دست ازل ،در كتاب چشمانت سپيده سر نزند تا ابد به خانه ما اگر طلوع نكند ،آفتاب چشمانت هواي خاطرهام بوي سيب میگیرد دمي اگر بنشينم به قاب چشمانت بيا كه باغ ببيند براي لحظهای خود را كوير زندگیام در سراب چشمانت
گزیده غزلهای آدم 77 خانهی تنهایی ديدن خنده ی چشم تو ،تماشا دارد گرچه در پرده هزاران غم پيدا دارد كاش میشد كه كنار تو بمانم هم عمر مثل ساحل كه لبي بر لب دريا دارد نيست شايسته ی پروانه ی ياد تو شدن هر كه از آت ِش هجران تو پروا دارد شك به پيمان کسي چون من دلداده نكن عهد عشق است ،و با خون دل امضا دارد ابر پاييز كه روز و شب او باراني ست داغ يك دشت پر از لاله زيبا دارد دل ويرانه ی ما ،خانه تنهاییهاست عش ِق تو مثل خدا ،در د ِل ما جا دارد
درستایشعشق 78 به چشم عشق همپاي قلب بیقرارت ،میروی كجا؟ بر دوش خود گرفته دارت میروی كجا؟ در خواب مانده بودي و چون بادها گذشت عمري ز وعده قرارت میروی كجا؟ بسته است شهربازی دلها بهحکم عقل دادي به دست دل مهارت ،میروی كجا؟ در مصر هم نشاني از يوسف نمانده است با چش ِم تا ِر انتظارت میروی كجا؟ در سو ِت مرگ مینوازد داورؤ زمان بازندهای در اين قمارت ،میروی كجا؟ اينجا نمیخرد كسي قلب شكسته را صدپاره شد د ِل انارت میروی كجا؟ سنگ ريا و فتنه میبارد از آسمان با اين د ِل آيينه وارت میروی كجا؟ در ما به چش ِم عشق نظر كن ،دمي بمان مقصد نشسته در كنارت ،میروی كجا؟
گزیده غزلهای آدم 79 پري قصهها غريب با دل من آشنايي ،دوستت دارم نمیدانم كه هستي يا كجايي ،دوستت دارم بهجز نام تو حرفي نيست جاري بر زبان من تو چون ني با لبانم همنوايي ،دوستت دارم براي من ،كه خورده سرنوشتم مهر تنهايي تو تنها آيت لطف خدايي ،دوستت دارم ندارم سهمي از شيريني شادي ،بدون تو تو شيريني كام عمر مايي ،دوستت دارم لبانت را به خنده میکنی باز و به روي من دري از شادماني میگشایی ،دوستت دارم اذان نام تو پيچيده در گوش من از اول بيايي دوستت دارم ،نيايي ،دوستت دارم ندارم آرزوي شوق شبهای وصالت را براي شور ايام جدايي ،دوستت دارم تو را چشمانتظارم ،در ميان شهر رؤیاها پري روي تمام قصههايي ،دوستت دارم
درستایشعشق 80 قاصدک سرگردان به هر سو میدوم چون قاصدک در باد سرگردان من و چرخ فلک را ساخت از بنیاد سرگردان تو را میخواهم و ترسی ندارم گر شوم عمری به جرم عشق ورزیدن ،چو قوم عاد سرگردان دلم را بردی و من ماندم و یک شاعر بیدل که دارد یک سر از اینهمه بیداد سرگردان شبیه در بیابان مانده مجنونم که نامت را به گوش هر ستاره میزنم فریاد ،سرگردان تو روح آفتاب و من شب جامانده از ماهم پی هم مثل دو دیوانه همزاد سرگردان به افطار لبت دلبستهام ،گر ماندهام اینجا شبیه روزهدار مانده در مرداد سرگردان تماشای تو را در فال خود کردم هوس ،دیدم ته فنجان قهوه ،عاشقی افتاد سرگردان هوس کردم دویدن پابهپایت تا ته دنیا رها چون قاصدک ،همپای باد آزاد ،سرگردان
گزیده غزلهای آدم 81 زبان لبخند مرده در بالوپرم شوق پريدن امشب هست در دل ،هوس با تو تپيدن امشب آسمان ابري و من منتظر و نيست ولي مثل مهتاب ،تو را ميل دميدن امشب بي تو و خواب كه رؤیای تو با خود دارد اشك بايد شد و از ديده چيكدن امشب گر خيال تو به همت نشود همره ما سختتر میشود اين بار كشيدن امشب دارم اميد كه بختم به سر لطف آيد قدر لبخند ،سخن از تو شنيدن امشب خندهات گر خبري آورد از آب حيات میشود تا لب آن چشمه رسيدن امشب گرچه بوييدن سيب تو حرام است ،ولي نيست بااینهمه امكا ِن نچيدن امشب
درستایشعشق 82 شیرا ِز عشق نگاه تو زيباترين ساز عشق است و لبخند زيبايت آواز عشق است خيال تو خوشبوتر از باغ نرگس و رؤیای تو شهر شیراز عشق است ندارد زبان تاب تفسير خوابم ببين اشك ما را که ابراز عشق است تو پيغمبر آرزو و اميدي و دل در سپاه تو سرباز عشق است بر اين خاك در انتظار تو ماندم پروبال من پر ز پرواز عشق است به قهر تو چون مهرت اميدوارم كه اين هر دو آيينه ی ناز عشق است كلامي نوشتم به خط محبت كه هر نقطه ی آن پر از راز عشق است قلم را به نام تو پرواز دادم غزلهای من قصهپرداز عشق است در اين غربت قلبهاي شكسته تما ِم اميدم به اعجاز عشق است
گزیده غزلهای آدم 83 خمار خواهش قلبي از عشقت خرابم دادهای سینهای پرالتهابم دادهای مثل ابرويت كمانم کردهای مثل زلفت پیچوتابم دادهای تا نداند راز ما را هیچکس بیسخن گفتن جوابم دادهای تا سحر در انتظارت بودهام آمدي و آفتابم دادهای خواهش يك قطره كردم از شما ابر بودي ،بیحسابم دادهای تا خمار خواهشم را دیدهای يك دوام از آن شرابم دادهای خواستم قربان چشمانت شوم از لب شيرينت آبم دادهای
درستایشعشق 84 هواي رهايي رها كن ،رها كن گريبان ما را بيا بشكن اين بار ،پيمان ما را به پايان ببر بازي باد و گيسو نده تاب ،عقل پريشان ما را لبانت ،اگر قصد درمان ندارد بگو تا نيارد به لب جان ما را چو چشمان تو كرد مست جنون ام چرا بست ،راه بيابان ما را تو ساقي عشقي و من بنده ی دل غلا ِم تو كردند سلطان ما را نداريم در سر ،هواي رهايي ببنديد ،درهاي زندان ما را
گزیده غزلهای آدم 85 سپاه عقل و دل لبهاي من اصرار و چشمان شما انكار خسته شدم از اینهمه تكرار و هي تكرار شد بيشتر شبهای قصه از هزار و يك شهزاد در خواب است و من از غصهاش بيدار تا كي بگردم دور تو ،بیهیچ اميدي تو نقطه و من پاي دورهگرد يك پرگار حرفي ندارم تا بگويم بعد از اين با تو خط شما و من موازي رسم شد انگار تو در سپاه عقلي و من در سپاه دل من عابد میخانهام ،تو عاشق پكيار پاره نشد پيراهن تو گر چه در دستم ایکاش زنداني دستانت شوم یکبار ماندم ميان زندگي و مرگ ،سرگردان يا دلبري كن يا بيا دست از دلم بردار
درستایشعشق 86 شب و ماه نسيم و هواي بهار و شب و ماه من و نالههای سهتار و شب و ماه پر است آسمان ،از هزاران ستاره من و شمع خاموش و خار و شب و ماه چو مجنون گيسو پريشان ،نشسته لب خشكي جويبار و شب و ماه شبي تلخ ،چون نااميدي عاشق دو چشمان در انتظار و شب و ماه نگاهم رميده به آنسوی چشمه به اميد تصوير يار و شب و ماه خيالش ،پر از قاب خالي عك ِس بيابان و اسب و سوار و شب و ماه سكوت و سكوت و صداي تپيدن د ِل عاش ِق بیقرار و شب و ماه گرفتا ِر ناسازگاری بخت ام و ناساز ِي روزگار و شب و ماه
گزیده غزلهای آدم 87 باده بي خمار گلي شبيه تو ،در باغ خود بهار ندارد گمان كنم كه تو تنها گلي كه خار ندارد شنیدهام تو همان گل پري قصه ی عشقي كه مثل تو ،پدر پير روزگار ندارد اگرچه مكيده ی زندگي پر از باده ست فقط شرا ِب حضو ِر شما ،خمار ندارد به من نگو كه چرا اینچنین پريشاني سري كه داده دل از کف ،دمي قرار ندارد بگو قدم نگذارد ،بر آستا ِن محبت كسي كه بر س ِر جانش ،س ِر قمار ندارد
درستایشعشق 88 شعلههای عشق گفتي كه عاشق هست پرغوغا تراز اين شايد كه بايد میشدم شيداتر از اين خاكسترم در شعلههای عشق ،اما پروانه میخواهی تو بیپرواتر از اين گفتم دلم را برد چشمان سياهت گفتي كه حاشا میکنی ،حاشا تر از اين؟ خسته شدم از اینهمه فردا شنيدن ديگر ندارم طاقت فرداتر از اين من ماندم و ياد شما و چشم گريان انگار میخواهی مرا تنهاتر از اين معنا ندارد زندگي بي خندههایت تا كي بمانم بي تو بیمعناتر از اين
گزیده غزلهای آدم 89 عشقهای ياغي! من راز پنهان در نگاهت را نمیخواهم افسون چشمان سياهت را نمیخواهم گرچه شبي تاريك و راهم سخت دشوار است فانوس روي مثل ماهت را نمیخواهم گفتي عزيز مصر قلب ات میشوم ،اما رسوايي زندان و چاهت را نمیخواهم گرچه دلم تنگ زميني پر شروشور است بااینهمه ،سيب گناهت را نمیخواهم گام نخست عاشقي فرياد عصيان است من توبه بعد اشتباهت را نمیخواهم هرچند میبارد ز هر سو آتش فتنه پروانهام ،چتر پناهت را نمیخواهم در جست وجوي عشقهایی یاغیام امروز اين عشقهای سربهراهت را نمیخواهم گر میتواني بگذري از سر بزن اين در من چون هوس ،تنها كلاهت را نمیخواهم با من بگو آن حرفهای سربهمهرت را من راز پنهان در نگاهت را نمیخواهم
درستایشعشق 90 ابر ساقي شد تا نشد غرق سیاهیها ،شبي فردا نشد هیچکس عاشق نشد ،تا مثل ما رسوا نشد در بهشت زهد و تقوا هم نمیبینی كسي روي گندمگون او ديد و دلش اغوا نشد خواستم دل را رها سازم ،ز بند عاشقي پينه پیشانیام هم حافظ تقوا نشد بیوفایی كردي و رفتي كه تنهايت شوم خاطراتت باوفاتر بود و دل تنها نشد عقل هم میخواست تا روشن شود چشمش به تو پشت پا بر پادشاهي زد ،ولي بودا نشد سنگ جاي قلب دارد هرکه چشمت ديد و باز انقلابی چون سر ما ،در دلش برپا نشد بي تو بردم تشنگیام را بهسوی آسمان ابر ساقي شد ولي او هم حريف ما نشد
گزیده غزلهای آدم 91 حجاب خودخواهي پيش نگاه گرم تو ،عين حبابم چون دانههای برف ،زير آفتابم لبهاي تو رنگ شراب ناب دارد من تشنه ی يك جرعه زان جام شرابم گاهي در این فكرم كه تو خوابوخیالی شايد كه عمري من گرفتار سرابم شايد همين بارانکه میبارد تو باشی خودخواهي من مثل چتري شد حجابم لبخند گل داري به روي قلبي از سنگ من هم شبيه گندم در آسيابم از آتش دوزخ ،ندارم باك فردا با قهر خود ،تو سختتر دادي عذابم دست ازسرم اي آرزوي وصل بردار تا با خيال ديدنش امشب بخوابم مانند مردي مانده در زنجیر عصیان تيغ قلم در دست ،فكر انقلابم شد دفتر شعرم پر از آواز نامت من شاعر فریادهای بیجوابم
درستایشعشق 92 کعبه و بتخانه كعبه ی عشقم ،ولي بتخانه میخواند مرا معب ِد شوقم كه او ميخانه میخواند مرا كاشف اسرار پنهان در نگاه لیلیام بیخبر از رازها ،ديوانه میخواند مرا آتشی افروخت كبريت نگاهش در سرم سوختم چون شمع و او پروانه میخواند مرا گنج عشقش بر دلم مانند كوه آوار شد من خراب او و او ويرانه میخواند مرا خوب میدانم كه پنهاني هوادار من است عاقبت يك روز ،با پيمانه میخواند مرا قاضي لبهاي او گر حكم هجران میدهد پاسبان چشمها ،دزدانه میخواند مرا باور عشقی چنين سخت است ،میدانم ،ولي او كه میداند چرا افسانه میخواند مرا
گزیده غزلهای آدم 93 در پرده شیرینلبی ،همچون لب چون قند شما نيست يك غنچه به زيبايي لبخند شما نيست هرچند نهان کردهای در پرده قيامت دارم خبر از سرو كه مانند شما نيست چشمان تو ،صد شعبده در هر مژه دارد يك ديده نديديم ،كه در بند شما نيست نادیده ،به پاكي تو مؤمن شده قلبم ايمان به تو ،محتاج به سوگند شما نيست بدعهدی خوبان شده ضربالمثل ،اما اين ،قاعده ئ جاري پيوند شما نيست در همچو مني ،جز سخن عشق نگيرد گوش كر عاشق كه پي پند شما نيست
درستایشعشق 94 رندانه مرغ طمع ،اسير دام و دانه میشود اهل نظر ،به ديدنت ديوانه میشود زنجير عشق را بهپای عقل بستهای هركس كه عاشقت شود فرزانه میشود میتابد از نگاه تو ،هرم صد آفتاب سيمرغ پيش چشم تو پروانه میشود ما بي بهانه دل به دريايت سپردهایم لطف شما در این صدف دردانه میشود از جام تو به جرعهای دارد رضا دلم هر قطره از لب تو ،يك پيمانه میشود اینسان که دل نهادهام و سرسپردهام يك روز عشق من به تو افسانه میشود در تکتک حروف ،نامت کردهام نهان تعبير شعر من ،اگر رندانه میشود
گزیده غزلهای آدم 95 بازي نسيم قلب چون آيينه را آهي ،سراپا بشكند يك نگاهت صبر صد ايوب ،كيجا بشكند شمع عمر ما ،به بازي نسيمي بسته است پارهسنگی میتواند ،جام مينا بشكند گر دل آن سنگدل با دل شكستن خوش شود ما رها كرديم در دستان او ،تا بشكند بر سر هر كوچه ،جمعي مدعي در هایوهو پهلواني كو! كه تا اين جمع غوغا بشكند زير بار غم دوتا شد ،پشت ما دلدادگان میشود روزي بيايد ،پشت غم را بشكند ما نخورديم از وصالش جرعهای و عاقبت جامها و کوزهها را ،بر سر ما بشكند گر چه نوح عشق ،كشتيباني دل میکند ترسم اين زورق ،ميان موج غمها بشكند آتش عشق است و با آتش توان خاموش كرد همچو شيريني مگر ،بازار ليلا بشكند نيستم نوميد ،از روي سیاهبخت خود اين شب تيره ،یقین ًا صبح فردا بشكند
درستایشعشق 96 آیههای چشم تو! ماييم و سري بي سروسامان بي تو آشفتهدل و زار و پريشان بي تو انگار ،جهان غم تو دارد چون من يك چهره ندارد لب خندان بي تو هرچند كه زندگي بسي شيرين است یکلحظه نخواهيم ،به قرآن بي تو تو ،معني زندگاني ما بودي آماده ی مردنيم ،هر آن بي تو هرچند كه در بهشت جايم بدهند دلخوش نشوم ،جان تو! يك آن بي تو با آيه ی چشمان تو ،مؤمن شدهایم در پرده كفر بود ،ايمان بي تو گر بند محبت تو ،بر پاي نداشت انسان ،میشد اسير شيطان بي تو بند از دل ما بيا و بُگشاي كه شد اين شهر براي همه زندان بي تو
گزیده غزلهای آدم 97 نيمهی گمشده گمکردهای دارم ،گمان دارم شما باشي آن نيمه ی گمگشته ،پندارم شما باشي هي دور خود میچرخم ،اما در مدار تو كردم يقين ،نقطه پرگارم شما باشي من عاقلم ،افكار صاف و سادهای دارم شايد كه تنها فكر بودارم شما باشي من سيب میخواهد دلم ،آري هوس كردم طاووس من ،شيطان من ،مارم شما باشي در اين غریبستان تنهايي و دلتنگی يك آرزو دارم ،كه دلدارم شما باشي من پر ز دردم ،میشود بانوي من ،آيا سنگ صبور و گوش اسرارم شما باشي؟ چشم جهان در خواب غفلت مانده دور از عشق من دوست دارم ،چشم بيدارم شما باشي شیرینتر از حافظ غزل خواهم سرودن ،چون شاخ نبات پشت اشعارم شما باشي!
درستایشعشق 98 سلام يعني تو! هميشه بر سر عهدي ،مرام يعني تو تجسم ادبي ،احترام يعني تو سلامت همه عالم به لطف ديدن توست دواي هر غم و دردي ،سلام يعني تو اگر به لطف درآيي ،نزول رحمت محضي اگر به قهر و غضب ،انتقام يعني تو تو میرسی و زبان میشود پر از تكبير تو ابتداي نمازي ،قيام يعني تو به غمزه ،آمدهای تا كني شكار دلم همه اسير تو هستيم ،دام يعني تو نه شور بوسه به لب دارم و نه شوق كنار خيال روي تو کافی است ،كام يعني تو ندارم آرزو ،الا كه وقت مرگ كنم نظر به روي تو ،حسن ختام يعني تو
گزیده غزلهای آدم 99 حكم قضا گرگ دل او يوسف ما را نپسنديد درويش چو من بیسروپا را نپسنديد دانست كه تقدير مرا قسمت او كرد لبخند زد و حكم قضا را نپسنديد كرديم به اخلاص نثارش دلوجان را پنداشت ريا بود و ريا را نپسنديد با ناز در آمد ز در و اخم كنان رفت وقتي دل من ناز و ادا را نپسنديد آمد به نوازش كه كند چاره ی دردم شرمنده شدم ،حجب و حيا را نپسنديد از درد به او گفتم و در نسخه ی درمان كردم طلب بوسه ،دوا را نپسنديد
درستایشعشق 100 ماي عشق! من اصل ًا شبيه شما نيستم و با رسمتان آشنا نيستم شما معني آيه ی رحمتيد ولي من كيي ،جز بلا نيستم نیام مانده دور از لبان شما عجب نيست گر در نوا نيستم شب و روز من در طلب میرود شب و روز ،جز در دعا نيستم اگرچه شدم از كنار تو دور دمي از خيالت ،جدا نيستم دو ديوانه ی عشق ،ما میشوند من اما براي تو ما نيستم كجا هستي! اي معني آرزو بگو تا بدانم ،كجا نيستم
Search
Read the Text Version
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- 6
- 7
- 8
- 9
- 10
- 11
- 12
- 13
- 14
- 15
- 16
- 17
- 18
- 19
- 20
- 21
- 22
- 23
- 24
- 25
- 26
- 27
- 28
- 29
- 30
- 31
- 32
- 33
- 34
- 35
- 36
- 37
- 38
- 39
- 40
- 41
- 42
- 43
- 44
- 45
- 46
- 47
- 48
- 49
- 50
- 51
- 52
- 53
- 54
- 55
- 56
- 57
- 58
- 59
- 60
- 61
- 62
- 63
- 64
- 65
- 66
- 67
- 68
- 69
- 70
- 71
- 72
- 73
- 74
- 75
- 76
- 77
- 78
- 79
- 80
- 81
- 82
- 83
- 84
- 85
- 86
- 87
- 88
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- 96
- 97
- 98
- 99
- 100
- 101
- 102
- 103
- 104
- 105
- 106
- 107
- 108
- 109
- 110
- 111
- 112
- 113
- 114
- 115
- 116
- 117
- 118
- 119
- 120
- 121
- 122
- 123
- 124
- 125
- 126
- 127
- 128
- 129
- 130
- 131
- 132
- 133
- 134
- 135
- 136
- 137
- 138
- 139
- 140
- 141
- 142
- 143
- 144
- 145
- 146
- 147
- 148
- 149
- 150
- 151
- 152
- 153